شعر درباره مادر از شاعران معروف ایران

علاقه مندی
ارسال به...
2 رای
1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars
5,00/5
Loading...
شعر در باره مادر از شاعران معروف ایران
hiword.ir 108بازدید , , 8 روز پیش بدون دیدگاه

شعر درباره مادر از شاعران معروف ایران| اکثریت اشعار شاعران معروف ایرانی در بستر خرد و خردمندی سروده شده اند و بهمین جهت هم مادر به عنوان نماد خردمندی و مهر در شاهکارهای ادبیات ایران جایگاه ویژه ای دارد.

مادر در شعر و ادبیات ایران

براساس مستندات تاریخی همانند تاریخ تمدن ویل دورانت، در تمدن شرق و به ویژه تمدن کهن ایران، جوامع مادر سالار بوده اند و مادر به عنوان شخصیتی خردمند و آرامش طلب و عدالتخواه بر تمام امور حکومت و خانواده نظارت داشته است.

با نگاهی بر کلیت داستان های شاهنامه فردوسی به این نکته مهم پی می بریم که فردوسی بزرگ در سراسر شاهنامه، زن و به وِیژه مادران را در جایگاه مشاورانی خردمند و عدالت خواه و آرامش طلب نهاده است.

به عنوان نمونه در داستان رستم و سهراب، تهمینه با فرزندش سخن می گوید و دلیل بسیار می آورد تا سهراب به جنگ با ایرانیان نرود اما سهرابِ جوان به اندرز مادر توجه نمی کند

فرانک در داستان ضحاک و فریدون، به آب و آتش می زند تا فرزندش را از گزند ضحاک مصون دارد و چون فریدون جوانی برومند می شود و از ماجراهای گذشته آگاه می شود می خواهد فورا به جنگ ضحاک برود اما فرانک او را اندرز داده و به او اثبات میکند که هنوز وقت این کار نرسیده است و چون زمان نبرد فرا می رسد فرانک، فریدون را به جنگ با ضحاک تشویق میکند.

خلاصه آنکه فردوسی در اشعار شاهنامه مستقیما به تعریف از زنان و مادران نپرداخته بلکه با دادن جایگاه خردمندی بدانان، مقام مادر را گرامی داشته است.

همچنین در اشعار سعدی و مولانا اشعار و حکایت هایی در باره امیدبخش بودن زن برای زندگی مردان و جایگاه و مقام مادر وجود دارد که در ادامه همین نوشته با عنوان شعر درباره مادر از شاعران معروف ایران، برخی از این اشعار به دوستداران ادبیات پارسی و همچنین به مادران سرزمینم تقدیم میکنم

شعر درباره مادر از شاعران معروف ایران

شعر درباره مادر از صائب تبریزی

مادر، از فرزندِ ناهموار، خِجْلَت می‌کِشَد
خاک، سَر بالا نیارَد کَرد، از تقصیرِ ما

ز گاهواره تسلیم کن سفینهٔ خویش
میان بحر بلا در کنار مادر باش

شعر درباره مادر از ایرج میرزا

شعر درباره مادر از شاعران معروف ایران
شعر درباره مادر از ایرج میرزا
گویند مرا چو زاد مادر
پستان به دهن گرفتن آموخت
شبها بر گاهواره من
بیدار نشست و خفتن آموخت
دستم بگرفت و پا بپا برد
تا شیوه راه رفتن آموخت
یک حرف و دو حرف بر زبانم
الفاظ نهاد و گفتن آموخت
لبخند نهاد بر لب من
بر غنچه گل شکفتن آموخت
پس هستی من ز هستی اوست
تا هستم و هست دارمش دوست

