رمان یک وجب خاک خدا God’s Little Acre یکی از بحث برانگیزترین و پرفروش ترین رمانهای جهان و محبوبترین رمان از نویسنده انگلیسی آقای ارسکین کالدول  Erskine Preston Caldwell که ترجمه فارسی آن در سال ۱۳۵۷ توسط آقای علی اصغر بهرام بیگی و انتشارات: مروارید منتشر شد.

ارسکین کالدول نویسنده معاصر آمریکایی است که در آثارش به درون‌مایه‌های اجتماعی، از جمله فقر و نژادپرستی به‌ویژه در ایالت‌های جنوبی آمریکا،می پردازد.

آثار مهم ارسکین کالدول عبارتند از:

  • جاده تنباکو
  • یک وجب خاک خدا
  • مسافر
  • تعظیم به خورشید فروزان
  • راه‌های جنوب
  • شمال دانوب
  • غوغای ژوئیه
  • کتاب شکار یک سیاهپوست
  • مسکو در زیر آتش
  • خانه‌ای در کوهستان
  • اسمش را تجربه بگذار

حوادث داستان در حوالی سال ۱۹۳۳ میلادی و در دوران اوجِ رکود بزرگ اقتصادی در کشور آمریکا و در ایالت های کارولینای جنوبی و جورجیا و به وقوع می پیوندند.

قصه رمان یک وجب خاک خدا در باره خانواده ای سفیدپوست و فقیر تای‌تای والدن است که به همراه پسرانش شاو” و “بوک در روستای ماریون در نزدیکی شهر آگوستا در ایالت جورجیا کشاورزی میکنند و شیفته و مفتون دو چیز هستند: “ثروت” و “روابط جنسی”.

زمینه های جنسی این رمان بسیار بحث برانگیز شد تا جایی که کمیته ای در نیویورک، از دادگاه ایالتی خواستار سانسور کتاب شده و . کمیته ادبی جورجیا نیز رمان را سانسور و فروش آن در بوستون ممنوع گردید.

خانواده تای‌تای والدن در پی کسب ثروت مانند بسیاری از افراد در آن دوران ، به تب طلا گرفتار آمده، با کمک پسرانش به مدت پانزده سال حریصانه در جستجوی طلا سرتاسر زمین خود را می‌کاود؛ جز قطعه زمین کوچکی، یک وجب خاک خدا، که با صلیب مشخص شده است.

رمان یک وجب خاک خدا نوشته ارسکین کالدول

در رمان یک وجب خاک خدا نوشته ارسکین کالدول ، به موازاتِ داستانِ جستجوی طلای خانواده والدن ، داستانِ داماد این خانواده یعنی “ویل تامپسون” جریان دارد که کارگر کارخانه پارچه بافی است و در به خاطر اعتراض به کاهش دستمزدش به همراه دیگر کارگران بیکار شده و نهایتا در جریان یک اعتصاب در کارخانه کشته می شود.

در ادامه درگیریهای پیچیده جنسی و خیانت های مداوم، قتلی در درون خانواده والدن رخ می دهد که فساد و از هم گسیختگی آنرا به منتهای درجه می رساند …

شخصیت های رمان یک وجب خاک خدا از ارسکین کالدول :

تای تای والدن: کشاورز فقیری که در روستای “ماریون” در 25 کیلومتری شهر “آگوستا” واقع در ایالت “جورجیا” و درست در نزدیکیِ مرز ایالت “کارولینای جنوبی” زندگی می کند. تای تای سالهاست همسرش را از دست داده است.

مکان وقوع داستان یک وجب خاک خدا نوشته ارسکین کالدول
مکان وقوع داستان یک وجب خاک

اعضای خانواده والدن عبارتند از:

  • پسر بزرگ والدن : جیم لسلی والدن بزرگترین پسر خانواده است که با همه اعضای خانواده او فرق دارد . او هم اکنون یکی از دلالان پنبه است که بیشتر دارایی خود را در معاملات احتکار و سفته بازی پنبه بدست آورده است.

افرادی همچون او زارعین پنبه را همیشه در حال احتیاج و تنگدستی نگه می دارند. سپس گهگاهی مقداری پول به آنها قرض می دهند، و موقع برداشت محصول، پنبه آنها را با قیمت ارزانی می خرند.

اگر کشاورزی هم حاضر نشود این کار را بکند، از آنجا که بازار پنبه دستِ خودِ آنهاست، قیمت را آنقدر بالا و پایین می کنند تا کشاورز بیچاره مجبور شود هرطور که انها می خواهند پنبه اش را بفروشد.

