اشعار شاهنامه فردوسی و شرح داستان پادشاهی کیقباد| کیقباد نخستین پادشاه از دوره کیانیان در شاهنامه است که خود یکصد سال بر ایران حکومت کرد و و جانشینان او به ترتیب کیکاووس، کیخسرو، لهراسپ، گشتاسب،بهمن،همای دارای و دارب بودند و این دوره با حمله اسکندر مقدونی پایان می یابد

 اشعار شاهنامه فردوسی و شرح داستان پادشاهی کیقباد
پادشاهان کیانی در شاهنامه

شایان ذکر است که اشعار شاهنامه فردوسی بر اساس دوره های تاریخی چهار بخش است: نخست دوره پیشدادیان از کیومرث تا گرشاسب، دوم کیانیان از کیقباد تا اسکندر، سوم اشکانیان و چهارم دوره ساسانیان از اردشیر بابکان تا یزدگرد سوم

 اشعار شاهنامه فردوسی و شرح داستان پادشاهی کیقباد
پیکربندی شاهنامه بر اساس دوره های تاریخ

در بخش بندی اشعار شاهنامه بر اساس پهلوانی و تاریخی هم آغاز دوره کیانیان با پادشاهی کیقباد ، تلفیقی از اشعار و داستان های تاریخی و پهلوانی است.

در این نوشته شرح داستان پادشاهی کیقباد به همراه اشعار شاهنامه فردوسی تقدیم دوستداران به ادبیات کهن ایران زمین شده است.

شرح داستان پادشاهی کیقباد

داستان پادشاهی کیقباد بخش اول

پس كى قباد بر تخت كيانى بر نشست و تاج گوهر بر سر نهاد. آنگاه همه نامداران و پهلوانان چون دستان و كارن رزم زن و کشواد و خرّاد و برزين بر آن تاج نو، گوهر افشاندند و گفتند: اى شهريار، اكنون آهنگ رزم تركان كن. پس قباد از آن بزرگان، سخنانى در باره افراسياب بشنيد و آنگاه سپاه را بديد.

روز ديگر، سپاه از جاى برخاست و از سراپرده، خروشى برآمد.

رستم جنگ افزار برداشت و جامه جنگ بپوشيد و چون پيل دمنده، آهنگ رزم كرد. ايرانيان رده بركشيدند و كمر را به خون ريختن ببستند.

در يك سوى سپاه، مهرابِ كابلْ خداى و در سوى ديگر گستهم جنگى، در دل سپاه، كارن رزم زن با كشواد و در پيش سپاه رستم پهلوان جاى گرفتند و در پشت سر رستم، پهلوانان و در پشت سر آن پهلوانان، زال به همراه كیقباد بايستادند. و پيشاپيش سپاه نيز درفش كاويانى را بر پا داشتند كه گيتى از او زرد و سرخ و بنفش گشت.

از بسيارىِ مردان، روى زمين چون درياى چين شد كه پر از موج باشد. در ميان دشت، گويى سپرها، يكى در ديگرى بافته شده بود و تيغ ها همچون چراغ مى درخشيدند گويى صد هزار شمع برافروخته بودند. گيتى يك سره چون درياى قار گشته بود.

از ناليدن نفير و بانگ سپاهيان، گويى خورشيد از راه گم شده بود. اين چنين سپاه ايران و توران با يكديگر روبرو گشتند. سپاهيانى كه نه سر ايشان پيدا بود و نه بن.

قارن در هر تاختنى به سوى چپ و راست، از هر كسى كينه ستد و دليرانه، همچون شير، خود را به ميان سپاه دشمن انداخت و با گرز و تيغ و سرنيزه دراز، بسيارى از ايشان را بكشت و زمين را از كُشته ، همچون كوه كرد چنانكه آن تركان دلير از او به ستوه آمدند.

شرح داستان پادشاهی کیقباد به همراه اشعار شاهنامه فردوسی
شرح داستان پادشاهی کیقباد- اثر استاد جعفر فرشباف

اشعار شاهنامه فردوسی-داستان پادشاهی کیقباد بخش اول

شاهنامه خوانی-داستان پادشاهی کیقباد بخش اول
به شاهی نشست از بَرَش کیقباد
همان تاج گوهر به سر برنهاد

کی قباد بران تخت نشست وان تاج گوهرنشان رابر سر گذاشت

همه نامداران شدند انجمن
چو دستان و چون قارن رزم زن
چو خُرداد وکشواد و برزین گو
فشاندند گوهر بران تاج نو

همه ی بزرگان ایران گرد آمدند و کسانی چون دستان و قارن دلاور و دلاورانی چون کشواد و خرداد و برزین جنگاور آمدند و همگی بر آن تاج نوی پادشاهی گوهر پاشیدند.

-قباد از بزرگان سخن بررسید
ز افراسیاب و سپه را بدید

کیقباد به سخنان بزرگان گوش سپردآنگاه افراسیاب و سپاهش را ارزیابی کرد

-دگر روز برداشت لشکر ز جای
خروشیدن آمد ز پرده سرای

روز بعد کیقباد در طبل ها و کرنای و بانگ سپاهیان که از سرای پرده ها بلند بود سپاه را گسیل کرد .

-بپوشید رستم سِلیح نبرد
چو پیل ژیان شد که برخاست گَرد

رستم جامه ی رزم پوشید و همچون پیلی خشمگین که گرد و غبار به آسمان بلند کند رهسپار شد .

رده برکشیدند ایرانیان
ببستند خون ریختن را میان

سپاهیان ایران برای پیکار صف بستند و آهنگ نبرد کردند
خون ریختن را میان بستن: برای خون ریختن کمر بستن ، کنایه از اهنگ جنگ و نبرد کردن

-به یک دست مهراب کاول خدای
دگر دست گژدهم جنگی به پای

در یک سوی سپاه ایران مهراب شاه کابل و در سوی دیگر گژدهم جنگاور برای جنگ آماده بود .

به قلب اندرون قارن رزم زن
ابا گُرد کشواد لشکر شکن*

در قلب سپاه، قارن رزمنده در کنار کشواد دلاور که صفوف دشمن را در هم می شکند

-پس پشت شان زال با کَیقباد
به یک دست آتش به یک دست باد

در پشت این افراد زال وکیقباد در یک دست شمشیر و در دست دیگرش افسار اسب همان اسب رستم

-به پیش اندرون کاویانی درفش
جهان زو شده سرخ و زرد و بنفش

ودرجلوی سپاه علم کاویانی که به رنگ های سرخ وزرد و بنفش است

چو کشتی شد ارمیده روی زمین
کجا موج خیزد ز دریای چین

مانندکشتی که به گل نشسته همانطورکه از دریای چین موجی برنمی اید.

-سپر در سپر ساخته دشت و راغ
درفشیدن تیغ ها چون چراغ

ودر دشت و کوه آنچنان سپرها چسپیده و از انبوهی سپاه ، شمشیرها همچون چراغی از برندگی میدرخشیدند

جهان سر به سر گشت‌ دریای قار
برافروخته شمع از و صدهزار
و جهان همانند دریای سیاه و شمشیرها همچون هزاران شمع ی بودند که در دل تاریکی میدرخشیدند.
دریای قار:دریای تیره،استعاره از شب
ز نالیدن بوق و بانگ سپاه*
تو گفتی که خورشید گم کرد راه

از سر و صدا و جنب و جوش سپاهیان چنان گرد و خاک به هوا بلند شد که خورشید در میانشان نا پیدا بود

بهر حمله ای قارن سر فراز
چنانچون بود مردم رزمساز،

هر حمله ای که قارن پهلوان میکرد مانند یک جنگاور تمام عیار بود

گهی سوی چپ تاخت گه سوی راست
بران گونه از هر سُوی کینه خواست

هر بار به چپ و راست لشگر دشمن میتاخت و همینطور قلع و قمع میکرد

شرح داستان پادشاهی کیقباد
نقاشی رستم و افراسیاب

شرح داستان پادشاهی کیقباد بخش دوم

ناگهان قارن، شماساس پهلوان را ديد كه چون شير بر مى خروشيد. پس دمان به سوى او تاخت و چون به نزدش رسيد، تيغ تيز از ميان بركشيد و بر سر و كلاهخود آن نامدار بزد و گفت: منم كارن نامدار.

شماساس گُرد از آن زخم بيفتاد و در دم بمرد.

چنين است كردار گردون پير
گهى چون كمانست و گاهى چو تير

جنگ رستم با افراسياب

چون رستم، آنچه قارن بكرد، بديد، رخ بپيچيد و به سوى زال زر رفت و او را گفت: اى پدر، مرا بنماى كه افراسياب- پورپشنگ- آن مرد بدانديشه، به روز نبرد در كجا جاى گيرد و چه پوشد و درفش خود را در كجا برافرازد چه من امروز برآنم كه بند كمرگاه او را بگيرم و او را به روى، كشان كشان بيآورم.

ليك زال او را گفت: اى پسر گوش فرا دار و يك امروز را با خويشتن، هوش دار، و بدان كه آن تُرك ، در جنگ، همچون اژدهاى نرّ ، دم برآورنده، و در كينه، همچون ابر پتياره است.

درفش و گبرش، سياه و بازو و كلاهش از آهن است كه روى آن را زر گرفته است و درفشى سياه بر كلاهخودش ببسته است. پس تو خويشتن را سخت از او نگاهدار، چرا كه او مردى دلير و بيدار بخت است.

