ادبیات داستانی روسیه را باید با دقت کامل بررسی کرد. بیشتر تاریخ ادبیات روسیه با نظریه متفکرانی عجین شده است که ادبیات را وسیله ای جهت به رفاه رساندن مردم ارزیابی می کنند . اگر تزارها در مقطعی معتقد هستند که باید ادبیات در خدمت دولت باشد، منتقدان رادیکال اعتقاد داشتند که نویسنده باید خدمتگذار توده باشد.

شخص تزار نیکولا، از نویسنده ی شهیر روس پوشکین  Alexander Sergeyevich Pushkin  متنفر بود، چرا که او به جای این که در خدمت دولت باشد به فکر تمسخر مستبدان بود. کلیسا از سبک سری او بیزار بود. ماموران امنیتی، کارکنان عالی رتبه و مزدوران دولت به او لقب ناظم سطحی میدادند. شیوه های دولت برای خفه کردن پوشکین تبعید وی بود و یا ارشادهای مداوم که در وی کارساز نبود.

از طرف دیگر منتقدان رادیکالی بودند که تفکرات انقلابی داشتند و نویسندگان را در خدمت توده ها می پنداشتند. آنها نیز از نویسندگان مستقلی چون پوشکین متنفر بودند، چرا که آثار وی به طور مستقیم در ستیزه با منتقدان نبود، بلکه در لفافه ی هنری سعی می کرد که دیدگاه های خود را بیان کند. آنها می گفتند که یک جفت پوتین درست و حسابی، خیلی خیلی بیشتر از همه ی پوشکین ها و همه ی شکسپیرها به درد مردم روسیه می خورد.

القابی که رادیکال های افراطی به بزرگترین شاعر روس نسبت میدادند با القابی که سلطنت طلبان افراطی به کار می گرفتند، بسیار شبیه هم بود و این شباهت انسان را به حیرت وا می داشت.

یعنی عملا نویسندگان آن دوره در برزخ عظیمی گیر افتاده بودند و به هر طرف که برمی گشتند، بی مهری و نامهربانی نصیبشان می شد.

نویسندگان قرن نوزده روسیه تماما سیاسی بودند و هیچ چاره و گریزی از سیاست هم نبود.

بلینسکی  Vissarion Belinsky در سال ۱۸۴۷ نامه ای به گوگول می نویسد که دقت در آن، وضعیت آن روزگار روسیه را نشان میدهد:

 “شما متوجه نشده اید که روسیه رهایی خود را نه در عرفان می داند، نه در ریاضت و نه در زهد؛ بلکه در دستاوردهای تمدن، روشنگری و انسان گرایی؛ روسیه نه به موعظه احتیاج دارد که موعطه زیاد شنیده است و نه به دعا که بارها و بارها دعا کرده است. روسیه محتاج آن است تا در مردم عادی اش ادراکی از عزت انسانی سر برآورد، چرا که قرن هاست میان لجن و کثافت گم شده است، محتاج حقوق و قوانینی که نه با آموزه های کلیسا که با عقل سلیم و عدالت منطبق باشد و محتاج اجرای حتی المقدور سختگیرانه ی آنها.

اما در عوض اینها، تصویر روسیه؛  تصویری است دهشتناک…سرزمینی که در آن انسان ها تجارت انسان می کنند و هیچ توجیهی هم ندارند. مثل توجیهی که زمین داران آمریکایی با هوشمندی تمام برای خود دست و پا کرده اند و می گویند سیاه اصلا انسان نیست؛ منظره ی سرزمینی که مردم همدیگر را نه به نام، که با اسم های مستعار زشتی چون جک و تام (وانکاها و اسکاها و استشكاها و پالاشکاها) صدا می کنند؛ و سرانجام منظره کشوری که در آن نه تنها هیچ گونه تضمینی برای خود شخص، شرف و اموال او در کار نیست، بلکه حتی پلیس هم هیچ نظمی برقرار نمی کند و در عوض پر است از موسسات عظیم دزدان و سارقان حکومتی.

حادترین مسائل ملی معاصر در روسیه در حال حاضر از این قرارند:

 لغو حق تملک برده؛ الغای تنبیه بدنی و اقدام به اجرای حتی المقدور سخت گیرانه ی دست کم آن قوانینی که در حال حاضر وجود دارند. این را حتی خود دولت هم احساس کرده است ( که خوب می داند ملاكان با دهقانانشان چه رفتاری دارند و هرساله سر چندتایشان را گوش تا گوش می برند)  و این از نیم چه اقدامات بی حاصل و ترس خورده ی آنان به سود سپاهان سفید پوست ما پیداست…”

وضعیت نابهنجار آن روزگار روسیه در نامه بلینسکی کاملا هویدا و آشکار است. بعد از قرن نوزدهم در وضعیت ادبی روسیه تحولی حاصل نشد. وقتی اندکی کمتر از یک سال پس از انقلاب ليبرال، رهبران بلشویک رژیم دمکراتیک کرنسکی را سرنگون و حکومت وحشت خود را مستقر کردند، اغلب نویسندگان روسی راهی کشورهای دیگر شدند.

این مطلب را هم ببینید
کتاب صوتی شازده کوچولو اثری ماندگار از آنتوان دوسنت اگزوپری از پرفروشترین کتاب های جهان

 لنین وظیفه ی نویسنده را نوشتن برای مقاصد حکومت قلمداد کرده و از همان زمان آثار داستانی در روسیه به طور دردناکی به یکنواختی دچار شد.