حکایت منظوم قلب مادر از ایرج میرزا

شعر قلب مادر از ایرج میرزا
شعر قلب مادر از ایرج میرزا
فایل صوتی شعر قلب مادر از ایرج میرزا
داد معشوقه به عاشق پیغام
که کند مادر تو با من جنگ
هر کجا بیندم از دور کند
چهره پُرچین و جبین پر آژَنگ
با نگاه غضب آلود زند
بر دل نازک من تیر خَدَنگ
از در خانه مرا طرد کند
همچو سنگ از دهن قَلماسنگ
مادر سنگ دلت تا زنده‌ست
شهد در کام من و توست شَرَنگ
نشوم یک‌دل و یک‌رنگ تو را
تا نسازی دل او از خون رنگ
گر تو خواهی به وصالم برسی
باید این ساعت و بی‌خوف و دِرَنگ
رَوی و سینهٔ تنگش بدری
دل برون آری از آن سینۀ تنگ
گرم و خونین به مَنَش باز آری
تا برد ز آینه قلبم زنگ
عاشق بی‌خرد ناهنجار
نه بل آن فاسق بی‌عصمت و نَنگ
حرمت مادری از یاد ببرد
خیره از باده و دیوانه ز بَنگ
رفت و مادر را افکند به خاک
سینه بدرید و دل آورد به چَنگ
قصد سر منزل معشوق نمود
دل مادر به کفش چون نارَنگ
از قضا خورد دم در به زمین
و اندکی سوده شد او را آرَنگ
وان دل گرم که جان داشت هنوز
اوفتاد از کف آن بی‌فَرهَنگ
از زمین باز چو برخاست نمود
پی برداشتن آن آهَنگ
دید کز آن دل آغشته به خون
آید آهسته برون این آهَنگ:
«آه دست پسرم یافت خراش
آخ پای پسرم خورد به سنگ»

شعر درباره مادر از ایرج میرزا

باز چون جوجه ماکیان بیند
از پی صید برگشاید پر
تند و تیز از هوا به زیر آید
همچو حکم قضا و پیک قدر
ماکیانی که در برابر باز
نبود غیر عاجزی مضطر
خطر طفل خویش چون بیند
یاد نارد ز هیچ گونه خطر
از جگر بر گشاید آوازی
که نیوشنده را خلد به جگر
بجهد تا به پیش چنگل باز
بال کوبان فراز یکدیگر
باز چون بیند ای تهور مرغ
کار مشکل نمایدش به نظر
بگذرد زین شکار قدری صعب
در هوای شکاری آسان تر
این چنین می کند حراست طفل
مادر مهربان مهرآور
پس روا باشد ار کنند اطفال 
جان به قربان مهربان مادر

رنج کشد مادر از جفای پسر لیک
آنچه کشیدست هیچ رنج نداند
رنج پسر بیشتر کشد پدر، امّا
چون پسر آدم نشد ز خویش بِرانَد
مادر بیچاره هر چه طفل کند بد
راندنِ او را ز خویشتن نتواند
شیرۀ جان گر بُوَد به کاسۀ مادر
زان نچشد تا به طفلِ خود نچشانَد

شعر در مورد مادر از امیرخسرو دهلوی

که رحمت بر تو باد ای مادر پیر
که در زحمت نکردی هیچ تقصیر

شعر در مورد مادر از اقبال لاهوری

شعر در مورد مادر از شاعران معروف ایران
شعر در مورد مادر از اقبال لاهوری
مادر آن مرکز پرگار عشق
مادر آن کاروان سالار عشق

شعر درباره مادر از مولوی

گر ز تو راضیست دل من راضیم
ور ز تو معرض بود اعراضیم
ننگرم در تو در آن دل بنگرم
تحفه او را آر ای جان بر درم
با تو او چونست هستم من چنان
زیر پای مادران باشد جنان
مادر و بابا و اصل خلق اوست
ای خنک آنکس که داند دل ز پوست