اشعار شاهنامه فردوسی-داستان پادشاهی کیقباد بخش دوم

شاهنامه خوانی-داستان پادشاهی کیقباد بخش دوم
-چو رستم بدید آنک قارن چه کرد*
چگونه بود ساز جنگ و نبرد

وقتی رستم حرکت قارن رو دید که چطور میجنگد تحریک شد

-به پیش پدر شد بپرسید از اوی*
که با من جهان پهلوانا بگوی،

رفت نزد پدرش زال و ازش پرسید جهان پهلوان به من بگو

-که افراسیاب آن بداندیش مرد*
کجا جای گیرد به روز نبرد؟

که افراسیاب پلید در هنگام جنگ کجا قرار میگیرد

-چه پوشد کجا برافرازد درفش؟*
که پیداست تابان درفش بنفش

چه رزم جامه ای بر تن میکند و درفشش را کجا بالا میبرد. ی درفش بنفشی میبینم کجای آن ایستاده؟

-من امروز بند کمرگاه اوی*
بگیرم ، کِشانش بیارم به روی

امروز من کمربندشو میگیرم و از زین بلندش میکنم و میارم میندازمش جلوی پات

-بدو گفت زال :ای پسر گوش دار*
یک امروز با خویشتن هوش دار

زال به رستم گفت پسرم این یک امروز به من گوش کن. یک امروز عاقلانه تصمیم بگیر

-که آن تُرک در جنگ نرّاژدَهاست*
دم آهنج و در کینه ابر بلاست

آن سردار ترک در وقت جنگ مانند اژدهای خشمگین هست. نفس کِشنده داره که تورو می‌بلعد و در هنگام رزم مانند ابریست که از آسمان بلا میبارد

-درفشش سیاهست و خَفتان سیاه*
ازآهنش ، ساعد وز آهن ،کلاه

درفش و رزم جامه سیاه دارد. ساعد بند آهنی و کلاهخود آهنی میپوشد

-همه روی آهن گرفته به زر*
درفش سیه بسته بر خود بر

روی آهنها روکش طلا کشیده شده. درفش سیاهی هم بر کلاهخودش بسته

-ازو خویشتن را نگه دار سخت*
که مردی دلیرست و پیروز بخت

حواستو کامل جمع کن چون بسیار جنگاور و خوش اقبال هست

-بدو گفت رستم که :ای پهلوان
تو از من مدار ایچ رنجه روان

رستم به زال گفت ای پهلوان اصلا از بابت من نگران نباش

-جهان آفریننده یار منست*
*دل و تیغ و بازو حصار منست

خداوند یار و یاور من هست، دل شجاع من و شمشیر و بازوی زورمندم حافظ من هستند

شرح داستان پادشاهی کیقباد بخش سوم

رستم كه چنين شنيد، پدر را گفت: اى پهلوان، تو روانت را به هيچ روى از براى من رنجه مدار، چرا كه آفريننده گيهان، يار من و دل و تيغ و بازوى من، باروى من است.

رستم اين بگفت و رخشِ رويينه سم را برانگيخت. پس خروش گاو دم بر آمد. و اين چنين رستم به شتاب به پيش سپاه توران شد و بانگ بر زد. چون افراسياب، او را در هامون بديد، از ديدن آن كودك نارسيده در شگفت شد.

پس از گُردان بپرسيد كه: اين اژدها كه اين چنين از بند رها گشته است، كيست كه نامش را ندانم؟ كسى از آن ميان گفت: او پور دستانِ سام است مگر نمى‌بينى كه با گرز سام به جنگ آمده است.

او جوانى است كه از براى نام، به اين جنگ آمده است. پس افراسياب همچون كشتى‌اى كه كوه آب، آن را از آب برآورد ، به پيش سپاه آمد.

چون رستم او را ديد، ران بفشرد و گرز گران به بالا برد و چون به نزديك او رسيد، با آن گرز گران به زين اسب افراسياب زد

و چنگ به بند كمرش انداخت و او را از پشت زين جدا كرد و خواست تا همچنان اورا به پيش قباد برَد و در اين نخستين روزِ جنگ، او را ياد دهد

. ليك ناگهان از سنگينى افراسياب، دوال كمر بگسست و افراسياب به خاك افتاد و سواران، گردش را گرفتند.

اشعار شاهنامه فردوسی-داستان پادشاهی کیقباد بخش سوم

کتاب صوتی شاهنامه-داستان پادشاهی کیقباد بخش سوم
-بدو گفت رستم که :ای پهلوان
تو از من مدار ایچ رنجه روان

رستم به زال گفت ای پهلوان اصلا از بابت من نگران نباش

-جهان آفریننده یار منست*
*دل و تیغ و بازو حصار منست

خداوند یار و یاور من هست،دل شجاع من و شمشیر و بازوی زورمندم حافظ من هستند

-برانگیخت پَس رخشِ رویینه سُم*
برآمد خروشیدنِ گاو دُم

رستم رخش سخت سم را به تاخت واداشت و شیهه ی اسب گاودمش به آسمان بر خاست(بانگ شیپور به آسمان بر خاست) .

رویینه: هر چیزی که از روی ساخته شده باشد
رویینه سم:قوی سم،
گاو دم:شیپور،بوق، نفیر، نیز می تواند صفت جانشین موصوف رخش باشد.

-چو افراسیابش به هامون بدید*
بماند اندر آن کودکِ نارسید

هنگامی که افراسیاب او را در دشت نبرد دید،از دلیری و تنومندی آن کودک نو رسته ی جنگ ناآزموده مبهوت و شگفت زده شد.

نارسید: صفت مفعولی مرکب ،بی تجربه، نارسیده ، کم سن وسال

-ز گُردان بپرسید :کین اژدها*
بدین گونه از بند گشته رها،
-کدام ست کین را ندانم به نام؟
یکی گفت : کاین پورِ دستان سام
-نبینی که با گرز سام آمدست
جوانست و جویای نام آمده ست

از دلاوران تورانی پرسید که این اژدها که بدین سان زنجیر پاره کرده است،کیست که من نام او را نمی دانم ؟

یک نفر پاسخ داد که این پسر دستان سام است.مگر نمی بینی که با گرز سام نریمان به جنگ آمده ، جوان است و در پی نام نیک و افتخار

-به پیش سپاه آمد افراسیاب*
چو کشتی که موجش برآرد ز آب

افراسیاب سوار بر اسبش مانند کشتی ای که موج دریا ان را بر روی اب بلند کرده باشد مانند کشتی ای که از موج دریا به تلاطم و جنبش افتاده باشد به جلوی سپاه امد.

برآوردن: بلند کردن، بالا بردن
نام: شهرت، آوازه ی نیک ، افتخار
-چو رستم ورا دید بفشارد ران*
به گردن برآورد گرز گِران

رستم تا او را دید به سویش تاخت و گرز سنگین (جدش سام نریمان ) را بر آسمان بر افراشت و برای کوفتن آماده کرد.

ران فشردن: تند راندن اسب

به گردن بر آوردن گرز:تعبیری است کنایی به معنی به کار بردن گرز با مهارت و توانایی،اگر گردن تصحیف یا مخفف گردون /آسمان خوانده شود بر افراشتن گرز به آسمان ، بلند کردن و بالا بردن گرز.

-چو تنگ اندر آورد با وَی زمین*
فرو کرد گرز گران را به زین

در میدان جنگ زمانی که فاصله اش را با افراسیاب کم کرد، گرز سنگین را بر زین اسب او فرود آورد.

-به بند کمرش اندر آورد چنگ*
جدا کردش از پشت زین پلنگ

دست به بند کمربند افراسیاب رساند و او را از پشت زین اسب پلنگ وارش بلند کرد.

-همی خواست بُردَنْش پیش قباد*
دهد روز جنگ نخستینْش ، داد

می خواست او را به نزد کیقباد ببرد و در زمان نخستین جنگ خود به کیفر و سزای کردار بدش برساند و در نخستین روزی که جنگ آغازیده حق دلیری را به کمال ادا کند.

-ز سنگ سپهدار و هنگ سوار*
نیامد دوال کمر پایدار
-گسست و به خاک اندر آمد سرش*
سواران گرفتند گِرد اندرَش

بند کمربند او در اثر سنگینی افراسیاب سپاه سالار توران و روز و نیروی رستم دلاور تایب نیاورد،پاره شد و افراسیاب به خاک افتادو سپاهیان تورانی، بی درنگ دورادورش را گرفتند

شرح داستان پادشاهی کیقباد
افراسیاب و نوذر

شرح داستان پادشاهی کیقباد بخش چهارم

چون افراسياب سپهبد از چنگ رستم بجست، رستم پشت دست بخاييد و با خود گفت: چرا او را به زير سينه نيآوردم و به كمر و بند آن خود را سرگرم ساختم؟

از ديگر سو چون از چند كُروه مانده، از پشت پيلان، آواز زنگ و خروش كوس بر آمد، به نزد شاه مژده بردند كه: رستم دل سپاه را بدريد و به نزد سپهدار تركان رسيد و كمربند او را بگرفت و به آسانى بر زمينش افكند.

پس خروشى به زارى از تركان برآمد و سران دلاور ترك، گرد او را گرفتند و او را پياده ببردند.

و اين چنين بود كه سپهدار تركان خوار شد و سرانجام بر باره‌اى تيزتگ برنشست و جان خود را برداشت و سپاهيان را رها كرد و راه بيابان در پيش گرفت.

چون كى كواذ اين مژده را از او بشنيد، بفرمود تا سپاهيانش همچون باد، يكباره خود را به سواران توران زنند و بر و بيخ ايشان را بر كَنَند .

كیقباد، خود، چون آتش از جاى جست و سپاه نيز چون دريايى كه دچار باد گردد، بجنبيد.

از سوى ديگر نيز زال و مهراب همچون شير پرخاش جوى و دلير به جنگ شتافتند. جنگ در گرفت و خروش دار و گير و درخشش دشنه و زخم تير برآمد.

چه كلاهخود و سپرهاى زرين بسيار كه از زخم تبر چاك چاك شد. گويى ابرى سياه برآمد و روى خورشيد را تيره ساخت. در آن روز نبرد،[ چنان جنگيدند كه] نم خون به ماهى، به زير زمين فرو شد و گَرد به ماه برآمد.

زال زر به فرزند و آن بر و بازوى پهلوانيش بنگريست و با ديدن آن همه هنرهاى رستم، دلش از شادى بر تپيد. و رستم بدين سان، يلان بسيارى را سر بريد و سينه دريد و پا شكست و دست بست.

