کتاب صوتی در باب حکمت زندگی نوشته آرتور شوپنهاور

در کتاب صوتی در باب حکمت زندگی، آرتور شوپنهاور در باره  حکمت عملی و دستیابی به سعادت سخن گفته است و در توضیح و تأیید افکار خود از سخنان خردمندان جهان از جمله هومر، ارسطو، سنکا، روش فوکو، ولتر، گوته، سعدی، به علاوه برگزیده ای از امثال و حکم تمدن های بزرگ اروپا و آسیا و همچنین گفته هایی از کتاب عهد قدیم و اوپانیشادها را نقل کرده و خود نیز با سخنانی بدیع بر این گنجینه افزوده است.

شوپنهاور در سالمندی تجربیات و دانش خود را در باب سعادت با بیانی روشن و پر طنز در کتاب در باب حکمت زندگی The Wisdom of Life به خوانندگان عرضه کرده است.

نویسندگان و منتقدان بسیاری استادی شوپنهاور را در نوشتن نثر آلمانی ستوده اند و آن را موجب شهرت وی دانسته اند.

فهرست مطالب کتاب صوتی در باب حکمت زندگی

  • مقدمه مترجم
  • پیشگفتار نویسنده
  • فصل اول: تقسیم‌بندی موضوع
  • فصل دوم: درباره آنچه هستیم
  • فصل سوم : درباره آنچه داریم
  • فصل چهارم: درباره آنچه می‌نماییم
  • فصل پنجم :اندرزها و اصول راهنمای عمل
  • فصل ششم: درباره تفاوت‌های سنین گوناگون

دانلود کتاب صوتی آثار فلسفی

کتاب صوتی در باب حکمت زندگی نوشته آرتور شوپنهاور
کتاب صوتی در باب حکمت زندگی نوشته آرتور شوپنهاور

مقدمه مترجم  کتاب صوتی در باب حکمت زندگی

مقدمه کتاب صوتی در باب حکمت زندگی را بشنوید

شوپنهاور در سال ۱۸۵۱ مجموعه ای از پژوهش های فلسفی خود را تحت عنوان ملحقات و متممات  انتشار داد.

وجه مشترک همه این آثار این است که به منظور توضیح و تکمیل اثر اصلی او، جهان چون اراده و نمایش نوشته شده اند، اما هریک نیز به تنهایی منسجم و کامل است.

 به علاوه، خواننده علاقه مند به فلسفه می تواند بی آنکه تخصصی در این رشته داشته باشد، محتوای عمده این آثار را درک کند.

تا اواسط دهه پنجاه قرن نوزدهم، یعنی حدود سی سال پس از انتشار جهان چون اراده و نمایش که اساس تفکر شوپنهاور در آن بیان شده است، توجه چندانی به آثار او معطوف نبود.

آثار و کتاب های صوتی لئو تولستوی
نظر تالستوی در باره کتاب صوتی در باب حکمت زندگی

لئو تالستوی در سال ۱۸۶۹ در نامه ای به آناناسی فت می نویسد:

 «آیا میدانید که تابستان امسال تا چه اندازه برایم پرارزش بود؟ این ایام را با شیفتگی به شوپنهاور و لذت های روحی فراوانی گذراندم، که پیش از آن هرگز نمیشناختم… ممکن است روزی نظرم در این باره تغییر کند، اما به هر حال اکنون یقین دارم که شوپنهاور نابغه ترین انسانهاست.

وقتی آثارش را می خوانم نمیفهمم که چرا تا به حال ناشناس مانده است. شاید توضیح این امر همان باشد که او خود بارها تکرار کرده است، به این معنا که اکثریت آدمیزادگان را ابلهان تشکیل میدهند.»