شعر درباره مادر از خاقانی

ای ریزهٔ روزی تو بوده
از ریزش ریسمان مادر
خو کرده به تنگنای شروان
با تنگی آب و نان مادر
زیر صلف کسی نرفته
جز آن خدای و آن مادر
افسرده چو سایه و نشسته
در سایهٔ دوکدان مادر
ای باز سپید چند باشی
محبوس به آشیان مادر
شرمت ناید که چون کبوتر
روزی خوری از دهان مادر
تا کی چو مسیح بر تو بینند
از بی‌پدری نشان مادر
یک ره چو خضر جهان بپیمای
ا چند ز خانه جان مادر
ای در یتیم چون یتیمان
افتاده بر آستان مادر
مدبر خلفی به خویشتن بر
خود نوحه کن از زبان مادر
با این همه هم نگاه می‌دار
حق دل جانفشان مادر
با غصهٔ دشمنان همی ساز
بهر دل مهربان مادر
می‌ترس که آن زمان درآید
کارند به سر زمان مادر

حکایت منظوم سعدی درباره دوران پیری مادر

سعدی از شاعران مشهور ایرانی در قرن نهم هجری شمسی
شعر درباره مادر از سعدی
جوانی سر از رای مادر بتافت
دل دردمندش به آذر بتافت
چو بیچاره شد پیشش آورد مهد
که ای سست مهر فراموش عهد
نه گریان و درمانده بودی و خرد
که شبها ز دست تو خوابم نبرد؟
نه در مهد نیروی حالت نبود
مگس راندن از خود مجالت نبود؟
تو آنی کز آن یک مگس رنجه‌ای
که امروز سالار و سرپنجه‌ای
به حالی شوی باز در قعر گور
که نتوانی از خویشتن دفع مور
دگر دیده چون برفروزد چراغ
چو کرم لحد خورد پیه دماغ؟
چو پوشیده چشمی ببینی که راه
نداند همی وقت رفتن ز چاه
تو گر شکر کردی که با دیده‌ای
وگر نه تو هم چشم پوشیده‌ای
معلم نیاموختت فهم و رای
سرشت این صفت در نهادت خدای
گرت منع کردی دل حق نیوش
حقت عین باطل نبودی به گوش

حکایت سعدی درباره مادر

وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم، دل آزرده به کنجی نشست و گریان همی‌گفت: مگر خردی فراموش کردی که درشتی میکنی؟

چه خوش گفت زالی به فرزند خویش
چو دیدش پلنگ افکن و پیل تن
گر از عهد خردیت یاد آمدی
که بیچاره بودی در آغوش من
نکردی در این روز بر من جفا
که تو شیرمردی و من پیرزن