و هزار و سد و شست گُرد دلير در يك تاختن اين شير، كشته شدند. پس تركان از مغان برفتند و سپاه خود را به سوى دامغان كشيدند و از آنجا با دلى زخم خورده و اندوهناك و نيز پر گفت و گوى با جنگ افزارى شكسته و كمرى گسسته، بى نفير و كوس و پا و سر، به سوى جيحون روى نهادند.

اشعار شاهنامه فردوسی-داستان پادشاهی کیقباد بخش چهارم

شاهنامه خوانی-داستان پادشاهی کیقباد بخش چهارم
-سپهبد چو از چنگ رستم بجَست*
بخایید رستم همی پُشتِ دست

وقتی افراسیاب از دست رستم گریخت ، او از روی حسرت و افسوس پشت دست می گزید. پشت دست خاییدن: کنایه از افسوس خوردن.

گسست و به خاک اندر آمد سرش
سواران گرفتند گرد اندرش
سپهبد چو از چنگ رستم بجَست
بخایید رستم همی پشت دست
-چرا گفت نگرفتمش زیرکش؟*
همی بر کمر ساختم بندوش

رستم با خود می گفت :چرا او را زیر بغل نزدم و فقط کمر بند او را محکم گرفتم ، او را از کمر بندش گرفتم

(در تاریخ ثعالبی، درباره فرار افراسیاب از جنگ رستم آمده که افراسیاب دانست که با او پایداری نمی تواند، هراس در دلش راه یافت و روی به فرار گذارد، رستم او را دنبال کرد تا به او رسید و دست در کمرگاهش برد و او را برگرفت و از پشت زین برکندن بر زمین افکنده خود از اسب به زیر آمد و او را به چنگ آورد ، خواست تا او را زنده نزد کیقباد ببرد . افراسیاب به جادوی خود برای رهایی از دست او ترفندی بکار بست و خویشتن برهانید و افتان و خیزان برفت.)

زیر کش گرفتن : زیر بغل گرفتن
بند وش : آهنین جامه ، هر بند آهنینی .

-چو آوای زنگ آمد از پشتِ پیل*
خروشیدن کوس بر چند میل،

هنگامی که بانگ‌زنگ‌از پشت پیلان‌به صدا در آمد و صدای خروش طبل ها تا چند میل رفت ،…

جنگ: جرس ، دُرای

-یکی مژده بردند نزدیک شاه*
که : رستم بدرّید قلب سپاه

به کیقباد مژده دادند که رستم قلب سپاه توران شکافته کافته واز هم پاشیده است، …

دریدن : شکافتن ، تار و مار کردن

-چو رستم برِ شاه ترکان رسید*
درفش سپهدار شد ناپدید

وقتی رستم به نزدیک افراسیاب، سپاه سالار تورانیان رسید، زمانی نگذشت که پرچم‌او سرنگون شد .

گرفتش کمربند و بفگند خوار
خروشی ز ترکان برآمد به زار

کمربند افراسیاب را گرفت واو را به سرعت بر زمین بلند کرد و فریاد حاکی از ناباوری و درماندگی تورانیان به آسمان بلند شد.

-ز جای اندر آمد چُن آتش قباد*
بجنبید لشگر چو دریا ز باد

کیقباد همچون آتش که شعله بکشد از جایگاه خویش به شتاب رهسپارشد و سپاه ایران چون موج دریا که از وزش دریا اوج گیرد براه افتاد.

-برآمد خروشیدن دار و کوب*
درفشیدن خنجر و زخمِ چوب

بانگ‌درگیری و هیاهوی جنگ بالا گرفت، برق خنجرها و درخشش گرزها نمایان شد .

-بَران ترگ زرّین و زرّین سپر*
غمی شد سر از چاک چاکِ تبر

سر سواران توران در زیر کلاهخود و در پشت سرشان سپر زرین از صدای بهم خوردن تبرزین های ایرانیان رنجور شده و بدرد آمده بود.

زرین سپر: (ترکیب وصفی مقلوب، اسم مرکب ) سپر زرین.
غمی شدن ( مصدر مرکب ) رنجور شدن .

-تو گفتی که ابری برآمد ز کُنج*
ز شنگرف نیرنگ زد بر تُرُنج

گویی ابری از گوشه آسمان برخاست و بر درخشش زرین و ترنج وار سلاح ها (سپر ها ، شمشیر ها ، تبر زین ها ، زره ها) رنگ سرخ خون پاشید.

کنج: زاویه ، گوشه .
شنگرف : گیاهی است خار دار…
نیرنگ : ( مصدر مرکب) رنگ زدن ، نقش زدن .
ترنج : میوه ای از مرکبات ، بالنگ ، اینجا مجاز استعاری از رنگ زرد آن به سلاحهای جنگی گویند .

-هزار و صد و شصت گرد دلیر*
به یک زخم شد کشته چون نرّه شیر

هزار و صد و شصت جنگجوی دلاور همچون شیر نر با یک ضربه رستم کشته شدند.

برفتند ترکان ز پیش مُغان*
کشیدند لشکر سوی دامغان

نیروهای افراسیاب عقب نشینی کردند و به سوی دامغان رفتند، ….در حالی که افسرده حال و اندوهگین بودند و زبان به زاری شکوه و مرثیه بر کشتگان گشوده بودند،…..

-وُز آنجا به جیحون نهادند روی*
خلیده دل و با غم و گفت وگوی

و از دامغان به سوی رود جیحون رفتند ، در حالی که افسرده حال و اندوهگین بودند و زبان به زاری ( شکوه و مرثیه بر کشتگان) گشوده بودند،….

خلیده: ( صفت مرکب )دل شکسته، غصه دار

-شکسته سلیح و گسسته کمر*
نه بوق و نه کوس و نه پای و نه پر

با سلاح های شکسته و کمر بندهای پاره پاره به سوی مرزهای خود می رفتند ، در حالی که نه بوقی و نه طبلی برایشان مانده بود نه نیروی مقاومت ، و تن و بدن سالمی برایشان نمانده بود .

شکسته سلیح: (صفت مرکب ) سلاح شکست
گسسته کمر : ( صفت مرکب ) آنکه کمر بند او پاره باز شده باشد .
پای و پر : ( ترکیب عطفی ) مجاز از تاب و توان ، نیروی مقاومت.

این مطلب را هم ببینید
آموزه هایی درباره سره گویی و سره نویسی در زبان پارسی

شرح داستان پادشاهی کیقباد بخش پنجم

از ديگر سوى، همه پهلوانان سپاه ايران با گنج‌هاى بسيارى كه از تركان، بهره جنگى گرفته بودند، به نزد شاه بازگشتند و بر شاه گيتى، آفرين خواندند.

رستم نيز چون به نزد شاه ايران بازگشت، شاه، او را در يك سوى خود نشاند و در سوى ديگر خود، زال زر نامدار را بنشاند.

آمدن افراسياب نزديك پدر خود

از سوى ديگر چون افراسياب بگريخت، بتاخت، به آن سوى جيحون رفت و يك هفته را در آن سوى رود و در همان نزديكى بنشست.

به روز هشتم با خشم و دود، سپاهيان را برآراست و با زبانى پر گفتار و دلى پر درنگ، به نزد پدرش- پشنگ- رفت و او را گفت: اى شاه نامبردار، اين جنگ جستن تو گناه بود چرا كه بزرگان پيشين، هرگز نديده بودند كه شاهان، پيمان شكنى كنند. با اين كارى كه ما كرديم، نه زمين از تخم ايرج پاك شد و نه زهر گزاينده، ترياك گشت:

يكى گم شود، ديگر آيد بجاى
جهان را نمانند بى كدخداى

كیقباد بيامد و تاج بر سر بنهاد و درى تازه از كينه بگشود. و آن سوارى كه از پشت سام پديد آمد و دستان، او را رستم نام نهاد، چون نهنگى دژم كه گويى مى‌خواست گيتى را به دم خويش بسوزاند، بيآمد و در فراز و نشيبها تاختن گرفت و با گرز و تيغ، همه را بزد چنانكه آسمان از گرزش، چاك چاك گشت و در برابر او جانم به مشتى خاك نيز نيارزيد.

همه سپاه ما را بهم بردريد، چنانكه هيچ كس در گيتى، چنين شگفتى نديده بود. چون از دور، درفش مرا ديد، به سوى من تاخت و با گرز گران به زين اسپم كوبيد و چنان مرا از زين بر گرفت كه گويى به اندازه پشّه‌ا‌ى نيز سنگينى ندارم.

اشعار شاهنامه فردوسی-داستان پادشاهی کیقباد بخش پنجم

شاهنامه خوانی-داستان پادشاهی کیقباد بخش پنجم
-برفت از لب رود نزد پشنگ*
*زبان پر ز گفتار و کوتاه چنگ

افرسیاب از جیهون گذر کرد و نزد پدرش پشنگ برگشت ، حرفهای بسیاری برای گفتن داشت اما ناتوان و عاجز بود(در جنگ شکست خورده بود)

کوتاه چنگ : ناتوانی و عجز

-بدو گفت :کای نامبردار شاه*
ترا بود ازین کینه جُستن گناه

به پدرش گفت: ای پادشاهِ نامدار ، همه ی تقصیرها به گردنِ توست زیرا تو جنگ خواهی کردی.

-یکی آنکه پیمان شکستن ز شاه*
بزرگان پیشین ندیدند راه

دلیل اول این است که شما پیمان شکستی و این در مرام و مسلک هیچ کدام از بزرگان گذشته ی ما نبوده است.

-نه از تخم ایرج جهان پاک شد*
نه زهر گزاینده تریاک شد

نَه توانستیم جلوی زیاد شدن نسلِ ایرج را بگیریم و نَه توانستیم زهرِ جنگ و کینه ی ایرج را به پادزهرِ آشتی بدل کنیم.