یکی از علت های این شهرت دیررس این است که شوپنهاور برخلاف فیلسوفان بزرگ هم عصر خود، نماینده فکری جبهه اجتماعی خاصی نبوده، به اصالت فرد اعتقاد داشته و به جنبش های اجتماعی عصر خود بی اعتنا بوده است

انتشار ملحقات و متممات که خوانندگان بیشتری را مخاطب قرار می دهد و درک آن مشروط به شناختن فلسفه های پیشینیان نیست، موجب شهرت ناگهانی شوپنهاور گردید.

 آخرین و معروف ترین نوشته این مجموعه، اثر حاضر است که تحت عنوان «سخنان گزین در باب حکمت زندگی»  انتشار یافته است.

برای ترجمه فارسی این اثر عنوان در باب حکمت زندگی را انتخاب کردم، زیرا عبارت «سخنان گزین» ممکن است مجموعه ای از کلمات قصار را تداعی کند که مجزا از متن و بدون ارتباط گردآوری شده است، حال آنکه محتوای این کتاب چیز دیگری است.

وجه تسمیه عنوان اصلی کتاب این است که شوپنهاور در توضیح و تأیید افکار خود در خصوص حکمت عملی و دستیابی به سعادت، بعضی از سخنان خردمندان جهان از جمله هومر، ارسطو، سنکا، روشفوکو، ولتر، گوته، سعدی، به علاوه برگزیده ای از امثال و حکم تمدن های بزرگ اروپا و آسیا و همچنین گفته هایی از کتاب عهد قدیم و اوپانیشادها را نقل کرده و خود نیز با سخنانی بدیع بر این گنجینه افزوده است.

شوپنهاور در سالمندی تجربیات و دانش خود را در باب سعادت با بیانی روشن و پرطنز در قالب اثر حاضر به خوانندگان عرضه کرده است.

نویسندگان و منتقدان بسیاری استادی شوپنهاور را در نوشتن نثر آلمانی ستوده اند و آن را موجب شهرت وی دانسته اند. در این جا مایلم به این نکته اشاره کنم که گیرایی سبک نگارش شوپنهاور نتایج زیانباری نیز داشته است.

گفته های او را به علت ایجاز و تشبیهات شاعرانه اش بارها مجزا از متون فلسفی او نقل و منتشر کرده اند و از بعضی اعتقادات شخصی او درباره روحیات زنان، استادان رسمی فلسفه و خصوصیات ملتها، که ربطی به اساس فلسفه او ندارد، به منظور بذله گویی یا گاه تخطئه او استفاده کرده اند.

 نتیجه اینکه شوپنهاور را به سطح لطیفه گویی بدبین تنزل داده اند، حال آنکه او فیلسوفی است که بر نوابغ و متفکران نسل های پس از خود (نیچه، فروید، ویتگنشتاین، واگنر، توماس مان) عمیق ترین تأثیر را بر جای گذارده است و این امر در درجه اول مربوط به دیدگاههای اصیل اوست.

با این همه شک نیست که اقتدار بیان شوپنهاور در پذیرش و دریافت او به ویژه نزد هنرمندان و هنردوستان مؤثر بوده است.

سبک نگارش پیچیده و بی روح در میان متفکران آلمانی زبان قرن نوزدهم رواج داشته و از آن پس نیز تا به امروز مقلدان فراوانی یافته است. شوپنهاور از این حیث نیز استثناء است.

هرمان هسه
نظر هرمان هسه در باره کتاب صوتی در باب حکمت زندگی

هرمان هسه در نقدی ادبی درباره این مشکل می نویسد:

 «می توان متفکر بود و در عین حال زیبا نوشت. اما نزد ما رسم بر این است که متفکرانی را که زیبا مینویسند در ردیف شاعران به شمار آورند. شاید علت این باشد که بیشتر شاعران ما متفکر نیستند، اما نثر را به گونه ای می نویسند که فقط اگر متفکری چنان بنویسد، می توان به او بخشود.»

 باید در نظر داشت که نثر شوپنهاور با همه گیرایی و روانی به هر حال دویست سال قدمت دارد و از نشر امروز متفاوت است.