او ابتدا کارش را بعنوان یک کارگر کارخانه شروع کرد و سپس با دخترِ یک مرد ثروتمند ازدواج نمود و در شهر برای خود آدم پولدار و سرشناسی شد.

او و همسرش هم اکنون در خانه ای گرانقیمت در بالای تپه در شهر “آگوستا” زندگی می کنند. مادرش قبل از اینکه بمیرد می خواست او را ببیند. به همین خاطر تای تای او را به شهر می برد تا بتواند جیم لسلی را ببیند. اما وقتی جیم لسلی می فهمد که پدر و مادرش برای دیدن او آمده اند، در را از پشت قفل می کند و آنها را راه نمی دهد.

یک هفته بعد از این ماجرا مادرش مریض می شود و از دنیا می رود. به نظر تای تای همین رفتار جیم لسلی باعث شد که مادرش زودتر بمیرد و در کل نسبت به او نظر خوبی ندارد.

  • پسرش دومش بوک والدن : او با زن زیبایی به نام گریزلدا ازدواج کرده است. گریزلدا آنقدر جذاب و زیبا است که تای تای همه جا با آب و تاب تعریفِ زیبایی و دلربایی او را می کند و حتی بعضی وقتها آنقدر زیاده روی می کند که باعث رنجش گریزلدا می شود.
  • پسرِ دیگرش شاو والدن : او مجرد است و با توجه به علاقه زیادی که به زنها و دختران دارد، بیشتر وقتش را در قمارخانه ها و کاباره های شهر می گذراند و به شهوت رانی و هرزگی شناخته شده است و پدرش همیشه او را سرزنش می کند. دارلینگ جیل، بوک و همسرش و شاو در مزرعه تای تای و در کنار او زندگی می کنند.
  • دخترش روزاموند والدن: روزاموند با ویل تامپسون که کارگر کارخانه پارچه بافی است، ازدواج کرده است. روزاموند و شوهرش در “اسکاتزویل” در ایالت “کارولینای جنوبی” زندگی می کنند.
  • دختر دیگرش دارلینگ جیل :دارلینگ جیل هنوز ازدواج نکرده است.
شخصیت های رمان یک وجب خاک خدا نوشته ارسکین کالدول

خلاصه ای از رمان رمان یک وجب خاک خدا از ارسکین کالدول (حاوی اسپویل)

درونمایه اصلی رمان یک وجب خاک خدا نوشته ارسکین کالدول رکود بزرگ اقتصادی و تلاش برای کسب ثروت از سوی افراد جامعه است و در این بین هم تای تای والدن که به تب طلا دچار شده ۱۵ سال است در مزرعه اش به دنبال طلا می گردد و با کمک پسرانش بوک و شاو در بیشتر مزرعه، برای جستجوی طلا نقب زده است و وقت فکر کردن به چیز دیگری را برای خود نگذاشته است.

درضمن او یک تکه از زمین خود را (به وسعت ۴۰۰۰ مترمربع) در راه خدا وقف کرده است و هر چه از آن زمین عایدش می شود را به کلیسا می بخشد، اما چون می ترسد که زمین خدا را برای جستجوی طلا سوراخ کند، وقتی برای حفاری به آن تکه زمین وقف شده می رسید، جای آنرا عوض می کرد تا اینکه نهایتا یک جای پرت و دورافتاده را برای آن در نظر گرفته بود.

تای تای و پسرانش تمام طول روز به جستجوی طلا مشغول بودند و در این میان فقط دو برده سیاهپوست آنان بلاک سام و عمو فلیکس به کار کشاورزی در مزرعه مشغول بودند. اگر آنها در مزرعه کار نمی کردند و پنبه نمی کاشتند، برای پاییز و زمستان غذا و پولی فراهم نمی شد.

خانواده والدن عمدتا با گرفتن وام و همچنین درآمد اندکی که بلاک سام و عمو فلیکس درمی آوردند، امورات خود را می گذراندند.

اخیرا کشاورز چاق و تنبلی به نام پلوتو سوینت که در پی انتخاب بعنوان کلانتر شهر بود، به دارلینگ جیل تمایل پیدا کرده و قصد داشت با او ازدواج کند؛ دارلینگ جیلی که همیشه او را به خاطر شکم بزرگش دست می انداخت و مسخره می کرد.

پلوتو که در ابتدای داستان برای اعلام خبر کلانتر شدنش و همچنین خواستگاری دارلینگ جیل به مزرعه خانواده والدن و دیدن تای تای آمده است، به او پیشنهاد می کند در جستجوی طلا از یک “آلبینو” (انسانی با موهای سفید و چشم های قرمز) استفاده کنند، چرا که به گفته سیاهپوستان آنها دارای قدرت جادویی بوده و فقط آنها می توانند جای طلا را حدس بزنند.