-یکی کم شود دیگر آید به جای*
جهان را نمانند بی کدخدای

یکی رفت و دیگری بجای آن نشست (منظور پادشاه است) ایرانی ها هرگز کشورشان را بدون سرپرست نمی گذارند.
کدخدا : رهبر ، سرپرست

-قباد آمد و تاج بر سر نهاد*
به کینه یکی نو در اندرگشاد

قباد بر تخت نشست و تاج بر سر گذاشت و درِ جدیدی از کینه و جنگخواهی را بروی ما باز کرد.

-سواری پدید آمد از پشت سام*
که دستانش رستم نهاده ست نام

جنگجویی جدید از نسل و نژادِ سام بوجود آمده که زال اسم او را رستم گذاشته است.

-بیامد بسان نهنگ دژم*
تو گفتی زمین را بسوزد بِدَم

مانندِ نهنگِ خشمگین به لشگر ما حمله کرد و انگار میخواست جهان را با تَفّ دهانش بسوزاند.

نهنگ : در شاهنامه به معنای تمساح یا سوسمار بزرگ است

همی تاخت اندر فراز و نِشیب*
همی زد به گرز و به تیغ و رِکیب

همینطور در کوه و دشتِ میدانِ نبرد می تاخت و با گرز و شمشیر و سوار کاریَش بر سپاه ِ ما ضربه وارد می کرد.

-ز گرزش هوا شد پر از چاک چاک*
نیرزید جانم به یک مشت خاک

از ضربه های گُرزش(بر سپرها و کلاهخودها) هوا پُر از صدای چاک چاک شده بود و جانم حتی به اندازه ی یک مُشت خاک در برابر او ارزش نداشت.

چاک چاک: اسمِ صوت

-همه لشکر ما به هم بردرید*
کس اندر جهان آن شگفتی ندید

لشگر ما را دریده و از هم گُسیخته کرد و هیچکس تابحال چنین جنگاوری شگفت انگیزی ندیده بود.

درفش مرا دید بر یک کران*
به زین اندر افگند گرز گران

وقتی که پرچم مرا در یک سمت سپاه دید ، گُرزش را به زینِ اسبش انداخت

کران: سمت ، جانب ، طرف

چنان برگرفتم ز زین پلنگ*
که گفتی ندارم به یک پشّه سنگ

آنچنان آسان مرا از پشتِ زین بلند کرد که انگار به اندازه ی یک پشه هم وزن ندارم

زین پلنگ: زینی که روکش آن از پوست پلنگ باشد(مخصوص بزرگان و صاحب منصبان)

کمربند بگسست و بند قبای*
ز چنگش فتادم نگون زیرِ پای

کمربند و بندِ لباسم پاره شد و سرنگون زیرِ پا(بر زمین) افتادم.

بدان زور هرگز نباشد هِزبر*
دو پایش به خاک اندرون سر به ابر

حتی شیر آنچنان قدرتی ندارد (قدّ رستم آنچنان بلند است که) پاهایش روی زمین و سرش در ابرهاست

هزبر : هژبر ، شیر

-سواران جنگی همه هم گروه*
کشیدندم از چنگ آن لخت کوه

سربازان و سوارکارانم همه باهم دوره ام کردند و مرا از چنگ آن تکه کوه نجات دادند

تو دانی که شاهی ، دل و چنگ من*
به جنگ اندرون زور و آهنگ من

(ای پدر) تو که پادشاه هستی از دلاوری و زور دست من باخبر هستی و همینطور در نبردها از قدرت و نیروی من آگاهی.

چنگ : زور دست
آهنگ : قصد کردن ، حمله ، قدرت

-به دست وی اندر یکی پشّه ام*
وزان آفرینش پُر اندیشه ام

من (با همه ی جنگاوری ام) در دستِ این پهلوان مانندِ یک پشّه ی بی ارزش هستم. و از خلقت رستم در تفکّر و حیرت هستم

شرح داستان پادشاهی کیقباد بخش ششم

و ادامه داد: از آفرينش او پر انديشه گشته ام، چرا كه چون پيل و شير جنگى، او را نه هوش و دانش است و نه انديشه و سنگ.

لگام را به آن اسپ همچون پيلِ مست سپرده كه رود و دهار و راه، در پيشش، يكسان باشد. همانا كه بيش از هزار گوپال بر آن پيكر نامدارش بزدند، ليك گويى از آهن ساخته گشته بود.

دريا و كوه و پيل درنده و شير دمان پيش او يكى بود. در همه جا چون يوز شكارى بتاخت، گويى آن كارزار برايش چون بازى مى‌نمود.

اگر سام همچون او نيروى جنگ مى‌داشت، اكنون هيچ پهلوان سرافرازى از تركان بر جاى نمانده بود.

اينك[ بدان اى پدر] كه تو را جز آشتى جستن نبايد انديشه‌اى ديگر باشد چرا كه سپاه ترا با او پاى برابرى نباشد.

من كه پهلوانم و پشت سپاهيان تو و به گاه دشوارى، پناه تو هستم، اكنون هيچ تاب و توان رويارويى با او برايم نمانده است پس برو و در انديشه آشتى باش. و بدان كه آن سرزمينى كه آفريدون گُرد در آن زمان به تور دلاور داد، به تو رسيد و به تو بخشيد شد و تو نمى‌بايست به كينه خواهى مى‌پرداختى.

اكنون اگر بار ديگر از آن پيمان برگرديم و جنگ آوريم، تنها گيتى را بر دل خويش، تنگ آورده‌ایم. و بدان كه[ آن زمان كه آهنگ جنگ ايران كردى] آن جنگ برايت چون بازى مى‌نمود ليك ميان شنيدن و ديدن، راه بسيار باشد.

پس كار امروز را به فردا ميافكن، زيرا كسى نداند كه فردا زمانه چه سان خواهد گشت:

گلستان كامروز باشد ببار
چو فردا چنى گل نيآيد بكار

و به ياد بيآور كه چه مايه ستام و كلاه‌خود و سپر زرين و اسپان تازى زرين لگام و تيغ هاى هندى زرين نيام و بيش از اينها گُردان نامداراى چون كلباد و بارمان دلير- كه شير نرّ ، شكار او بود- به آسانى، گويى بادى وزيد و آن همه را با خود برد .

خزروان را نيز كه زال با گرزگران، نيروى خود به او بنمود و او را بشكست. شماساس را كه پناه سپاهيان بود، كارن در آوردگاه بكشت. بجز اين نامداران نيز، بيش از ده هزار تن در آن جنگ كشته شدند. و از همه بدتر ننگ شكست باشد كه هرگز پاك نخواهد گشت.

اگر اغريرث پر هنر، از من بود كه كشته شد، بسيارى از پهلوانان به پيش من آمدند و از آن روزگار مرا ياد آوردند و من سرانجام بازارى و خوارى به سوى توران روانه شدم و ايشان نيز در پس من روان بودند.

اكنون تو ديگر هيچ از گذشته ياد مكن و به سوى آشتى با كى كواذ بتاز. و بدان كه اگر تو را آرزوى جنگ در سر آيد، از چهار سوى، سپاه به گرد تو آيند. از يك سو رستم با گرز و تيغ و فرّ و زور چون خورشيد تابنده، و از سوى ديگر كارن رزم زن كه چشمش هرگز شكست را نديده است، و از سوى سوم كسى چون كشواد زرين كلاه كه به آمل آمد و آن سپاهيان را ببرد، و از سوى چهارم كسى چون مهراب كابلْ خداى كه سالارى با فرّ و انديشه است.

اشعار شاهنامه فردوسی-داستان پادشاهی کیقباد بخش ششم

کتاب صوتی شاهنامه-داستان پادشاهی کیقباد بخش ششم
یکی پیلتن دیدم و شیرچنگ*
نه هوش و نه دانش نه رای و درنگ

من پهلوانِ پیل تَنی را دیدم که چنگِ پر قدرتِ شیر را داشت و فقط به جنگ می اندیشید و هیچ فکر دیگری نداشت و هرگز صبر و درنگ نمی کرد.

عنان را سپرده بدان کرگ مست
*همش کوه و هم غار هم راه پست

عنانِ را بر گردنِ اسبش که مانند کرگدنِ خشمگین بود انداخته بود و کوه و غار و دشت در برابرش یکسان بود.

کرگِ مست: منظور رخش رستم است

-همانا که گوپال سیصدهزار*
زدندی بران تارک گرز دار
-تو گفتی که از آهنَش کرده اند*
ز سنگ و ز رویش برآورده اند

لشگریان ما سیصد هزار گرز بر سرِ آن پهلوان کوبیدند اما انگار او از آهن ساخته شده بود …. انگار از سنگ و روی آفریده شده بود (مبالغه ی غُلُو)

-چه روباه پیشش ،چه ببر بیان*
چه درّنده شیر و چه پیل ژیان

جنگیدن با روباه برایش با جنگیدن با ببر تفاوت نداشت.همینطور شیر درنده با فیل ِ خشمگین برایش هیچ فرقی نمی کرد.

-همی تاخت یکسان چو روز شکار*
به بازی همی آمدش کارزار

در میدان نبرد چنان تاخت و تاز میکرد که در نخچیر گاه و به هنگام شکار،نبرد کردن برایش چون شکار سرگرمی بود.

چنو گر بدی سام را دست بُرد*
به ترکان نماندی سرافراز گُرد

افراسیاب به پشنگ میگوید.چنانچه سام در نبرد و جنگاوری بسان رستم بود،دلاوران و نامداران تورانی را زنده بر جای نمیگذاشت.

-جز از آشتی جُستنش رای نیست*
که با او سپاه ترا پای نیست

چاره و تدبیری جز از در آشتی وارد شدن با سپاه ایران نیست چرا که سپاه تو را در برابر آنها یارای پایداری نیست.

-زمینی کجا آفریدون گُرد*
بدانگه به تور دلاور سپرد،

آن سرزمینی که فریدون دلاور به هنگام بخشیدن جهان به پسرانش، به تور بخشید.