بلشویک ها معتقد بودند که شخصیت هنرمند باید آزادانه و بدون قید و بند شکل بگیرد، اما یک چیز از او می خواهیم: تایید اعتقادات ما.

لنین نیز می گوید هر هنرمندی حق دارد آزادانه خلق کند، اما ما کمونیستها باید او را بر طبق برنامه مان ارشاد کنیم.

هنرمند روسیه هیچ آزادی ندارد و باید پایان داستانها به نفع بلشویک ها تمام شود. بعد از سر کار آمدن استالین هم هیچ تغییری در این روند دیده نمی شود.

در چنین وضعیتی توهینی که به نویسندگان روا می دارند، آنها را ناخودآگاه وارد عرصه ی سیاست کرده و نویسندگان روس سعی می کنند با استعاره و تلميحات شاعرانه، هدف غایی و پنهان خود را بنمایانند؛ هرچند که اداره سانسور با دقت بسیار آثار را مورد بررسی قرار می دهد، اما باز هم نمی توانند از عهده ی زیرکی نویسندگان بربیایند.

گوگول در گفتگویی که با بلینسکی دارد، متحول شده و وارد عرصه سیاست میشود.

گوگول از کشورهای اروپایی انتقاد می کند و  بلینسکی می گوید:

شما چه می خواهید؟ می خواهید همه چیز در کشور ما، در این مام میهن، كما كان مانند گذشته باشد؟ یعنی که بگذاریم پررنپکنو به مردم ستم کند و اموالشان را بچاپد؟ یعنی بگذاریم شخصیتی مانند شکورنیک یا شپونکا آدم ها را همانند حیوانات خرید و فروش کنند؟ دختر دهاتی ها را با توله سگهای شکاری معاوضه کنند و کودکان را از مادران، پدران را از پسران و نامزدهای جوان را از یکدیگر جدا سازند؟ یعنی بگذاریم خدمه ی آشپزی را به باد کتک بگیرند و به ازای این آنها را وادار سازند که به دست اربابانشان بوسه زنند؟ مگر نمی بینی مردم ما تا چه حد به حقارت کشیده اند؟ شما که آفرینندهی «تاراس بولبا » و « بازرس» هستید هنوز هم در فایده ی آزادی مردم تردید نشان می دهید.

گوگول با شنیدن سخنان بلینسکی شادان از زمین می جهد و دست های او را به گرمی به دست می گیرد که ويساريون گریگوریویچ، شما روح مرا تکان دادید؛ ممنونم. اکنون با قلبی شاد به دیار دور دست زیبای خود می روم. بدین ترتیب انگیزه ی نگارش « نفوس مرده » به گوگول دست میدهد و ادبیات او آمیخته میشود با سیاست.

این مطلب را هم ببینید
پکیج کتاب صوتی آثار فئودور داستایفسکی

اما ایوان تورگنیف Ivan Turgenev ، دیگر نویسنده ی روسیه، در سال ۱۸۱۸ در خانواده ی ملاک ثروتمندی در اورل روسیه مرکزی به دنیا آمد. او در خانواده، رابطه ی ارباب رعیتی را می دید و بعدها درصدد بهبود وضع دهقانان می کوشید. همه ی خدمت کاران خانه را آزاد کرد و در زمان الغای بردگی در سال ۱۸۶۱ با دولت همکاری کرد.

تورگنیف با ارائه طرح های بردگان آرمان گرا و دارای خصوصیات انسانی در نمایشگاه خود، بر شناعت بارز بردگی تاکید کرد و این تاکید بسیاری از صاحبان نفوذ را به خشم آورد.

مامور سانسوری که نسخه ی دست نویس، از زیر دست او رد شده بود، بازنشسته شد و دولت از اولین فرصت برای مجازات نویسنده استفاده کرد.

تورگنیف پس از مرگ گوگول مقاله ی کوتاهی نوشت که دستگاه سانسور در پترزبورگ آن را توقیف کرد، اما وقتی آن را به مسکو فرستاد از سانسور گذشت و منتشر شد.

او یک ماه به جرم نافرمانی به زندان افتاد و بعد او را به ملکش تبعید کردند که بیش از دو سال همان جا ماند. وقتی از تبعید برگشت، نخستین رمانش به نام « رودین » و سپس « آشیانه ی نجبا» و در «شب عید » را منتشر کرد.

رودین، نام آرمان خواهی است که فقط حرف می زند و اصلا اهل عمل نیست؛ او حتی در مقابل دختری که عاشق او شده است ضعف نشان میدهد و با توجه به این که دختر حاضر است با او فرار کند، رودین نمی پذیرد و بی ارادگی خود را آشکار می سازد. او از دختر جدا شده و سراسر روسیه را می گردد و فقط آرمان های خود را بازگو می کند و بالاخره در یک وضعیت، شخصیت خود را استحکام بخشیده و به مرگی بیهوده، اما قهرمانانه در سنگرهای خیابانی در پاریس در سال ۱۸۴۸ می میرد.

در « آشیانه ی نجبا » نیز تورگنف به ستایش از عناصر عالی در آرمان های ارتدکس نجبای قدیم می پردازد و در « شب عید»، داستان دختری را روایت می کند که تنها هدفش در زندگی، ازادی کشورش است….

آن چه رفت، مختصری از تاثیر سیاست بر ادبیات داستانی روس بود؛ بررسی کامل این موضوع مجال گسترده تری را می طلبد که از حوصله ی این مقال خارج است.

نویسنده: حسین فدوی