تای تای والدن در رمان یک وجب خاک خدا نوشته ارسکین کالدول

پلوتو همچنین به تای تای می گوید که یکی از این آلبینوها اخیرا در جنوب منطقه دیده شده است.

تای تای که حالا با وجودِ آلبینو، امیدش به یافتن طلا بیشتر شده است، تصمیم می گیرد که روزاموند و شوهرش ویل را هم (با توجه به تعطیلی کارخانه پارچه بافی در نتیجه اعتراض کارگران به کاهش حقوق و بیکار بودن ویل از هجده ماه پیش به این طرف) برای کمک در حفر زمین و جستجوی طلا به مزرعه دعوت کند.

پلوتو پیشنهاد می دهد که برای آوردن آنها، با ماشینش به همراه دارلینگ جیل (که آدرس خانه شان را بلد بود) به اسکاتزویل برود و تای تای از پیشنهادش استقبال می کند؛ چرا که دیگر مجبور نبود پولی بابت کرایه بپردازد. بدین ترتیب تای تای به همراه باک و شاو برای پیدا کردن آلبینو با ماشین عازم باتلاقهای جنوب می شوند و پلوتو به همراه دارلینگ جیل راه اسکاتزویل را در پیش می گیرند.

پلوتو و دارلینگ جیل ساعت ۱۰ شب به اسکاتزویل می رسند و و شب را در خانه روزاموند و ویل سپری می کنند. روزاموند و دارلینگ جیل شب در کنار هم روی یک تخت می خوابند و ویل که در اثر مصرف مشروبات الکلی مست کرده در اتاقی دیگر می خوابد.

صبح آنروز دارلینگ جیل به اتاق ویل می رود و با او گرم می گیرد.

دارلینگ جیل و ویل با اطلاع از اینکه روزاموند برای خرید یک جعبه سنجاق زلف بیرون رفته، با هم رابطه جنسی برقرار می کنند. اما مدت کوتاهی پس از پایان کارشان، روزاموند وارد اتاق می شود و متوجه همه چیز می شود. او  ویل و دارلینگ جیل را با یک برس مو سخت تنبیه می کند و تصمیم می گیرد با یک رولور به پای ویل شلیک کند، اما تیرش خطا می رود و ویل در حالی که لخت مادرزاد است، از طریق پنجره خانه فرار می کند.

پس از این ماجرا روزاموند و دارلینگ جیل با هم آشتی می کنند. با وجود اینکه ویل از لحاظ جنسی بی قید و بند شده بود، اما روزاموند همچنان او را دوست داشت و آرزوی برگشت او به خانه را داشت و وقتی در نزدیکیهای ظهر همانروز ویل با یک شلوارِ قرضی به خانه برمی گردد، خوشحال می شود و به استقبال او می رود.

روزاموند و ویل هم با یکدیگر آشتی می کنند و ویل موافقت می کند برای کمک در حفاری و جستجوی طلا به ایالت جورجیا و مزرعه تای تای بروند.

در مسیرِ رفتن، آنها از شهرِ “آگوستا” که محل زندگی جیم لسلی واردن (پسر ارشد تای تای) است، عبور می کنند.

جیم لسلی پانزده سال پیش پدر و مادرش را ترک کرده و به همراه همسر پولدارش در شهر آگوستا ساکن شده بود.

روزاموند موضوع جیم لسلی را پیش می کشد و ویل در جواب زنش از اینکه جیم لسلی به خانواده اش سر نمی زند و آنها را فراموش کرده است، انتقاد می کند؛ اما روزاموند در جواب می گوید که باعث تمام این قضایا زنِ جیم لسلی است و نه خودِ او.

نزدیکیهای شب، پلوتو، دارلینگ جیل، روزاموند و ویل به مزرعه تای تای می رسند. تای تای و پسرانش نیز موفق شده بودند آلبینو را پیدا کرده و با خود به مزرعه بیاورند. تای تای بعد از شام آلبینو (آدم موسفید) را که پسر جوانی به نام دِیو داوسون است به همه نشان می دهد.

در این بین دارلینگ جیل و دِیو بهم علاقمند می شوند و دارلینگ جیل با اصرار خود، تای تای را راضی می کند که بگذارد او و دِیو برای هواخوری و تفریح بیرون بروند.

این مطلب را هم ببینید
کتاب صوتی اندیشه های نو در رمان نویسی

دِیو که شدیدا مفتونِ دارلینگ جیل شده او را به انتهای حیاط می برد و پس از گفتگویی کوتاه با او رابطه جنسی برقرار می کند.

