من دانای کل هستم ، مجموعه داستان کوتاه ، نوشته مصطفی مستور انتشارات ققنوس 1387

 کتاب من دانای کل هستم شامل داستان های کوتاه بدین شرح زیر است:

  • چند روایت معتبر درباره سوسن
  • من دانای کل هستم
  • مغول ها
  • و ما آدریک ما مريم؟
  • ملکه الیزابت
  • مشق شب
  • دوزیستان

من دانای کل هستم ، مجموعه داستان کوتاه ، نوشته مصطفی مستور

داستان من دانای کل هستم

سه هفته است که می خواهم یوسف را بکشم اما نتوانسته ام. یعنی هر بار که خواسته ام او را بکشم اتفاقی پیش آمده که مانعم شده است. اول تصمیم گرفتم سر راهش کمین کنم تا شبی، خلوتی، در کوچه ای، ناغافل کاردی توی سینه اش فرو کنم و تیغه کارد را توی دل و روده اش آن قدر بپیچانم تا ولو شود روی زمین و به قول داستان نویس ها توی خون خودش بغلتد.

خاطرم هست یک بار چنین صحنه ای را در داستانی از نویسنده ای گمنام و البته مزخرف نویسی به اسم مستور خواندم و حالم به هم خورد. گمان می کنم اسم داستان در پیاده رو عشق می آید یا عشق بازی در پیاده رو یا شاید هم عشق روی پیاده رو بود. چیزی توی همین مایه ها.

همین جا بگویم غلط کردند داستان نویس ها اگر تا حالا آدم کشته باشند. یعنی عرضه اش را ندارند. خیلی که هنر کنند، خیلی که خبر مرگشان شق القمر بکنند می توانند توی همان مزخرفاتی که به اسم داستان به خورد جماعت می دهند، کشتن را توصیف کنند. همین. بگذریم.

رفتم و یکی از کاردهای تیزی را که معصومه گوشت و ماهی را با آن تکه تکه می کرد از توی کشوی کابینت آشپزخانه برداشتم و سبک و سنگینش کردم. تیز بود اما کمی بزرگ بود و خوب توی جیب کاپشن جا نمی گرفت، به همین خاطر نظرم عوض شد و رفتم سر چهارراه و یکی از چاقوهای ضامن دار دسته صدفی زنجانی خوش دست را خریدم. هم توی جیب جا می گرفت و هم بعد از کشتن گم و گور کردنش راحت بود. به هر حال، بعد از این نوع کشتن منصرف شدم. گمان می کنم علتش این بود که فکر میکردم کشتن کسی در تاریکی کمی شاعرانه است. فکر می کردم خشونتی که باید در چنین صحنه هایی باشد با تاریک کردن صحنه تلتيف (ببخشید) تلطیف می شود.

شاید علت این که آن عوضی در داستان عشق و پیاده رواش صحنه کشتن راوی را بد کار نکرده بود این بود که چاقو خوردن توی نور روز اتفاق می افتاد. از طرفی نمی خواستم از او تقلید کنم. نمی خواستم ادای او را در بیاورم. بعد فکر دیگری به کله ام زد. گفتم می دزدمش و با طناب خفه اش می کنم. همه مقدمات را هم فراهم کردم. آپارتمانی در دروس اجاره کردم، چند متر طناب خریدم، ماشین دوستی را قرض گرفتم و کمین کردم تا شب، وقتی یوسف می خواهد از کتابفروشی به خانه اش برود او را  سوار ماشین کنم و با جزئیات مفصلی که روی کاغذ یادداشت کرده بودم مثل یکی از همین فیلم های آمریکایی که کمپانی های برادران وارنر و گلدن مایر می سازند، سناریو را ذره ذره و با رعایت تمام جزئیات و به کارگردانی خودم و بازیگری یوسف و يونس – بعد می گویم این یونس کیست و از کجا پیداش شد – اجرا کنم.

داشتم روی این طرح کار می کردم که میلاد، پسرم، کتاب علومش را آورد تا در باره تبدیل ماده به انرژی سؤالی بپرسد. کتابش را گرفتم و با صدای بلند خواندم.

هرگاه مقدار کافی اتم های ئیدروژن با هم ترکیب شوند تا یک گرم هلیم تشکیل دهند، کم تر از یک صدم گرم از ماده ناپدید می شود و به جای آن در حدود دویست هزار کیلو وات ساعت انرژی آزاد می شود. برای به دست آوردن این مقدار انرژی باید بیست تن زغال سنگ را به طور کامل سوزاند. در خورشید، در هر ثانیه، در حدود 4.5  میلیون تن ماده ناپدید و به انرژی تبدیل می شود. محاسبه کنید انرژی خورشید در یک روز معادل چه  مقدار زغال سنگ است.