به من داده بودند و بخشیده راست*
ترا کین پیشین نبایست خواست

ایرانیان به من از سر داد و انصاف بخشیده بودند و تو نبایستی دوباره کینه ی گذشته را زنده می کردی.

تو دانی که دیدن نه چون آگهی ست
میان شنیدن همیشه تُهی ست

تو میدانی که شنیدن بسان دیدن نسیت و شنیدن در برابر دیدن تهی و نابسنده است.

ترا جنگ ایران چو بازی نمود
ز بازی سپه را درازی نمود

نبرد با ایرانیان از برای تو چون سرگرمی جلوه نمود و لیک این بازی برای تورانیان گران تمام شد.

نگر تا چه مایه ستام ِ به زر
هم از ترگ زرّین و زرّین سپر
همان تازی اسپان زرّین لگام
همان تیغ هندی به زرّین نیام

در نگر بیاور که چه اندازه زین و سرافسار زرین و کلاهخود و سپرهای طلا،همین گونه اسپهای تازنده با افسارهایی از طلا و شمشیرهایی که نیام آن ها هم از طلاست.

ازین بیشتر نامداران گُرد
قباد اندر آمد به خواری ببُرد

مهم تر دلاوران نامدار و پرآوازه ی تورانی که قباد آمد و به سادگی نابودشان کرد.

بَتَر زین همه نام و ننگ و شکست
شکستی که هرگز نشایدش بست

از همه ی اینها بدتر رسوایی و شکست از ایرانیان و از میان رفتن شکوه و اعتبار ماست که آن را هیچ گونه چاره و تدبیری نباشد.

دگر آن کجا بخت بر گشته شد
که اغریرت پُر خرد کشته شد

جوانی بُد و تنگی روزگار
من امروز را دی گرفتم شمار

اگر پادشاه پرآوازه ای (پشنگ) به شوند کشتن اغریرت از من رنجیده خاطر و آزرده گشت،کار من از سر ناپختگی و جوانی بود و ناساز بودن روزگار و من امروز از دیروز و گذشته ام درس گرفته ام.

به پیش آمدندم همه سرکشان
پس پشت هر کس درفشی کشان

من آن گاه درس گرفتم که سرکشان تورانی در پی من می آمدند و در پشت سر هر یک از انان پرچمداری در حال کشیدن پرچم واژگونشان بود.

بسی یاد دادندم از روزگار
دمان از پس و من دوان خوار و زار

آری!آنان از پی من شتابان می آمدند و سپاهیان ناخوش و پریشان و زار بودند،و اینگونه رسم روزگار را به من یاد دادند.

-کنون از گذشته مکن هیچ یاد
سُوی آشتی یاز با کیقباد

کنون دگر کینه های پیشین را فراموش کرده و دست آشتی به سوی کیقباد دراز کن.

گرت دیگر آید یکی آرزوی
به گِرد اندر آید سپه چارسوی

چنانچه خواسته و آرزویی جز آشتی داشته باشی،سپاهیان ایرانی از چهار سوی تو گرداگرد تو را گرفته و گرفتارت می کنند.

به یک دست رستم که تابنده هور
گهِ رزم با او نتابد به زور
بروی دگر قارن رزم زن
که چشمش ندیده ست هرگز شکن

در یک سوی رستم است که در هنگام نبرد،خورشید تابان در برابر زور و بازوی او تاب و توان ندارد و در سوی دیگر قارن رزم زن که به چشم خویش هرگز شکست ندیده است.

سه دیگر چو کشواد زرّین کلاه
که آمد به آمل ببُرد آن سپاه

در سوی سوم کشواد زرین کلاه که به امل امد و سپاهیان ایران را از بند رهانید و به در برد.

چهارم چو مهراب کاول خدای
که سالار شاهست و زاول خدای

در چهارمین سو کسی چون مهراب شاه کابل خم از فرماندهان پادشاه ایران و هم از فرماندهان زال حکمران زابل است.

شرح داستان پادشاهی کیقباد
نقاشی کشتن سیاوش

شرح داستان پادشاهی کیقباد بخش هفتم

آشتى خواستن پشنگ از كى كواذ

سپهدار توران كه با شگفتى مى‌ديد افراسياب آن سخن ها به يادش آمده و روانش به سوى داد بيآمده است، با ديدگانى پر آب، مرد بينا دلى را كه سزاوار فرستادن به ايران بود، برگزيد.

آنگاه نامه‌ای ارتنگوار بنوشت و در آن سد گونه رنگ و نگار بكار بست و چنين نوشت:

بنام خداوند خورشيد و ماه، كه ما را اين دستگاه بداد. و درود خداوند بر روان فريدون باد كه تار و پود اين تخم ما از او بود.

اكنون اى كى كواذ نامور بشنو كه تو را از انديشه شاهى و داد، سخن گويم.

بدان كه اگر از تور بر ايرج نيك بخت، از براى تاج و تخت، بد رسيد ديگر نمى‌بايد در آن باره سخن راند و پرخاش كرد. اگر اين كينه از براى ايرج پديد آمد، منوچهر كه يك سره آن كينه كشيد.

اينك سزاوار است كه ما نيز بر آن بخششى كه نخست آفريدون از سرِ راستى بكرد، پايبند بمانيم و از راه و آيين بزرگان باز نگرديم.

به هنگام فريدون شاه، از خرگاه تا ورارود كه جيحون در ميان مى‌گذرد، برو بوم ما بود و هرگز ايرج چشم بدان مرز نداشت و بخش او، ايران زمين بود كه آفريدون او را بخشيده بود.

اكنون اگر از آن بخشش فريدون بگرديم و روى به جنگ آريم، تنها گيتى را بر دل خويش به تنگ آورده‌ایم و بهره ما تنها زخم شمشير و خشم خداى گردد و جز اين در هر دو سراى، بهرهاى نيابيم.

پس بايسته باشد كه بار ديگر همچنانكه فريدون گُرد ، آن سرزمين ها را به سلم و تور و ايرج سپرد، ما نيز ببخشيم و ديگر از آن پس كين نجوييم چه اين سرزمينها به اين همه سختى و رنج نيارزند.

اكنون ديگر سر زال چون برف سپيدگشته و از خون پهلوان، خاك همچون شنگرف شده است. و با همه اينها سرانجامِ هر كسى تنها جايى به اندازه خود آن كس باشد و جايگاهمان به زير خاك باشد و جامه‌مان كرباس و جايمان مغاك.

پس ديگر هر چه اندوه و رنج بخوريم و ازين سراى سپنجى دلتنگ گرديم،آزمندى باشد.

باشد كه كى كواذ نيز بدين رام گردد چه مرد خردمند، روى از داد برنتابد.

از اين پس ديگر كسى از ما گذشتن از جيحون را به خواب هم نبيند و از ايران نيز كسى به اين سوى آب نيايد مگر با درود و پيام و سلام. و با اين كار، هر دو كشور، شادكام گردند.

اشعار شاهنامه فردوسی-داستان پادشاهی کیقباد بخش هفتم

کتاب صوتی شاهنامه-داستان پادشاهی کیقباد بخش هفتم
سپهدار ترکان دو دیده پر آب
شگفتی فرو مانده ز افراسیاب

پشنگ شاه تورانیان با چشمانی خیس از اشک با شنیدن سخنان افراسیاب مبهوت و خیره بر جای خشکش زد.

یکی مرد با هوش ِ دل برگزید
فرستاد بایران چُنان چون سَزید

پشنگ ،همانگونه که سزاوار بود مرد هوشمندی را برگزید واورابه ایران فرستاد
باهوش دل: هوشیار،آگاه

دبیرنبیسنده را گفت شاه:
به پیش آر قرطاس و مشک سیاه

شاه به نویسنده گفت که قلم ومرکب سیاه را بیاور و نزدیک من بیا

یکی نامه بنوشت ارتنگ وار
برو کرده صد گونه رنگ و نگار

نامه ای نوشت از نظر زیبایی خط و بیان ،چونان ارژنگ مانی وآن رابه انواع آرایه های زبان وبیان آراست.

ارتنگ: ارژنگ،ارزنگ،نام کتابی مصور منسوب به مانی است،کتابی که اشکال دین مانوی درآن نقش است وتصاویر ارژنگ بیانگر مطالب کتاب دیگر مانی انجیل زنده یا انجیل مانی بوده است ،کتاب مانی به تصاویر دلکش و رنگارنگ منقش بوده است.
ارتنگ وار: نظیر ارژنگ مانی در هنر و زیبایی
کرده: ایجاد کرده،آراسته
رنگ ونگار: رنگ وطرح،رنگ وتصویر

به نام خداوند خورشید و ماه
که او داد بر آفرین دستگاه

پشنگ در ابتدای نامه اش به کیقباد نوشت: به نام آفریننده ی خورشیدو ماه که مارا به خوبی ونیکی ورزیدن توانا ساخت که اوبه ماامکان دستیابی به نیک بختی و خوشبختی را داد

دستگاه: قدرت،توان
دستگاه دادن: توانمند کردن ،قدرت بخشیدن

وزو بر روان فریدون درود
کزو دارد این تخم ما تار و پود

و از آفریننده ی خورشید و ماه بر روان فریدون درود بادکه اصل و بنیاد نژاد ما از اوست

گر از تور بر ایرج نیک بخت
بد آمد پدید از پی تاج و تخت
بران بر همی راند باید سَخُن
نباید که پر خا‌ش ماند به بُن

اگر تور برای تصاحب تاج وتخت ایران به ایرج بزرگوار نیک سیرت گزند رساند باید در مورد آن گفت و گو کنیم ،و نباید درپایان میان ما دشمنی به جا ماند

نیک بخت: میتواند اشاره به سرشت نیک ایرج باشد ،اینکه پس مرگ نیک نامی برای او مقدر شد ،شایدهم بخت وطالع نیک او باشد از اینرو که فریدون در بخش کردن جهان پادشاهی ایران رابدو داد
بد آمد پدید: آسیب و گزند رسید
برآن بر: بر دوم حرف اضافه موکد است،درباره ی آن
پرخاش: جدال،دشمنی
بن: پایان،انتها
گرین کینه از ایرج آمد پدید