تای تای که نگران است نکند آلبینو فرار کند، به همراه ویل به جستجوی حیاط و اطراف خانه می پردازد و آلبینو و دارلینگ جیل را در حالی روی زمین در آغوش هم دراز کشیده بودند و متوجه نزدیک شدن آنان نشده بودند، پیدا می کنند و مشغول تماشای آن دو می شوند.

روزاموند و گریزلدا نیز از عقب سر می رسند و ویل و تای تای را مجبور می کنند آن دو را به حال خود گذاشته و برگردند.

در ادامه رمان یک وجب خاک خدا نوشته ارسکین کالدول می خوانیم که فردا صبح همزمان با طلوع آفتاب، بوک، شاو و ویل مشغول حفر زمین می شوند. تای تای آنروز به کمک بلاک سام و عمو فلیکس رفته بود و در زمینی که تازه حاضر کرده بودند، مشغول خزینه کردن پنبه ها بود.

از آنجا که وی تمام وقتش را صرف کندن زمین در جستجوی طلا کرده بود، پنبه را خیلی دیر کاشته بودند و حالا تای تای می خواست هرچه از دستش برمی آید انجام دهد تا بلکه بتواند تا آخر تابستان محصولی از آن زمین بدست آورد و برای تهیه پول بفروش برساند.

اگر محصول پنبه به موقع بدست نمی آمد، آنوقت معلوم نبود برای تامین مخارج پاییز و زمستان آن سال از کجا می شد پول تهیه کرد.

در هنگام حفر زمین، بوک و شاو با ویل صحبت نمی کردند و با او کاری نداشتند. آنها هرگز با هم موافق و صمیمی نبودند. ویل از روز اول از بوک بدش می آمد. او از خودِ بوک چیزی ندیده بود، ولی چون گریزلدا زن وی بود، ویل هروقت می خواست به گریزلدا نزدیک شود، بوک را مانع راه خود می دید. آنها قبلا بارها با هم دعوا کرده بودند. البته علت واقعی این دعواها گریزلدا بود.

واضح بود که بعدها نیز تا موقعی که گریزلدا زن بوک بود و با وی بسر می برد، همیشه این کدورت و دعوا باقی می ماند. ویل می دانست که با بوک آبشان به یک جوی نخواهد رفت و هروقت فرصتی پیش بیاید، دوباره کتک کاری شروع می شود.

آن روز نیز ویل و بوک در جستجوی بهانه ای برای شروع دعوا بودند. ویل، به بوک و شاو می گوید که بیهوده دارند وقتشان را روی آن زمین برای یافتن طلا هدر می دهند و آنها را “دهاتی های زبان نفهم” خطاب می کند.

بوک نیز در حالیکه او را “مردیکه شهری احمق” خطاب می کند با بیلش به وی حمله ور می شود و درون گودال دعوا شروع می شود. در وسطِ دعوا و زمانیکه سه نفر به منتهای درجه کینه و خشم خود رسیده بودند، سر و کله تای تای در در بالای دهانه گودال پیدا می شود و وقتی آنها را در حال دعوا می بیند، فریاد می کشد و به سرعت پایین می رود و آنها را از هم جدا کرده، هر یک را به گوشه ای می اندازد.

تای تای به آنها می گوید که دوست دارد بین اعضای خانواده اش صلح و صفا برقرار باشد و نباید بیخودی به جان هم بیفتند و با یافتن طلا همه آنها خوشبخت می شوند.

تای تای از بوک و شاو می خواهد استراحتی بکنند و ویل را با خود به نزدیکی ایوان خانه برده و در سایه در کنار او می نشیند. ویل تای تای را نصیحت کرده و به او می گوید که بیشتر از این وقتش را در این جست و جوی بیحاصل هدر ندهد و فکر کاشتن پنبه باشد.

او همچنین به تای تای می گوید که اگر فعلا از لحاظ پولی در مضیقه است، می تواند مقداری از پسرِ پولدارش جیم لسلی قرض بگیرد.

تای تای هم بدش نمی آید که نزد جیم لسلی رفته و دویست سیصد دلار از او قرض کند تا بتواند پاییز و زمستان امسال را سپری کند؛ هرچند که مطمئن نیست که با اخلاقی که جیم لسلی دارد، این پول را به او قرض بدهد.