در ترجمه فارسی کوشش شده است که در درجه اول مفهوم متن به درستی منتقل شود، اما سبک نگارش نیز در حد امکان حفظ شده است.

 شوپنهاور امکان سعادت انسان را به صراحت نفی می کند. جهان از دیدگاه او محنتکده ای است که در آن شر بر خیر غلبه دارد.

 طبیعت جایگاه تعرض قوی بر ضعیف و اعمال اراده است که به صورت سبعیت خون آلود جلوه می کند.

تاریخ نوع بشر نیز به طور عمده چیزی جز توالی جنایت و خشونت نیست و فضایل نوع بشر تاکنون بر نهاد حیوانی اش چیره نگشته است.

زندگی انسان عادی وضعیتی اسفناک است که میان دو قطب نوسان می کند: در یکسو رنج روحی، درد جسمانی و نیاز قرار دارد که آدمی برای رهایی از این ها می کوشد و هنگامی که خلاصی یافت و به فراغت رسید، در قطب دیگر دچار ملال و بی حوصلگی می گردد و برای رهایی از این وضع به هر وسیله ای متوسل می شود، تا خط درونی خود را فراموش کند.

تنها تسلی انسان در این جهان کوشش در راه شناخت درون خویش و جهان بیرون، به ویژه از راه اشتغال به هنر است. بدین وسیله آدمی می تواند از اراده خویش که منشأ همه رنج هاست، منفک گردد.

کتاب صوتی در باب حکمت زندگی نوشته آرتور شوپنهاور
کتاب صوتی در باب حکمت زندگی نوشته آرتور شوپنهاور

با این وصف این سؤال مطرح می شود که چرا شوپنهاور به نگارش کتابی راهنما برای زندگی سعادتمند دست زده است. برخی از مخالفان او گفته اند که دیدگاه بدبینانه شوپنهاور چندان عمقی نبوده، بلکه بیشتر نمایشی است.

 اما به گفته خود شوپنهاور، او در جوانی مانند بودا سخت تحت تأثیر سیه روزی انسانها و زندگی فلاکت بار آنان قرار گرفته است. این تأثیر به محور اندیشه او تبدیل شده است، به طوری که گویی هر آنچه از او می خوانیم فقط حاشیه و توضیحی بر این تجربه تلخ است.

شباهت افکار شوپنهاور به آموزش های بودا، هم از حیث بود و نمود جهان، هم از بابت همدردی با همه موجودات آشکار است.

 قابل توجه اینکه گسترش اندیشه های بودایی و سایر فلسفه های هندی پیش از بودا در اروپا به دنبال انتشار آثار شوپنهاور و تحت تأثیر او صورت گرفت. پاسخ به سؤال فوق درباره تناقض ذکر شده را در مقدمه کتاب حاضر می یابیم.

 شوپنهاور مینویسد:

«برای اینکه بتوانم طرحی برای زندگی سعادتمند تنظیم کنم، ناچار بودم از مواضع برتر، یعنی مواضع مابعد الطبیعی ۔ اخلاقی، که حاصل واقعی فلسفه من است چشم پوشی کنم. بنابراین ارزش این ملاحظات نیز مشروط است، زیرا لفظ فلسفه سعادت، خود حسن تعبیر است.»

بنابراین وی از آغاز بر مشروط بودن این آموزش ها تأکید می کند، آگاهانه از نظریات برتر خود فاصله می گیرد و خود را در جایگاه فردی عادی قرار میدهد که به بینش ژرفی از جهان دست نیافته است و ارزش زندگی را فقط در ارضای خواهشهای طبیعی و آرزوها می انگارد.

آن گاه در این مقام به طور عینی به بررسی امکانات و دورنمای سعادت می پردازد.