گرین کینه از ایرج آمد پدید
منوچهر سرتاسر این کین کشید
بران هم که کرد آفریدون نُخُست
کجا راستی را به بخشش بجست

اگر این دشمنی ازکشته شدن ایرج به وجود آمد ،منوچهر به تمامی انتقام آنرا گرفت وتازه به آنگونه که فریدون از ابتدا رفتار کرد که در بخش کردن جهان در پی راستی و درستی بود که میخواست به طرزی عادلانه جهان را تقسیم کند

کرد: رفتار کرد
کجا: کی،چگونه
راستی انصاف،عدالت
جستن: دنبال کردن،طلب کردن
کین کشیدن: انتقام گرفتن

سَزَد گر بداریم دل هم بران
نگردیم از آیین و راه سَران

بنابراین دیگر سزاوار است،آنگونه بخش کردن جهان را بپذیریم واز راه وروش بزرگان روگردان نشویم

بداریم: پیروی کنیم
سزد: سزاوار است،شایسته است
نگردیم: روی گردان نشویم
آیین وراه: راه و روش

ز خرگاه تا ماورالنّهر بر
که جیحون میانجی ست اندر گذر

از سراپرده تا ورارود که جیحون درحد فاصل آن در گذر است

ماورالنهر: ناحیه ایست که حدود مشرق آنحدود تبت است،وجنوب آن خراسان و مغرب آن غوز وحدود خلخ،و شمالش هم حدود خلخ است و این ناحیه ایست بزرگ و آبادان و درنعمت و در ترکمنستان و جای بازرگانان و مردمانی جنگی وغازی پیشه وتیر انداز وپاک دین

بر و بوم ما بود هنگام شاه
نکردی بدین مرز ،ایرج نگاه

اینجا در روزگارفریدون شاه سرزمین نا بودوایرج هیچگاه به این سرزمین چشم طمع ندوخت و تعرض نکرد

نگاه کردن: کنایه ازتوجه داشتن،نظر کردن ازروی طمع، تعرض کردن

همان بخشِ ایرج از ایران زمین
بداد آفریدون و کرد آفرین

به همین ترتیب ماهم به ایران زمین ،سهمی که فریدون به ایرج بخشیدو بااین بخش اورا بزرگ و گرامی داشت چشم طمع نخواهیم داشت

همان: همچنین ،به همین ترتیب
آفرین کردن: احترام گذاشتن ،دعای نیک کردن

ازآن گر بگردیم و جنگ آوریم
جهان بر دل خویش تنگ آوریم
بود زخم شمشیر و خشم خدای
نیابیم بهره زِ هر دو سرای

یااز آن بخش کردن فریدون دست برمیداریم و می جنگیم و روزگاررا براز خود رنج آور وسخت میکنیم که دراین صورت ضرب های شمشیر ما خشم ایزد مهررا بر می انگیزد ودر هردو جهان ناکام و بی نصیب خواهیم بود یاکه نتیجه آن جنگ ونبرد و برانگیختن خشم ایزد خواهد بود.

جهان بردل خویش تنگ أوردن: کنایه از سخت ودشوار کردن روزگار برای خود
زخم شمشیر: ضربات شمشیر،جنگ ونبرد
خشم خدای: خشم ایزد مهراست،که پیمانها رامی پاید و همواره بیدارو نیرومند است و با ده هزار چشم و ده هزار گوش از عهد و پیمان پاسداری میکند

این مطلب را هم ببینید
نیرنگ و نقشه های جنگی در شاهنامه فردوسی

و گر همچنان چون فریدون گُرد*
به سلم و به تور و به ایرج سپرد،

-ببخشیم و زان پس نجوییم کین*
که چندین بلا خود نیرزد زمین

واگر به همان گونه که فریدون بزرگ گیتی را به سلم و تور و ایرج واگذاشت ماهم به همان گونه جهان را بخش کنیم ،همان مرزها را بپذیریم و پس ازآن دیگر از جنگ دست بکشیم چرا که جهان گشایی به این اندازه رنج و سختی و محنت نمی ارزد .

سپردن: واگذار کردن،
بخشیدن: بخش کردن،تقسیم کردن،
زمین: کشور ،سرزمین

-سرِ زنده از سال چون برف گشت*
ز خون کیان خاک شنگرف گشت

موی آدمی که سالیان بسیار زیسته همچون برف سپید میسود واو باعمر درازش دیده است که چه بسیار خاک از خون پادشاهان به سرخی چون شنگرف شده است.

سر: مو ،زلف

زنده ازسال: درسالیان بسیار زیسته

-سرانجام هم جز به بالای خویش*
نیابد کسی بهره از جای خویش

وسرانجام هم هیچکس جزبه اندازه پیکرش درگور ازجایی که در این جهان دیت وپا کرده بهره و نصیبی نخواهد برد

-بمانیم با آن رشی پنج خاک*
سراپای کرباس و جای مَغاک

درآن پنج رش خاک سراپا کفن پوش در درون گور خواهیم ماند

رش : مخفف ارش،واحد طول،ازآرنج تا سر انگشتان
پنج خاک: کنایه از خاک اندک
کرباس: نوعز پارچه نخی زمخت ،کفن
جای مغاک : درون گودال،در گور

-در آزمندیست اندوه و رنج*
شُدن تنگ دل در سرای سپنج

دراین سرای ناپایدارو کوتاه بعنی دنیا افسردگی و دلتنگی و اندوه ورنج در پی آزمندی پدید می آید

تنگدل شدن: کنایه از افسرده شدن،ملول بودن

-مگر رام گردد بدین کیقباد*
سر مرد بخرد نگردد ز داد

به امید اینکه کیقباد با این گفته ها قانع شود ،چراکه مرد خردمند از انصاف و راستی روی گردان نیست

سر مرد بخرد: فکر و اندیشه مرد خردمند

-کس از ما نبینند جیحون بخواب*
وز ایران نیایند ازین روی آب

به این ترتیب پیمان می بندیم که هیچ کس از ما تورانیان به آن سوی جیحون حتی در خواب و رویا نظر نیفکند ،(طمع نورزد) ،و ایرانیان نیـــز نباید به این سوی جیحون که سرزمین توران است بیایند

درخواب دیدن چیزی: کنایه از در رویا و خیال بدان نظر داشتن،
به قول خومون. توی خواب هم اینو نمی بینی
روی: طرف،سوی
آب : رود جیحون

-مگر با درود و نُوید و پیام*
دو کشور شود زین سَخُن شادکام

مگراینکه با درود و خبر خوش و پیمان داری و پیمان آشتی بدین ترتیب مردم دو کشو ر از پایان گرفتن جنگ شاد وخشنود شوند

مگر: به جز ،الا اینکه
نوید: خبرخوش،مژده
سخن: عمل ،کار

شرح داستان پادشاهی کیقباد بخش هشتم

بدين سان چون شاه پشنگ، نامه را مهر كرد، آن را با گوهر و تاج و تخت زر و خوبرويان زرين كمر و اسپان تازى زرين ستام و تيغ هاى هندى سيمين نيام به سوى ايران فرستاد. فرستاده به نزد كواذ آمد و آن نامه را بداد.

چون شاه، نامه بخواند، در پاسخ، سخن هاى فراوانى گفت كه: نخست پيش دستى در جنگ از سوى ما نبود كه اين افراسياب بود كه به كين خواهى به ايران زمين آمد. نخستين ستم نيز از تور بود كه شاهى چون ايرج را بكشت.

در اين روزگار ما نيز اين افراسياب بود كه از جيحون گذشت و به ايران آمد. و تو، خود، بشنيده‌اى كه افراسياب با شاه نوذر چه كرد، آنسان كه دلِ دد و دام پر از داغ و درد گشت.

آنچه كه افراسياب از سرِ كينه به اغريرث پر خرد كرد، كارى نبود كه سزاوار آدمى باشد.

اكنون اگر شمايان از كردار بد پشيمان شويد و بار ديگر پيمان بنديد، من نيز كينه نَورزم و آن سوى جيحون را به شما سپارم تا مگر افراسياب آرامش يابد.

پس كى قباد بار ديگر پيمانى نوشت و در باغ بزرگ منشى درختى بكاشت.

فرستاده همچون پلنگ به شتاب به نزد پشنگ بازگشت و نامه را به او رسانيد.

پس بنه و سپاهيان را [ كه پيش از اين همچنان در كنار جيحون مانده بودند] از آنجا براندند و كى قباد كه اين بشنيد، دلشاد گشت، ازيرا كه بدون كارزار، دشمن از پيش ايشان برفت.

ليك رستم [ چون از اين آشتى ميان ايران و توران آگه شد] شاه را گفت: اى شهريار به هنگام كارزار، آشتى مجوى.

اشعار شاهنامه فردوسی-داستان پادشاهی کیقباد بخش هشتم

کتاب صوتی شاهنامه-داستان پادشاهی کیقباد بخش هشتم
-چو نامه به مُهر اندر آورد شاه*
فرستاد نزدیک ایران سپاه

همینکه نامه به پایان رسید پشنگ برآن مهر نهاد.و به سمت سپاه ایران فرستاد.

به مهر اندر آوردن:مهر کردن وبستن نامه

-ببردند نامه برِ کیقباد*
سَخُن نیز ازین گونه کردند یاد

آن نامه را بنزد کیقباد بردند و پیام شفاهی هم دادند.

سخن:پیام شفاهی

چنین داد پاسخ که: دانی درست
که از ما نبُد ، پیشدستی نخست

_کیقباد در پاسخ نا مه نوشت :بی گمان ما آغاز گر جنگ نبودیم .

درست:بی گمان

ز تور اندر آمد نخستین ستم*
که شاهی چو ایرج شد از تخت کم

_این تور بود که به ما حمله کرد وشا همان ایرج را کشت.

