گابریلا میسترال زن شاعر نامدار اهل شیلی که مانند شاعر دیگر این سرزمین پابلو نرودا شهرت جهانی کسب کرده و هر دو به دریافت جایزه نوبل ادبیات نائل شده اند.
زندگی گابریلا میسترال
گابریلا میسترال Gabriela Mistral در سال ۱۸۸۹ دردهکده مونتهگرانده در دامنه کوه های «آند» در شمال شیلی به دنیا آمد
پدر و مادرش هر دو در روستای کوچک خود به شغل معلمی اشتغال داشتند. مادر که از تبار سرخ پوستی بود شعر هم میگفت و ذوق شاعری در گابریلا از همان دوران کودکی پدیدار شد.
گابریلا که نام اصلی او «لوسیلا» بود در همان مدرسه ای که پدر و مادرش تدریس میکردند درس خواند و در ۱۵ سالگی دستیار پدر و مادر شد.
او سپس آموزگاری شد و از سوی آموزش و پرورش شیلی به عنوان رایزن آموزشی برگزیده شد.
در سال 1906، میسترال با روملیو اورتا، کارگر راه آهن و عشق اولش آشنا شد که در سال ۱۹۰۹ وقتی قرار بود چند ماه بعد با هم ازدواج کنند روملیو خودکشی کرد و غمی که این فاجعه بر دل لوسیلا یا گابریلای بعدی گذاشت نخستین سروده های او را که از غم و رنج درون او مایه می گرفت پدید آورد.
شروع شاعری گابریلا میسترال
در سال ۱۹۱۴ در سانتیاگو پایتخت شیلی مسابقه ای برای شعر و آثار ادبی ترتیب داده شده بود، لوسیلا مجموعه اشعاری را که تا آن زمان سروده بود، تحت عنوان سروده های مرگ برای این مسابقه فرستاد و برندهٔ جایزهٔ اول این مسابقه شد
انتشار این اشعار چنان شهرتی نصیب لوسیلا کرد که یکی از ناشران بزرگ شیلی او را به سرودن اشعار بیشتری تشویق کرد و مجموعه جدید اشعار او که در سال ۱۹۲۲ تحت عنوان دلتنگی انتشار یافت بر شهرت او دو چندان افزود
لوسیلا مجموعه جدید اشعار خود را با نام مستعار گابریلا میسترال منتشر کرد که ترکیبی از نام دو شاعر بزرگ زمان گابریل دانونزیو و فردریک میسترال بود.
لوسیلا که از این پس به نام گابریلا میسترال شهرت یافت، دومین مجموعه اشعار خود را در سال ۱۹۲۴ زیر عنوان مهربانی منتشر کرد که برخلاف مجموعه قبلی نشاط آور و امیدوار کننده بود و توصیف عواطف انسانی و مهر مادر بخش اعظم آن را تشکیل می داد.
دو مجموعه دیگر اشعار او تحت عنوان احساس و نشئه شراب نیز چنان که از نام آنها پیداست در وصف عشق و طبیعت و زیبائی های زندگی و عواطف بشری سروده شده است.
جایگاه بین المللی گابریلا میسترال
در سالهای دهه ۱۹۳۰ شهرت گابریلا میسترال از مرزهای شیلی و کشورهای آمریکای جنوبی فراتر رفته و جهانی شده بود وزارت خارجه شیلی با استفاده از شهرت جهانی شیلی او را به عضویت کادر دیپلماتیک خود پذیرفت و گابریلا قبل از آغاز جنگ جهانی دوم به مأموریت های دیپلماتیک از جمله نمایندگی شیلی در جامعه ملل اعزام شد
مجموعه اشعار گابریلا که به بیش از پانزده زبان ترجمه شده بود جایزه نوبل ادبیات ۱۹۴۵ را نصیب او ساخت و پس از تأسیس سازمان ملل متحد گابریلا به عنوان نماینده شیلی در سازمان ملل متحد به نیویورک رفت.