 پس تناقض واقعی در کار نیست و اگر در این گفتارها تعمق کنیم، آن تناقض ظاهری نیز از میان می رود و در می یابیم که شوپنهاور اعتقادات بدبینانه خود را به هیچ وجه پنهان نمی کند، بلکه می کوشد به انسانهای عادی بفهماند که آن سعادت کاذبی که غالب آدمیان در پی آن اند، بی ارزش است و بهتر آن است که از لذات پوچ و گذرا چشم پوشی کنند.

کتاب جهان همچون اراده و تصور از آرتور شوپنهاور
کتاب جهان همچون اراده و تصور

 به این معنا «فلسفه سعادت» شوپنهاور سرچشمه های سعادت مثبت را در نظر ندارد، بلکه به دفع شر می پردازد. اساس تفکر شوپنهاور در عنوان اثر اصلی او جهان چون اراده و نمایش به کوتاه ترین صورت بیان شده است.

 توضیح مفاهیم «اراده» و «نمایش» بحث مفصلی را ایجاب می کند که از چارچوب مقدمه کتاب حاضر خارج است.

تبیین این دو مفهوم به معنای تشریح کل فلسفه شوپنهاور است. اما چون مفهوم این دو کلمه با استعمال متداول آن تفاوت دارد و غالبا موجب سوء تفاهم می شود، توضیح مختصری در این باره ضروری است.

شوپنهاور اثر اصلی خود را با این جمله آغاز می کند: «جهان تصور من است.»

مراد از این جمله در اساس همان چیزی است که کانت با تعریف شیء فی نفسه» بیان می کند، به این معنا که چگونگی ساختمان اما اندامهای حسی و مغز انسان موجب می شود که جهان به نحوی خاص و در محدوده ای خاص ادراک شود، که با واقعیت جهان یکی نیست.

ما فقط قادریم نمود اشیاء (Phenomena) را درک کنیم، نه آن گونه که در نفس خود هستند (Nuomena). بنابراین، شناختن، وابسته به ساختمان حسی و ذهنی شناسنده است.

طبق نظر کانت، آنچه آدمی می تواند تصور کند از حیطه تجربه نشأت می گیرد و ممکن نیست از قلمرو پدیدارها فراتر رود. حواس و عقل به آنچه خارج از این حیطه است، یعنی به حیطه ذوات معقول یا اشیاء فی نفسه، راه نمی یابند. از این رو جهان، آن گونه که برای ما وجود دارد، تصور ماست.

این مفهوم در اصل بیانگر همان حقیقتی است که افلاطون در تمثیل غار توصیف می کند و در وداهای هند «مایا» نامیده میشود که به معنای حجاب و پرده جهان است.

از دیدگاه شوپنهاور این حقیقت قابل انکار نیست، اما واقعیت را به طور کامل دربر نمی گیرد.

به نظر او ناشناختنی بودن شیء فی نفسه به معنای مطلق، نادرست است.

وی معتقد است که انسان با تجربه درونی می تواند به گونه خاصی به شیء فی نفسه دست یابد. اما به چه نحو؟

«جهان اراده است»:

چنان که قبلا اشاره کردم نمی توان از طریق جهان بیرون به حقیقت شیء فی نفسه پی برد. هرچند بکوشیم، از جهان جز تصویر و تصور چیزی دستگیرمان نمی شود.

 تنها مکانی که راه ورود به درون جهان را برای ما امکان پذیر می کند، درون خود ماست.

انسان بدن خود را از دو جنبه متفاوت میشناسد:

 بدن ما از یکسو تصوری است از یک عین در زمان و مکان که تابع اصل علیت است و از این حیث با سایر پدیدارها فرقی ندارد.

 اما انسان از سوی دیگر بدن خود را به گونه دیگری نیز می شناسد. آدمی با انگیزه ها، سایقها و خواهشهای خویش به طور مستقیم آشناست. نیروی محرک این کشاننده ها همان چیزی است که شوپنهاور آن را «اراده» می نامد.