شعر درباره مادر از سعدی

نه طفل زبان بسته بودی ز لاف؟

این مطلب را هم ببینید
رمان های برگزیده ی جایزه ادبی جلال آل احمد

همی روزی آمد به جوفش ز ناف

چو نافش بریدند و روزی گسست

به پستان مادر در آویخت دست

غریبی که رنج آردش دهر پیش

به دارو دهند آبش از شهر خویش

پس او در شکم پرورش یافته‌ست

ز انبوب معده خورش یافته‌ست

دو پستان که امروز دلخواه اوست

دو چشمه هم از پرورشگاه اوست

کنار و بر مادر دلپذیر

بهشت است و پستان در او جوی شیر

درختی است بالای جان پرورش

ولد میوه نازنین بر برش

نه رگهای پستان درون دل است؟

پس ار بنگری شیر خون دل است

به خونش فرو برده دندان چو نیش

سرشته در او مهر خونخوار خویش

چو بازو قوی کرد و دندان ستبر

براندایدش دایه پستان به صبر

چنان صبرش از شیر خامش کند

که پستان شیرین فرامش کند

تو نیز ای که در توبه‌ای طفل راه

به صبرت فراموش گردد گناه

شعر درباره مادر از عطار

حکایت مادری که فرزندش در آب افتاد

مادری را طفل در آب اوفتاد

جان مادر در تب و تاب اوفتاد

در تحیر طفل می‌زد دست و پای

آب بردش تا بناب آسیای

خواست شد در ناو مادر کان بدید

شد سوی درز آب حالی برکشید

آب از پس رفت و آن طفل عزیز

بر سر آن آب از پس رفت نیز

مادرش درجست او را برگرفت

شیردادش حالی و در برگرفت

ای ز شفقت داده مهر مادران

هست این غرقاب را ناوی گران

چون در آن گرداب حیرت اوفتیم

پیش ناو آب حسرت اوفتیم

مانده سرگردان چو آن طفل در آب

دست و پایی می‌زنیم از اضطراب

آن نفس ای مشفق طفلان راه

از کرم در غرقهٔ خود کن نگاه

رحمتی کن بر دل پرتاب ما

برکش از لطف و کرم در ز آب ما

این مطلب را هم ببینید
شاعران معاصر ایرانی

شیرده ما را ز پستان کرم

برمگیر از پیش ما خوان کرم

ای ورای وصف و ادراک آمده

از صفات واصفان پاک آمده

دست کس نرسید برفتراک تو

لاجرم هستیم خاک خاک تو

خاک تو یاران پاک تو شدند

اهل عالم خاک خاک تو شدند

هرک خاکی نیست یاران ترا

دشمن است او دوست داران ترا

اولش بوبکر و آخر مرتضا

چار رکن کعبهٔ صدق و صفا

آن یکی در صدق هم راز و وزیر

و آن دگر در عدل خورشید منیر

آن یکی دریای آزرم و حیا

آن دگر شاه اولوالعلم و سخا

شعر درباره مادر پروین اعتصامی

شعر فرشتهٔ انس

در آن سرای که زن نیست، انس و شفقت نیست

در آن وجود که دل مرده، مرده است روان

بهیچ مبحث و دیباچه‌ای، قضا ننوشت

برای مرد کمال و برای زن نقصان

زن از نخست بود رکن خانهٔ هستی

که ساخت خانهٔ بی پای بست و بی بنیان

زن ار براه متاعب نمیگداخت چو شمع

نمیشناخت کس این راه تیره را پایان

چو مهر، گر که نمیتافت زن بکوه وجود

نداشت گوهری عشق، گوهر اندر کان

فرشته بود زن، آن ساعتی که چهره نمود

فرشته بین، که برو طعنه میزند شیطان

اگر فلاطن و سقراط، بوده‌اند بزرگ

بزرگ بوده پرستار خردی ایشان

بگاهوارهٔ مادر، بکودکی بس خفت

سپس بمکتب حکمت، حکیم شد لقمان

چه پهلوان و چه سالک، چه زاهد و چه فقیه

شدند یکسره، شاگرد این دبیرستان

حدیث مهر، کجا خواند طفل بی مادر

نظام و امن، کجا یافت ملک بی سلطان

وظیفهٔ زن و مرد، ای حکیم، دانی چیست

یکیست کشتی و آن دیگریست کشتیبان

چو ناخداست خردمند و کشتیش محکم

دگر چه باک ز امواج و ورطه و طوفان

بروز حادثه، اندر یم حوادث دهر

امید سعی و عملهاست، هم ازین، هم ازان