سؤال را یکی دو بار دیگر خواندم و بعد پشت همان کاغذی که داشتم جزئیات طرح کشتن يوسف را می نوشتم مسئله را حل کردم. یعنی فکر می کنم که حل کردم چون جوابش چنان عدد بزرگی شد که نه من و نه البته میلاد نمی توانستیم آن را بخوانیم چه برسد به این که آن را بفهمیم. به همین خاطر، به درست بودن راه حل مسئله شک کردم.

فکر میکنم کاغذ را میلاد برد مدرسه هرچند که خودش این را انکار می کند. معصومه هم می گفت فکر نمی کند چنین کاغذ پاره ای را توی سطل آشغال انداخته باشد. البته مطمئن نبود. به هر حال طرح گم شد و من هرچه فکر کردم نتوانستم جزئیات را دوباره به خاطر بیاورم. شاید به همین دلیل بود که به فکر راه دیگری برای کشتن يوسف افتادم.

گمان می کنم اولین بار زیر دوش حمام بودم که فکر کشتن با شیر گاز به خاطرم رسید. بعد، همان شب توی رختخواب و قبل از این که بخوابم جزئیات بیشتری را در ذهنم طراحی کردم و عصر روز بعد قلم و کاغذ برداشتم و صحنه قتل را با دقت و جزئیات کامل نوشتم. کار را باید یونس انجام می داد.

منطق داستان این بود که یونس شاعر، زنش یعنی معشوقه، مراد و منبع تمام نشدنی الهام های شاعرانه اش را در حادثه هولناکی از دست می دهد. در واقع زنش را عده ای سارق آدمکش، وقتی او خانه نبوده، توی حیاط خانه می کشند. یعنی سلاخی میکنند و بعد از این اتفاق يونس تعادلش را از دست می دهد. در داستان این طور طرح می شود که منظور از عدم تعادل، مطلقا ناپایداری روانی و از جنس روان پریشی و این جور چیزها نیست بلکه عدم توازنی است که با کشتن خداوند هرکس به دست می آید. نوعی بی هویتی روحی – معنوی.

به هر حال يونس به تعبیر خودش برای گم و گورکردن خودش به مقداری پول احتیاج دارد که برای تا ته خط رفتن و تمام کردن عالی این مصیبت با دستمزد خوبی به استخدام گروهی آدمکش در می آید تا گلک یوسف را بکند کتابفروش بخت برگشته ای که رقیب پولدار عشقی اش نمی خواست او زنده بماند.

متن نهایی را چند بار پاکنویس کردم و بعد برای حروفچینی به معصومه دادم تا با کامپیوتر خانگی مان آن را بنویسد. معصومه تازه کلاس های ماشین نویسی را گذرانده و طبیعی است خیلی مشتاق باشد تا – به قول خودش – یک کار جدی را تایپ کند.

این مطلب را هم ببینید
کتاب تاریخ اروپا از ۱۸۱۵ به بعد اثر هنری ویلسون لیتل فیلد

روز بعد سر میز صبحانه بودیم که اولین اظهارنظرش را در باره داستان کرد: «چه داستان وحشتناکی!» بعد گفت: «چطور ممکن است کسی بتواند دست و پای کسی را ببندد و بعد سرش را توی کیسه پلاستیک بگذارد و شیر گاز را توی کیسه باز کند تا طرف دست و پا بزند و ذره ذره بمیرد و قاتل هم بر و بر صحنه را تماشا کند.»

طوری گفت «ذره ذره بمیرد، انگار کسی را توصیف می کرد که وسط زمستان داشت «ذره ذره) بستنی می خورد. روی نان تست شده یک لایه کره مالیدم و بعد لایه ای از مربای بهارنارنج که مادرم از شیراز برایمان سوغات آورده بود.

گفتم:

«داستان است دیگر.»

دلم نمی خواست در باره جزئیات داستان حرف بزنم. دست کم آن روز صبح حوصله اش را نداشتم.

گفت:

«جدی میگم. تازه به نظر من اصلا دلیلش قانع کننده نیست. حتی اگه زنش یا معشوقه اش را هم کشته باشند دلیل نمی شود که برود و کس دیگری را بکشد.»

توی دو تا فنجان قهوه ریختم و به لقمه توی دستم نگاه کردم.

گفتم:

«بعضی ها از این کارها می کنند. شاید تو نتوانی باورشان کنی اما باور نکردن تو دلیل نمی شود که آنها کارشان را انجام ندهند.»