بدین روزگار اندر افراسیاب
بیامد به ایران و بگذاشت آب

الان هم افراسیاب از رود جیحون گذشت و وارد خاک ایران شد.

روزگار:الان _هم اینک
آب:دراینجا رود جیحون مرز ایران و توران

شنیدی که با شاه نوذر چه کرد
دل دام و دد شد پر از داغ و درد

_شنیدی که افراسیاب چه بلایی بر سر شاه ایران (نوذر) آورد.طوریکه دل حیوانات را بدرد آورد چه رسد به انسانها.

ز کینه به اغریرت پرخرد*
نه آن کرد کز مردمی در خورد

_وبرادرش اغریرث دانا را به جرم جانبداری از ایرانیان به قتل رسانید که از انسانیت بدور بود.

مردمی:انسانیت

-ز کردار بد گر پشیمان شدی*
به نوّی ز سر بازِ پیمان شدی

اینک اگر از کرده خودپشیمان شدی بایدپیمان مجددی ببندیم.

به نوی:دوباره

مرا نیست از کینه و آز رنج
بسیچیده ام در سرای سپنج

_من آدم کینه ایی وحریصی نیستم زیرا آفتاب. لب بوم ام.

بسیچیدن:آماده ومهیاشدن

-شما را سپردم ازآن روی آب*
مگر یابد آرامش افراسیاب

لذا سرزمین ورا رود را بشما سپردم تاافراسیاب درآن آرام گیرد.

ازآن روی آب: آنسوی جیحون ورارود فرارود

-بنوّی یکی باز پیمان نبشت*
به باغ بزرگی درختی بِکِشت

بار دیگر کیقباد پیمانی با تورانیان بست ودرخت دوستی بنشاند.

بدو گفت رستم که :ای شهریار*
مجوی آشتی در گهِ کارزار

رستم که شاهد بستن این پیمان نامه بود کیقباد را مخاطب قرارداده وگفت در وسط و هنگامه جنگ دنبال آشتی نباشد.

-نبود آشتی هیچ در خوردِشان*
بدین روز گرز من آوردشان

تورانیان هرگز سزاوار صلح نیستند اکنون که می بینی تقاضای صلح کردند بدلیل زورو بازوی من است.

شرح داستان پادشاهی کیقباد بخش نهم

تورانيان را پيش از آغاز جنگ، انديشه آشتى در سر نبود اين زور گرز من بود كه ايشان را آشتى جوى كرد. ولى كى قباد در پاسخ او گفت: من چيزى نيكوتر از داد نديده‌ام.

اكنون كه پشنگ- نبيره فريدون فرّخ – ديگر از جنگ سير گشته و روى از نبرد مى‌پيچد سزاوار باشد هر آنكه خردمند است، ديگر به كژّى و ناراستى ننگرد.

و بدان كه براى تو نيز گشادنامه اى بر پرند بنوشته‌ايم و از زابلستان تا درياى سند را به تو بخشيده‌ايم. برو و تخت و تاج سرزمين نيمروز را نگاهدار و همواره گيتى فروز باش.

و كابل را نيز به مهراب بده. ليك همواره سر نيزه‌ات را به زهر آب ده زيرا كه اگر چه روى زمين تنگ نباشد ولى هر كجا پادشاهى باشد، بى‌جنگ نباشد.

پس از آن، شاه، جامه‌های شاهوار بسيارى بيآراست و به زال و رستم بداد و تاجى از زر به رستم بخشيد و گردگاهش را به كمر زرين بيآراست. آنگاه بخشى از گيتى را بدو سپرد. رستم پهلوان نيز زمين را ببوسيد.

پس قباد گفت: تخت بزرگى بدون زال مبادا كه گيتى به يك تار موى دستان نيارزد، ازيرا كه او يادگار بزرگان است براى ما.

آنگاه بر پنج پيل، تختى از پيروزه- كه درخشانتر از آب نيل بود- بنهادند و بر آن مهدی زربفت بگستردند و گنجى كه كسى را از اندازه آن آگهى نبود، در آن بنهادند و جامه زرين شهريارى و تاج و كمر یاقوت و پيروزه با آن همراه كردند.

پس قباد همه اينها را به نزديك دستانِ سام بفرستاد و او را پيام داد كه: سرِ آن داشتم كه تو را بيش از اينها بخشم. زين پس اگر زندگانيم دراز باشد، در گيتى بى‌نيازت گردانم.

پس از آن كى كواذ جامههاى شاهوارى كه سزاوار بديد و ديبا و دينار و تيغ و تبر و كلاه و كمر به كارنِ گُرد و كشواد و خرّاد و برزين و پولاد ببخشيد.

اشعار شاهنامه فردوسی-داستان پادشاهی کیقباد بخش نهم

کتاب صوتی شاهنامه-داستان پادشاهی کیقباد بخش نهم
به رستم چنین گفت پس کیقباد:
که چیزی ندیدم نکوتر زِ داد

_کیقباد در پاسخ به مخالفت رستم به این صلح گفت که هیچ چیز بهتر از عدالت نیست .

-نبیره فریدون و پور پشنگ
به سیری همی سر بپیچد ز جنگ

افراسیاب رغبتی به جنگ ندارد وخواهان صلح است.

-سَزد گر هر آنکس که دارد خرد
به کژی و ناراستی ننگرد

_اینک خردمند کسی است که به ناراستی در نیاید وبه انحراف کشیده نشود.

ز زاولستان تا به دریای سَند
نبشتیم عهدی ترا بر پَرَند

آنگاه روبه ستم کرده و گفت:دستور داده ام تامنشور حکومت زابلستان تا دریای سند را بنام تو بنویسند.

عهد:منشور حکومتی

تو شو تخت با افسر نیمروز
بدار و همی باش گیتی فروز

بیدرنگ به آنجا رو وبرتخت حکومت نیمروز بنشین وفرمانروایی کن

-وزین روی کاول به مهراب دِه
سراسر سِنانت به زهر آب دِه

وحکومت کابل را به محراب بسپار وهمیشه برای جنگ آماده باش.

سنان را بزهر آب دادن:همیشه آماده نبرد با دشمن بودن_آماده باش

-کجا پادشاهی ست بی جنگ نیست
وُگر چند روی زمین تنگ نیست

چرا که هیچ پادشاهی بدون جنگ نخواهد بود اگر چه روی زمین فراخ خدا جا برای همه هست.وکسی جای دیگری را تنگ نمی کند.

سرش را بیاراست از تاج زر*
همان گِردگاهش به زرین کمر

تاج زر بر سرش گذاشت و کمرش را با کمربند طلا بیاراست

-ز یک رویِ گیتی مرو را سپُرد*
ببوسید روی زمین مرد گُرد

حاکمیت بخشی از جهان را به او سپرد ،رستم پهلوان نیز به پاس این بخششهای شاهانه سپاسگزاری کرد و زمین را بوسید

-وزان پس چنین گفت فرخ قباد*
که : بی زال تخت بزرگی مباد

پس از رستم نوبت به زال رسید ، کیقباد میگوید تخت شاهی بدون زال ارزش ندارد

به یک مویِ دستان نَیَرزد جهان*
که او ماندمان یادگار از مِهان

این جهان ارزش یک موی زال را ندارد ،او یادگار بزرگان ماست یعنی با بزرگان ما زیسته است و اکنون نیز ما از وجودش بهرمندیم

یکی جامهٔ شهریاران به زر*
ز یاقوت و پیروزه تاج و کمر

جامه ی زربفت شاهانه ، تاج و کمربندی از یاقوت و پیروزه …..

-نهادند مهد از برِ پنج پیل*
ز پیروزه ، رخشان تر از آب نیل

بر پنج پیل مهدها گذاشتند که درون آنها همه پیروزه هایی درخشان به روشنی آب نیل بود

-بگسترد زربفت بر مهد بر*
یکی گنج کش کَس ندانست مر

پارچه های زربفت بر روی مهدها کشید و گنجی را که کسی نمیدانست چیست را در مهد گذاشت

-فرستاد نزدیک دستان سام*
که : خلعت مرا زین فزون بود کام

همه آنچه در بیت های قبل گفته شد برای زال فرستاد و گفت من بیشتر از اینها میل داشتم که به زال ببخشم

-اگر باشدم زندگانی دراز*
تو را دارم اندر جهان بی نیاز

اگر عمری باشد زال را در آینده چنان پاداش می دهم که بی نیاز شود

-همان قارن و نیز کشواد را*
چو برزین و خرّاد وپولاد را،

پهلوانان دلیری که رشادتها آفریدند از جمله قارن کاوه ، کشواد ، برزین و پولاد را خلعت ها بخشید

-برافگند خلعت چنان چون سزید*
کسی را که خلعت سزاوار دید

همه ی کسانی را که شایسته پاداش بودند خلعت بخشید

-درم داد و دینار و تیغ و سپر*
که را بود در خور ،کلاه و کمر

همه کسانی که در جنگ بودند پول داد ، شمشیر ، سپر و هر کسی را که شایسته ی کمربند و کلاه بود به آنها بخشید

شرح داستان پادشاهی کیقباد بخش دهم

آمدن كى قباد به استخر پارس

آنگاه كى قباد از آنجا به سوى پارس رفت. در آن زمان پايتخت كيان در استخر بود. پس او نيز با داد و آيين و انديشه فرخنده بر تخت كيانى بنشست و با خردمندان و بزرگان چنين گفت:

اكنون گيتى، كران تا كران، از آن من است. ليك بدانيد كه اگر پيلى با پشّه‌اى نيز كين آورد ، همانا كه در داد و كيش، رخنه آورده است. در گيتى هيچ چيزى جز راستى نخواهم، چرا كه اگر جز اين باشد، خشم خداوندى را در پى خواهد آورد.

از داد و رنج من است كه شما تن آسان گشتيد و بدانيد كه هر كجا كه آب و خاك است، گنج من همانجا باشد.