در اوایل سال 1926، او به فرانسه نقل مکان کرد و عملاً تا پایان عمر تبعید شد. در ابتدا، او از طریق روزنامه نگاری و سخنرانی در ایالات متحده و آمریکای لاتین، از جمله پورتوریکو ، دریای کارائیب ، برزیل ، اروگوئه و آرژانتین امرار معاش می کرد .
کنفرانسهایی در سراسر اروپا و قاره آمریکا شرکت کرد. او در سالهای 1930-1931 در کالج بارنارد دانشگاه کلمبیا به عنوان استاد مدعو مشغول شد
در سال 1931 برای مدت کوتاهی در کالج میدلبری و کالج واسار کار کرد و در دانشگاه پورتوریکو در ریو پیدراس مورد استقبال گرم قرار گرفت ، جایی که کنفرانسهایی برگزار کرد و در سال 1931 نوشت.
مانند بسیاری از هنرمندان و روشنفکران آمریکای لاتین، میسترال از سال 1932 تا زمان مرگش به عنوان کنسول خدمت کرد و در مکان های مختلفی از جمله ناپ ، مادرید، لیسبون، نیس، پتروپلیس، لس آنجلس، سانتا باربارا، وراکرو ، راپالو و شهر نیویورک کار کرد.
زمانی که به عنوان کنسول در مادرید خدمت می کرد، گهگاه با کنسول شیلیایی و برنده جایزه نوبل، پابلو نرودا، تعاملات حرفه ای داشت. میسترال از جمله نویسندگان اولیه ای بود که به اهمیت و اصالت کار نرودا پی برد.
شایعات و پایان زندگی گابریلا میسترال
در زمان دیکتاتوری نظامی ژنرال آگوستو پینوشه از گابریلا میسترال تصویری غیر اخلاقی به عنوان زنی دگرجنس گرا و حتی لزبین ارائه شد.
از میسترال نامه هایی عاشقانه به زنی به نام دوریس دانا که 30 سال از او کوچکتر بود منتشر شد و بر اساس آن نامه ها ادعا کردند که میسترال دگرجنس گرا بوده است
دوریس دانا در آخرین مصاحبه خود صریحاً این ادعاها را رد کرد و گفت که رابطه آنها هرگز عاشقانه و اروتیک نبوده و نوعی رابطه مهرآمیز دختر و مادر بوده است.
میسترال از دیابت و مشکلات قلبی رنج می برد و سرانجام در سن 67 سالگی در سال 1957 در نیویورک، در حالی که دوریس دانا در کنارش بود، بر اثر سرطان پانکراس درگذشت.
اشعاری از گابریلا میسترال
در شرح حال گابریلا میسترال از زبان خود او که در سالهای اقامت وی در نیویورک منتشر شده آمده است که
هر شعر من به من جان تازه ای میبخشد…
من هرگز پشت میز شعر نسروده ام
اشعارم را کمتر در خانه و بیشتر در دامن طبیعت سروده ام
برروی زانوانم مینویسم
و نه در شیلی،
نه در پاریس
و نه در هر جای دیگری
برای نوشتن اشعارم از میز تحریر استفاده نکرده ام.
دستت را به من بده
با من برقص
دستت را به من بده
دوستم داشته باش
چون گلی خواهیم بود ما
چون گلی و دیگر هیچ
یک ترانه را با هم میخوانیم
با یک آهنگ با هم میرقصیم
چون سبزهها باد میلرزاند ما را
چون سبزهها و دیگر هیچ …!
پارهی کوچکِ تنم
ای تنیده در اعماقِ وجودم
که چنین از سرما بیزاری
تنگتر ، تنگتر در آغوشم بخواب
کبک در میان شبدرها به خواب میرود
گوشبهزنگِ سگانی که پارس میکنند
اما صدای تنفسِ من،
آرامش تو را برهم نمیزند
تنگتر ، تنگتر در آغوشم بخواب
ساقهی کوچکِ لرزانِ گیاه
که از زندگی هراسانی
آغوشِ مرا رها مکن
تنگتر ، تنگتر در آغوشم بخواب
من که همهچیز را از دست دادهام
از اندیشهی خواب
بر خود میلرزم
از میان بازوانم دور مشو
تنگتر ، تنگتر در آغوشم بخواب