فنجان را گذاشتم جلوش و به ساعت دیواری نگاه کردم.

معصومه توی فنجانش شکر ریخت و بعد با لحن تقريبا تحقیر آمیزی گفت: «چطور این چیزها را می نویسی؟»

کمی از قهوه ام نوشیدم و خرده نانی را که روی رومیزی بود برداشتم و گذاشتم توی ظرف نان.

گفت:

«به هر حال من صحنه قتل را تایپ نکردم.» این را که گفت، فنجان را گذاشتم روی میز و نگاهش کردم. پرسیدم: «چی گفتی؟»

گفتم اون صحنه ناعادلانه و وحشیانه است و به نظر من نباید توی داستانت بیاد.

لحظه ای نگاهش کردم و بعد گفتم:

«من نویسنده داستان هستم و تو فقط داستان را تایپ میکنی.»

گفت:

«ولی من نمی تونم… “

نگذاشتم حرفش را تمام کند. مطمئن هستم که لحن صدام داشت تغییر می کرد. ادامه دادم: «چند هفته است که دارم روی این قصه کار میکنم و آن وقت تو به همین سادگی داری صحنه ای از داستان را حذف میکنی؟»

گفت: یک دقیقه گوش کن…

گفتم:

«تو گوش کن… من يونس را حتی از خودش هم بهتر می شناسم. در این جا من می گویم چه می شود و چه نمی شود و چه باید بشود و چه نباید بشود. حتی يونس هم نمی تونه از فرمان من سرپیچی کنه. من همه چیز رو میدونم. ببینم تو تا حالا چیزی از انواع روایت و زاویه دید و تکنیک های داستان نویسی شنیده ای؟ جهت اطلاعت باید بگم این داستان به روایت دانای کل نوشته شده و در این داستان من دانای کل هستم.»

وقتی گفته بودم «من دانای کل هستم» چنان با مشت کوبیده بودم روی میز که فنجان ها لرزیده بودند.

داشتم روزنامه می خواندم که صدام زد تا کلمه ای را که از روی دستنویس نتوانسته بود بخواند برایش بخوانم.

وقتی توی اتاق رفتم دیدم جلو کامپیوتر چشم هاش از اشک سرخ شده است. به خاطر فصل کشتن يوسف بود. گفت وقتی بعد از کشته شدن یوسف، نیلوفر، نامزد یوسف به کتابفروشی زنگ می زند و کسی گوشی را برنمی دارد، گریه اش گرفته است. گفت چرا نیلوفر باید گناه مرگ معشوقه يونس را بشوید. این ها را که می گفت باز بغض کرده بود. آخر سر گفت چند بار وسوسه شده تا گوشی را بردارد و به نیلوفر بگوید که نامزدش را با گاز خفه کرده اند.

دو روز بعد، وقتی تمام داستان را حروفچینی کرد، متن چاپ شده را آورد توی اتاقم. کاغذها را گذاشت روی میز و خودش هم رفت توی هال. برای آخرین ویرایش شروع کردم به خواندن داستان اما صحنه  قتلی در داستان نبود! يونس تنها یوسف را می آورد توی آپارتمان و بعد هم وقتی یوسف اصرار می کرد به نیلوفر زنگ بزند يونس قبول می کرد. همین. این قسمت اصلا جزء داستان من نبود. این چیزها را معصومه سرهم کرده بود. یونس باید با شیر گاز یوسف را در آپارتمانش میکشت. وقتی این مزخرفات را خواندم كله ام سوت کشید و از کوره در رفتم. از اتاق زدم بیرون و آمدم توی هال. نشسته بود روی کاناپه و داشت دکمه پیراهنم را می دوخت.

کاغذها را پرت کردم روی دامنش، گفتم: «اینا چیه که نوشتی؟»

دقیقه ای چیزی نگفت. کاغذها را گذاشت کنارش و سوزن را از روزنه دكمه عبور داد.

دارم می پرسم چرا، چرا داستان را تغییر داده ای؟ »

گریه اش گرفت. بعد چیزهایی گفت که بیش تر عصبانی ام کرد.

گفت:

«تو حق نداری هر کاری که دلت می خواهد بکنی.» گفت من حق ندارم کسی را خلق کنم و بعد هر بلایی که بخواهم سر او بیاورم.

گفتم:

«گوش کن چی میگم. من تنها می دونم که یونس، یوسف رو می کشه. همین. یعنی باید بکشه. در واقع چون او یوسف رو میکشه من می نویسم او یوسف رو میکشه. من تنها فعل او رو می نویسم. او رو به هیچ کاری مجبور نمی کنم.»