 پس مفهوم اراده نزد شوپنهاور عزم یا عمد آگاهانه نیست. کنش اراده و فعالیت جسمی دو چیز متفاوت نیستند. نحوه تفکر ثنوی موجب این خطا می شود.

شناخت انسان از اراده خویش مستقیم ترین نوع شناخت است و برگرفته از شناختی دیگر نیست. جوهر اصلی انسان عبارت از تفکر، آگاهی و عقل او نیست. این خطای کهن فلسفی باید از میان برداشته شود. شعور فقط قشر فوقانی وجود ما را تشکیل می دهد.

داوری های ما معمولا در اثر توالی افکار روشن و طبق قوانین منطق به وجود نمی آیند، اگرچه خود به این واقعیت آگاه نیستیم. افکار ما از عمق وجود ما و تحت تأثیر انگیزه ها و خواهشهای نهاد ما ایجاد می شوند.

این حیطه همان اراده است که آدمی را به طور نامرئی هدایت می کند. اراده مطلقا تغییرناپذیر است و اساس وجود ما را تشکیل میدهد.

قرابت میان «اراده» در فلسفه شوپنهاور و «نهاد (ES)» در روانکاوی فروید کاملا مشهود است.

در قلمرو حیات انسان، نیرومندترین تظاهر اراده زندگی، کشاننده جنسی است. به محض اینکه انسان نیازهای اولیه زندگی را برآورده می کند به تولید مثل کشانده می شود تا نوع خود را حفظ کند.

 متافیزیک عشق جنسی در فلسفه شوپنهاور نقش فوق العاده مهمی را ایفا می کند و از این حیث نیز فلسفه او با روانکاوی فروید در اساس قرابت دارد.

جای شگفتی نیست که بسیاری از نویسندگان شوپنهاور را پیش از نیچه و فروید بنیانگزار روانشناسی مدرن میدانند. اما فقط انسان نیست که دستخوش اراده طبیعت خویش است.

همه هستی را باید به منزله اراده عینیت یافته تلقی کنیم. نخست در حیات آلی که برجسته ترین نمونه آن انسان است. اما اراده در نفس پدیدارهای جهان غیر آلی نیز محرک اولیه است.

نیرویی که اجرام کیهانی را به حرکت در می آورد و موجب دفع و جذب مواد در فعل و انفعالات شیمیایی می گردد نیز همان اراده در طبیعت است.

پس، از دید شوپنهاور اراده، شیء فی نفسه است و آدمی از راه تعمق در درون خویش می تواند به گونه ای درباره آن شناختی حاصل کند. اراده طبیعت امری کلی است که در همه پدیدارها متجلی است.

آنچه پدیدارهای جهان را از یکدیگر متمایز می کند، تفاوتشان در زمان و مکان و بر مبنای اصل علیت است.

خارج از این حیطه، تفاوتی میان حقیقت اشیاء موجود نیست و بنابراین مفهوم «اشیاء فی نفسه » کانت را باید به صورت «شیء فی نفسه » اصلاح کرد که چیزی جز اراده کل نیست.

اراده کل عاری از تعدد و تکثر است. اراده نامحدود است و ارضای آن در انسان با محدودیت های گوناگون روبرو است. اگر منحصرا به سلیقه ها و خواهشهای خود تن در دهیم، هرگز به سعادت و آرامش دست نمی یابیم.

از هر خواهشی که برآورده می شود، بلافاصله خواهشی نو زاده میشود. اراده مولد رنج است.