همیشه دختر امروز، مادر فرداست

ز مادرست میسر، بزرگی پسران

اگر رفوی زنان نکو نبود، نداشت

بجز گسیختگی، جامهٔ نکو مردان

توان و توش ره مرد چیست، یاری زن

حطام و ثروت زن چیست، مهر فرزندان

زن نکوی، نه بانوی خانه تنها بود

طبیب بود و پرستار و شحنه و دربان

بروزگار سلامت، رفیق و یار شفیق

بروز سانحه، تیمارخوار و پشتیبان

ز بیش و کم، زن دانا نکرد روی ترش

بحرف زشت، نیالود نیکمرد دهان

سمند عمر، چو آغاز بدعنانی کرد

گهیش مرد و زمانیش زن، گرفت عنان

چه زن، چه مرد، کسی شد بزرگ و کامروا

که داشت میوه‌ای از باغ علم، در دامان

به رستهٔ هنر و کارخانهٔ دانش

متاعهاست، بیا تا شویم بازرگان

زنی که گوهر تعلیم و تربیت نخرید

فروخت گوهر عمر عزیز را ارزان

کسیست زنده که از فضل، جامه‌ای پوشد

نه آنکه هیچ نیرزد، اگر شود عریان

هزار دفتر معنی، بما سپرد فلک

تمام را بدریدیم، بهر یک عنوان

خرد گشود چو مکتب، شدیم ما کودن

هنر چو کرد تجلی، شدیم ما پنهان

بساط اهرمن خودپرستی و سستی

گر از میان نرود، رفته‌ایم ما ز میان

همیشه فرصت ما، صرف شد درین معنی

که نرخ جامهٔ بهمان چه بود و کفش فلان

برای جسم، خریدیم زیور پندار

برای روح، بریدیم جامهٔ خذلان

قماش دکهٔ جان را، بعجب پوساندیم

بهر کنار گشودیم بهر تن، دکان

نه رفعتست، فساد است این رویه، فساد

نه عزتست، هوانست این عقیده، هوان

نه سبزه‌ایم، که روئیم خیره در جر و جوی

نه مرغکیم، که باشیم خوش بمشتی دان

چو بگرویم به کرباس خود، چه غم داریم

که حلهٔ حلب ارزان شدست یا که گران

از آن حریر که بیگانه بود نساجش

هزار بار برازنده‌تر بود خلقان

چه حلیه‌ایست گرانتر ز حلیت دانش

چه دیبه‌ایست نکوتر ز دیبهٔ عرفان

هر آن گروهه که پیچیده شد بدوک خرد

به کارخانهٔ همت، حریر گشت و کتان

نه بانوست که خود را بزرگ میشمرد

بگوشواره و طوق و بیارهٔ مرجان

چو آب و رنگ فضیلت بچهره نیست چه سود

ز رنگ جامهٔ زربفت و زیور رخشان

برای گردن و دست زن نکو، پروین

سزاست گوهر دانش، نه گوهر الوان

شعر درباره مادر از بیدل دهلوی

به مهر مادر گیتی مکش رنج امید اینجا

که خونها می‌خورد تا شیر می‌گردد سفید اینجا

مقیم نارسایی باش پیش از خاک گردیدن

که‌ سعی هر دو عالم چون عرق خواهد چکید اینجا

محیط از جنبش هر قطره‌ صد توفان جنون دارد

شکست رنگ امکان بود اگر یکدل تپید اینجا

گداز نیستی از انتظارم بر نمی ‌آرد

ز خاکستر شدن‌ گل می‌کند چشم سفید اینجا

ز ساز الفت آهنگ عدم در پردهٔ گوشم

نوایی می‌رسد کز بیخودی نتوان شنید اینجا

درین محنت‌سرا آیینهٔ اشک یتیمانم

که در بی‌دست و پایی هم مرا باید دوید اینجا

کباب خام‌سوز آتش حسرت دلی دارم

که هرجا بینوایی سوخت دودش سرکشید اینجا

نیاز سرکشان حسن آشوبی دگر دارد

کمین‌گاه تغافل شد اگر ابرو خمید اینجا

تپشهای نفس از پردهٔ تحقیق می‌گوید

که تا از خود اثر داری نخواهی آرمید اینجا

بلندست آنقدرها آشیان عجز ما بیدل

که بی‌سعی شکست بال و پر نتوان رسید اینجا

2 رای
1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars
5,00/5
Loading...

مقالات و نقدهای مشابه

مشاهده همه

جدیدترین کتاب‌های صوتی

مشاهده همه
دیدگاه ها

لطفا دیدگاهتان را بنویسید

ایمیل شما منتشر نخواهد شد

من ربات نیستم *در حال بارگیری کپچا پلاس ...