گفت:

«اگر من بنویسم يونس در آخرین لحظه پشیمان می شود، دیگر یوسف کشته نخواهد شد.» گفت: «همه چیز در دست خودته.» گفت: «تو دانای کل هستی، مگه نه؟»

این ها عین کلماتش بود.

کنارش نشستم روی کاناپه و سعی کردم خونسرد باشم. سعی کردم قانعش کنم. باید موضوع را یک بار برای همیشه درک می کرد. اگر بخواهد برای هر داستان این قدر در روایت دخالت کند داستان شکل حقیقی خودش را پیدا نخواهد کرد.

گفتم:

«گوش کن! وقتی داری یک فیلم تکراری تماشا می کنی در آن وضعیت تو نسبت به ماجرای فیلم دانای کل هستی. یعنی تمام وقایع رو با جزئیات کامل می دونی. سؤال من این است که دانستن، و دانای کل بودن تو چه تأثیری در ماجرا داره؟ اگه قرار باشه در فیلم کسی کشته بشه دانستن تو ذره ای مانع مرگش نمی شه. میشه؟»

سوزن از آن طرف روزن دکمه رفت توی دستش و او بی اختیار انگشتش را مکید. یک برگ دستمال کاغذی برداشتم و روی جایی که خون بیرون می زد فشار دادم تا خون بند شود.

گفت اگر يوسف بداند که سرانجامش این است شاید اصلا نخواهد توی چنین داستانی نقشی داشته باشد. گفت اگر يوسف، نیلوفر و حتی يونس دلشان نخواهد توی ماجرایی که من برایشان درست کرده ام بازی کنند چی؟ انگشتش هنوز توی دستم بود. گفت این من هستم که دارم آنها را می نویسم و با نوشتنم آنها را وادار می کنم تا کارهایی انجام بدهند که نتیجه اش درد و رنج و اندوه برای همه آنهاست.

این مطلب را هم ببینید
آشنایی با قالب ها يا گو نه های ادبی

دستمال را از روی انگشتش برداشتم و به جایی که سوزن در گوشت فرو رفته بود خیره شدم. خون بند آمده بود.

گفتم:

«این تقدیر محتوم اوناست. در این مورد به خصوص این من هستم که تصمیم  میگیرم چه کسی توی داستان باشه و چه کسی نباشه. اما همین که کسی توی داستان آمد خودش مسئول رفتارهای خودشه. من کسی را به هیچ کاری مجبور نکرده ام، وادار نمی کنم و مجبور نخواهم کرد.

اما… اما این را هم بدان اگه شخصیتی خواست کج برود من تنها کاری که می کنم، یعنی تنها کاری که به عنوان راوی باید بکنم، این است که خطای او را می نویسم. در واقع همه چیزی که من می دانم این است که می دانم او آزادانه و به اختیار خودش چه می کند و چه نمی کنند و اگر نگذارم کاری را که می خواهد به میل خودش انجام بدهد، انجام دهد درست مثل این است که او را به کاری که نمی خواهد انجام دهد وادار کرده باشم و در هر صورت تو باید آنچه را که من می نویسم دقیقا و کلمه به کلمه مطابق آنچه من می گویم عینا و بی کم و کاست تایپ کنی. روشن شد؟ البته می تونی این کار رو نکنی که در آن صورت خودم داستان رو تایپ میکنم.»

متن دستنویس را گذاشتم کنار کاغذهای تایپ شده تا معصومه این بار طبق دستنویسها متن را تایپ کند.

دیگر هرگز در باره موضوع حرفی نزدیم، اما من دائم به سؤال آخرش فکر میکردم. سؤال فربه و محکمی بود.

سه روز به این سؤالش فکر کردم که اگر اصولا يوسف یا یونس نخواهند در داستان من بازی کنند چرا باید آنها را توی قصه بیاورم؟ تنها جوابی که پیدا کردم این بود که داستان به معنای واقعی و دقیق کلمه متعلق به راوی اش است. شاید در هیچ نوع رابطه مالک و مملوکی دیگری نتوان این چنین حقیقی  مفهوم مالکیت را درست و با دقت تعریف کرد.