 توصیه شوپنهاور مبتنی بر نفی اراده به نیروی شناخت است. راه نجات را می توان در قلمرو زیبایی شناسی (هنر) یا در قلمرو اخلاق یافت. اما مراد شوپنهاور از هنر و اخلاق نیز با معنای متعارف آن یکی نیست و برای درک این مفاهیم مطالعه آثار او در این دو زمینه ضروری است. / محمد مبشری

 پیش گفتار شوپنهاور بر کتاب صوتی در باب حکمت زندگی

 پیش گفتار نویسنده بر کتاب صوتی در باب حکمت زندگی را بشنوید

در این جا اصطلاح حکمت زندگی را کاملا به معنای ذاتی و متداول آن به کار می برم، یعنی به معنای این هنر، که زندگی را به گونه ای سامان دهیم که در حد امکان دلپذیر و همراه با سعادت بگذرد، هنری که آموزه آن را می توان فلسفه سعادت نیز نامید.

پس این فلسفه، راهنمایی است که ما را به زندگی سعادتمند هدایت می کند. شاید بتوان زندگی سعادتمند را این طور تعریف کرد که اگر به طور صرفا عینی، یا به عبارت دقیق تر، با بیطرفی و تعمق کافی به آن بنگریم – زیرا سعادت موضوع داوری ذهنی است – مسلما بر نیستی رجحان دارد.

نتیجه این برداشت این است که ما به خاطر خود زندگی به آن وابسته ایم، نه فقط از این رو که از مرگ میهراسیم، و از این امر باز هم نتیجه می شود که می خواهیم زندگی، بی پایان باشد.

فلسفه من به این سؤال که آیا زندگی انسان با مفهوم این گونه هستی تطابق دارد یا اصلا می تواند تطابق داشته باشد، چنان که معروف است، پاسخ منفی میدهد، حال آنکه پاسخ مثبت به آن، مبنای فلسفه سعادت است.

فلسفه سعادت بر خطایی بنا شده است که فصل ۴۹ ام جلد دوم اثر اصلی ام  با نکوهش آن آغاز می شود.

 با این حال، برای اینکه بتوانم طرحی برای زندگی سعادتمند تنظیم کنم، ناچار بودم از مواضع برتر، یعنی مواضع مابعد طبیعی – اخلاقی، که حاصل واقعی فلسفه من است، چشم پوشی کنم.

از این رو هر آنچه را که در این جا مورد بحث قرار میدهم، از این حیث که در حیطه مواضع رایج و تجربی باقی می ماند و اشتباهات آن را نیز دربر می گیرد، مبتنی بر نوعی سازش است. بنابراین، ارزش این ملاحظات نیز مشروط است، زیرا لفظ «فلسفه سعادت»، خود، نوعی حسن تعبیر است.

به علاوه ادعا نمی کنم که مطالب بیان شده کامل است، زیرا از یکسو مطلب بی انتهاست و از سوی دیگر برای کامل کردن مطالب ناگزیر میبودم، آنچه را که دیگران گفته اند، تکرار کنم.

تنها کتابی که هدف نگارش آن با هدف کتاب حاضر تشابه دارد و اکنون به یاد می آورم، کتاب بسیار ارزشمند کاردانوس است به نام درباره فواید شوربختی که می تواند آنچه را که در این جا عرضه کرده ام، تکمیل کند.

 البته ارسطو هم در فصل پنجم از کتاب اول هنر سخنوری اش، فلسفه سعادت را به طور مختصر گنجانده، اما فلسفه سعادت او بسیار خشک ازکار در آمده است.

از پیشینیان چیزی به عاریت نگرفته ام، زیرا گردآوری نظرات دیگران کار من نیست، خاصه اینکه این کار وحدت نظر فردی را از میان می برد، حال آنکه روح این گونه آثار در وحدت نظر فردی نهفته است.

البته به طور کلی فرزانگان همه دوران ها پیوسته یک چیز را گفته اند و سفیهان که در همه اعصار اکثریت عظیم را تشکیل می دهند، همواره عکس آن عمل کرده اند و از این پس نیز چنین خواهد ماند.

از این رو ولتر می گوید: «این جهان، هنگامی که ترکش می گوییم، همان قدر احمقانه و همان قدر پلید است که آن را به هنگام ورود یافتیم.»