همه پادشاهان سپاهيان منند و همه سپاهيان و شهرياران، يك سره گوش به فرمان منند. پس همگى در پناه پروردگار دارنده گيهان، خردمند و بى‌آزار زندگانى و كار كنيد و بخوريد و ببخشيد.

پس از آن، كى قباد سپاهى گرد آورد و ده سال به گرد گيتى بگشت و همه جا را بديد و آشكارا و نهان، داد بكرد و شهرهاى خرّم بسيارى بساخت و صد ده نيز پيرامون رى بساخت.

آنگاه بار ديگر به سوى پارس رو كرد و بر تخت نشست و موبدان و اخترشناسان و خردمندان و گُردان خويش را فرا خواند و با دلى ريش به ايشان نگاه كرد و از آن نام آورانِ در گذشته ياد كرد. و از آن پس گيتى را با داد و دهش آبادان ساخت و سد سال بدين گونه شادان بزيست.

كى قباد را چهار پسر خردمند بود. پسر نخست را كاووس نام بود، پسر دومين آرش، پسر سوم كى نشين و پسر چهارم كى ارمين.

چون صد سال از پادشاهى كى قباد بگذشت و بدانست كه مرگش نزديك گشته، كى كاووس گرانمايه را نزد خود بخواند و چندى با او از داد و دهش سخن راند و بدو گفت: ما رخت بر نهاديم، تو مهد بگذار و بر تخت بنشين:

چنانم كه گويى از البرز كوه
كنون آمدم شادمان با گروه
چه بختى كه بى‌آگهى بگذرد
پرستنده او ندارد خرد

اين كه تو بدان كه اگر دادگر و پاك انديش باشى، در سراى ديگر مزديابى. ليك اگر سرت به دام آز افتد و تيغ تيز از نيام بركشى، تنها خويشتن را رنجه خواهى داشت و پس از روزگارى، بايد آن را به دشمن سپارى و بروى. و در آن سرا، جايت در آتش خواهد بود و در گيتى نيز پيوسته دلت تلخ و ناخوش باشد. كى قباد، اين بگفت و درگذشت

بگفت اين و شد زين جهان فراخ
گزين كرد صندوق بر جاى كاخ
جهان را چنين است رسم و نهاد
برآرد ز خاك و دهدشان به باد

اكنون داستان كى قباد بسر آمد و بايد كه از كاووس ياد كنيم.

اشعار شاهنامه فردوسی-داستان پادشاهی کیقباد بخش دهم

کتاب صوتی شاهنامه-داستان پادشاهی کیقباد بخش دهم
وزانجا سوی پارس اندر کشید
که در پارس بُد گنجها را کلید

پس از مراسم تقدیر از رزمندگان و پاداشها و بخشش ها به سوی پارس حرکت کرد جایی که کلید گنج های بزرگ در آنجا بود

نشستنگه آن گاه اصطخر بود
کیان را بدان جایگه فخر بود

جایگاه نشستن شاهان در آن زمان شهر اصطخر بود ،شهری که پادشاهان به بودن در آن افتخار میکردند
اصطخر : شهر معروف باستانی جایی اکنون مرودشت قرار دارد در نزدیکی شیراز

جهانی سوی وی نهادند روی
که او بود سالار دیهیم جوی

همه به سوی پارس به دنبال کیقباد حرکت کردند زیرا شاه جدید و جویای تاج اکنون کیقباد بود

به تخت کیان اندر آورد پای
به داد و به آیین و فرخنده رای

در اصطخر بر تخت شاهی نشست و عدالت و دینداری را پیشه خود کرد

چنین گفت با نامور مهتران
که گیتی مرا از کران تا کران
اگر پیل با پشّه کین آورد
همه رَخنه در داد و دین آورد
-خواهم به گیتی جز از راستی
که خشم خدای آورد کاستی

کیقباد با بزرگان کشور چنین گفت که اگر در سرزمینهای تحت حاکمیت من به عنوان پادشاه، ظلمی واقع شود و کینه و دشمنی به وجود آید به معنی شکاف ایجاد کردن در عدالت و دین و آیینیست که پذیرفتیم ، من به جز راستی و راستگویی نمی جویم زیرا دروغ و بیداد خشم خدای را بدنبال دارد

تن آسانی از درد و رنج تن ست
کجا خاک و آب ست گنج من ست

تن آسان و تنبل نباشید ، هر جا آب و خاک باشد گنج آنجاست و این گنج، کشاورزی و پرورش محصول برای زندگی راحت داشتن است ، پس تلاش کنید از آب و خاک استفاده کنید

سپاهی و شهری مرا یکسرست
همه پادشایی مرا لشکرست

مردمان چه سپاهی وچه شهری ، همه در نزد من یکسانند و پادشاهی من بستگی به سپاه دارد.(وبرای پادشاهی من همگی خدمتگزار و فرمانبردارند.)

یکسر: یکسان ، برابر
لشکر:سپاه،خدمتگزار

همه در پناه جهاندار بید
خردمند بید و بی آزار بید

پس همه ی شما در پناهه یزدان باشید و خردمند رفتار کنید و آزارتان به کسی نرسد.

بید: مخفف بوید، باشید
جهاندار: پادشاه ، خداوند

هر آنکس که دارد خورید و دهید
سپاسی ز خوردن به من برنهید

هر ان کس که دارا است از دارایی اش بهره ببرد و به دیگران هم ببخشد، و از این برخورداری که در سایه ی امنیت و آرامش پادشاهی من بدست اورده است .از من نیز سپاسگزار باشد.

خوردن: خرج کردن ، بهره بردن.

هرآن کس کجا بازمانَد ز ِخَورد
نیابد همی توشه از کارکرد
چراگاهشان بارگاه منست
هرآنکس که آید سپاه منست

کسانی که از بدست اوردن نان ناتوان اند و نمی توانند با کار کردن خوراکی اندک بدست اورند و توان کار کردن هم نداشته باشند، در کاخ من جایی برای خوردن دارند،و انان نیز سپاه من بشمار می ایند.

وزان رفته نام آوران یاد کرد
به داد و دِهش گیتی آباد کرد

آنگاه کیقباد از آن نامداران از دست رفته یاد کرد و با عدالت و بخشش جهان را آبادان کرد.

برین گونه صدسال آسان بزیست
نگر تا چنین در جهان شاه کیست

کیقباد به همین روش صد سال خوش و بی رنج و سختی زندگی کرد، ببین که کدام پادشاهی در جهان این گونه بوده است.و در جهان هیچگاه چنین شاهی نبوده

پسر بد مر او را خردمند چار
که بودند ازو در جهان یادگار

او او چهار پسر خردمند داشت که یادگار او در جهان بودند.

نخستین چو کاوس باآفرین
کی آرش دگر بُد دگر کی پشین

نخستین پسر او کیکاوس با فرّه بود دومی کی آرش و سومی کی پشین

چهارم کجا اشکسش بود نام
سپردند گیتی به آرام و کام

چهارمی اشکسش نام داشت و انان همگی زندگی را بکامرانی و آسودگی بسر بردند و سپری کردند

چو صد سال بگذشت با تاج و تخت
سرانجام تاب اندر آمد به بخت

هنگامی که کیقباد صد سالی را به پادشاهی گذراند، سرانجام بخت بلند او چون قامتش خمیده شد و به زوال و افول گرایید.

به بخت تاب اندر آمدن:خمیدگی و پیچ و تاب و انحنا پیدا کردن در قامت راست و بلند بخت است.کنایه از به زوال گراییدن و نگون شدن بخت نیک.

چو دانست کامد به نزدیک مرگ
بپژمرد خواهد همی سبز برگ
سر ماه کاووس کی را بخواند
ز داد و دهش چند با او براند

زمانی که فهمید بزودی مرگ فرا خواهد رسید و برگ سبز زندگی اش پژمرده خواهد شد، در وقت خوش آغاز ماه کاوس کی را فراخواند و از دادگری و بختش با او سخن گفت.

بدو گفت: ما بر نهادیم رخت
تو بگذار تابوت و بردار تخت

به او گفت :ما دیگر برای سفر مرگ رخت بر بسته ایم، تو مرا به خاک بسپار و تخت شاهی را برگیر.

چه تختی که بی آگهی بگذرد
پرستنده ی او ندارد خرد

چون بخت نیکی که در بیخبری به سر آید ،این چه تختی است که بی انکه اگاه شوی بر تو می گذرد و به پایان می رسد .

چنانم که گویی ز البرز کوه
کنون آمدم شادمان بی گروه

من اکنون انچنانم که گویی همین امروز از البرز کوه شادمان و تنها برای پادشاهی به اینجا امده ام

تو گر دادگر باشی و پاک رای
به آیین بپایی به دیگر سرای

اگر تو دادگر باشی و اندیشه ات پاک باشد.انگاه با زیب و زیور و با شکوه فراوان به سرای دیگری خواهی رفت.

پاک رای:پاک راه، پاکیزه روشن، در برابر ناپاک راه و بددین و گمراه.

و گر آز گیرد سرت را به دام
برآری یکی تیره تیغ از نیام

اگر دیو آزمندی سرت را بدام آورد.انگاه تو زبون و خوار خواهی شد و در زندگانی تیغت در نیام زنگار خواهد زدو از کار باز خواهد ماند.

بگفت این و شد زین جهان فراخ
گزین کرد صندوق بر جای کاخ

کیقباد این سخنان را گفت و از جهان پهناور در گذشت، بجای کاخ پادشاهی تابوت را بر گزید و تابوت را بجای کاخ شاهی ترجیح داد و رفت.

صندوق:تابوت

جهان را چنین ست ساز و نهاد
برآرد زخاک و دهدشان به باد

بنا و بنیاد کار این جهان چنین است،از خاک پدید می اوردو به باد می دهدو نابود می سازد.

ساز و نهاد: بنای کار، وضع و حال
فشاندن به باد: کنایه از به باد دادن، نابود کردن