داستان در هیچ یک از اجزایش به هیچ کس دیگری جز راوی تعلق ندارد. داستان مال من است چون من آن را روایت می کنم و معصومه هیچ سهمی و حقی و دخالتی در کیفیت تکوین ماجراهای آن نمی تواند داشته باشد؛ چون داستان را تنها یک نفر باید روایت کند. به علاوه، دخالت او مثل این است که بازیگری را به خاطر این که در فیلمی نقش منفی داشته و مثلا آدم کشته، بیرون از عالم سینما و در دادگاه جنایی به اتهام قتل؛ به مرگ محکوم کنیم. کدام قاضی این کار را کرده است که معصومه می خواهد دومی اش باشد.

شب است. دیر وقت شب است. کامپیوتر را روشن می کنم و می روم سروقت متن. معصومه و میلاد خوابیده اند. فایل داستان را باز میکنم. متن را یک بار می خوانم. صحنه آخر را معصومه پاک کرده است. یعنی تنها تغییری که این بار در آخرین نسخه تایپ شده داده است حذف صحنه قتل يوسف است. داستان تاگورستان که یونس و ملول و نوذر قرار کشتن يوسف را با هم می گذارند جلو آمده است.

یک بار دیگر داستان را با دقت می خوانم. کلمه به کلمه و آرام. آخرین سطر را که می خوانم ناگهان احساس می کنم یوسف باید با چاقو و در کتابفروشی کشته شود و نه با گاز و در آپارتمانش. باید وقتی کشته می شود خونش شتک بزند روی کتاب ها، روی کتاب شعر یونس که چند دقیقه قبل روی پیشخان باز شده است. باز طرح اول در ذهنم جان می گیرد. يونس چاقو را توی جیبش می گذارد و می رود کتابفروشی.

غروب است و هوا کم کم تاریک می شود. باد توی کوچه می پیچد و تکه های روزنامه، کاغذ پاره ها و برگ های خشکیده را به در و دیوار می کوبد.

عطش کرده ام. از روی صندلی بلند می شوم و می روم توی آشپزخانه. از توی یخچال بطری آب را بیرون می آورم و جرعه ای سر میکشم. بعد بطری را با خودم می آورم و می گذارم توی اتاقم، کنار کامپیوتر. قبل از این که باز مشغول نوشتن شوم برمی گردم و ملافه را روی میلاد بالا می کشم. می آیم توی اتاقم و می نشینم روی صندلی تا ادامه داستان را بنویسم

يونس از روی چهار پایه برخاست و به بیرون نگاه کرد. باد با شدت بیش تری توی تاریکی کوچه می وزید و ذرات کاغذ را به دیوار می کوبید.

گفت:

خیلی دیر شده، باید بروم.

تلفن زنگ خورد و یوسف با عجله گوشی را برداشت. نیلوفر بود. یونس چاقو را از جیبش بیرون آورد و توی دستش پنهان کرد. رفت به سمت در. کتاب شعرش روی شعر در چشم هات شنا می کنم و در دست هات می میرم، هنوز روی پیشخان باز بود. یونس توی درگاه کتابفروشی رو به دیوار کوچه ایستاد و منتظر ماند تا یوسف گوشی را بگذارد. تیغه چاقو زیر نوری که از ویترین کتابفروشی به بیرون می تابید توى دست يونس برق می زد. يونس به دیوار سیاه مقابلش زل زد.

به این جا که میرسم  نمی توانم بنویسم. يونس   به شدت مقاومت می کند. انگار دستش سنگین شده است و نمی تواند آن را تکان بدهد. بر می گردد و زل می زند توی چشم های من که در تاریکی کوچه ایستاده ام و منتظرم تا کار را تمام کند. در نگاهش التماس موج می زند. پشیمان شده است. یعنی از نگاهش من این طور می فهمم که نمی خواهد يوسف را بکشد. می خواهد از من سرپیچی کند یا شاید می خواهد تقدير محتومش را مثل یک معجزه یا به خاطر دعایی که اینک در آستانه استجابت است از خود دور کند. می خواهد از مرز نامرئی سرنوشت قطعی اش عبور کند و وقتی او نخواهد، یعنی به هر دلیل در تقدير او بخواهد تغییری به وجود بیاید . حتی اگر این دلیل شفاعت یا اینک دعای اجابت شده معصومه باشد . و او نتواند يوسف را بکشد، من او را به چیزی که نمی خواهد وادار نخواهم کرد. من تنها او را می نویسم. من او را در همان پیچ تند، در آن وضعیت تصميم متلاشی شده، بداء حاصل شده، نگاه می دارم و داستان را تمام می کنم.

يوسف توی گوشی تلفن آهسته گفت: من هم دوستت دارم نیلو. دو قطره اشک توی چشم های یونس جمع شده بود اما نمی ریخت.

من دانای کل هستم ، مجموعه داستان کوتاه ، نوشته مصطفی مستور