دارلینگ جیل و گریزلدا به همراه تای تای به شهر آگوستا و خانه جیم لسلی می روند. تای تای ابتدا از دیدن آنها چندان خوشحال نشده و سعی می کند آنها را بیرون کند. اما تای تای که متوجه نگاه های زیرچشمی جیم لسلی به گریزلدا شده بود، شروع به تعریف از زیبایی و خوشگلی گریزلدا می کند و جیم لسلی را به خاطر اینکه با یک زنِ نازیبا که بیماریِ سوزاک دارد، ازدواج کرده سرزنش کرده و برای او احساس تاسف می کند.

جیم لسلی که که با دیدن گریزلدا ناراحتیهایش کمتر شده، به پدرش می گوید که برای چه به دیدن او آمده است. تای تای هم بعد از گفتن شرایط بد اقتصادی خود و خانواده اش، از او تقاضای مقداری پول می کند. جیم لسلی می گوید هر چه دارد بصورت ملک و ساختمان است و در ضمن وضع خودش هم زیاد خوب نیست و نتوانسته است از کرایه نشینهای پایین شهری اش هیچ پولی دریافت کند. اما درنهایت مقداری پول به تای تای می دهد و به او می گوید به جای اینکه وقتش را برای پیدا کردن طلا، تلف کند در آن همه زمینی که دارد به کاشتن پنبه بپردازد.

تای تای پولها را می گیرد و خوشحال از این بخشندگی غیرمنتظره، به همراه گریزلدا و دارلینگ جیل سوار ماشین می شوند که به روستای ماریون برگردند. جیم لسلی آنها از دم در تا نزدیکی اتومبیل بدرقه می کند. وقتی آنها درون اتومبیل می نشینند، به طرف پنجره ای که گریزلدا در نزدیکی آن نشسته بود رفت و در حالیکه با قلم خودنویس روی یک کارت چیزی می نوشت، به گریزلدا می گوید هروقت به شهر می آید به او هم سری بزند و کارت را به او می دهد.

اما گریزلدا می گوید نمی تواند این کار را بکند چون بوک خوشش نمی آید و ناراحت می شود. جیم لسلی عصبانی شده و سعی می کند به زور به گریزلدا نزدیک شده و او را ببوسد، اما جیم دارلینگ اتومبیل را روشن کرده و به سرعت به جلو می راند و جیم لسلی را کف پیاده رو می اندازد.

آنها شب به مزرعه رسیده و می خوابند. فردا صبح آنروز تای تای به همراه بوک و شاو کار حفر زمین را با شدت بیشتری شروع می کنند. حتی دِیو موسفید هم در کار کندن گودال به آنها کمک می کند. ویل به تای تای می گوید که او دیگر خسته شده و می خواهد به اسکاتزویل برگردد.

تای تای هم برای اینکه از شر دعواهای او و بوک خیالش راحت شود، با بازگشت او و روزاموند به خانه شان موافقت می کند. قرار می شود پلوتو و دارلینگ جیل آنها را به اسکاتزویل برسانند. گریزلدا نیز علیرغم میل بوک به آنها ملحق می شود.

آنها بعد از ناهار راه می افتند و دو ساعت بعد به اسکاتزویل می رسند. به محض رسیدن ویل از اتومبیل پیاده شده و بطرف سرازیریِ خیابان می رود و به روزاموند و دیگران می گوید که در خانه منتظرش باشند.

ویل شب به خانه برمی گردد و نتیجه میتینگی (جلسه ای) که با دوستانش پیرامون اعتراض برای افزایش حقوقشان گرفته شده بود، به دیگران می گوید.

قرار شده بود قضیه به حکمیت گذاشته شود اما ویل و برخی از دوستانش با این نظر موافق نبودند و تصمیم گرفته بودند فردا صبح خودشان ماشینهایِ کارخانه را روشن کرده و آنرا را راه بیندازند.

قیافه ویل و لحن صدایش آنقدر ترسناک، با ابهت و عجیب شده بود که هیچکدام از آنها جرات نمی کردند در میان حرفهایش چیزی بگویند. گریزلدا نیز در مقابل ویل نشسته بود و با وضع تحسین آمیزی به وی نگاه می کرد، مثل اینکه بت مقدسی جان گرفته بود و با وی صحبت می کرد.

ناگهان ویل از گریزلدا می خواهد که بلند شود و بایستد. گریزلدا نیز به سرعت از جایش بلند می شود و در مقابل او می ایستد و منتظر می ماند تا اگر دستور دیگری بدهد اجرا کند.

ویل آهسته آهسته به طرف او می رود و سپس با دو دستش یقه پیراهن گریزلدا را گرفته و یکدفعه آن را از هم می دَرد. گریزلدا کوچکترین مقاومتی نمی کند و بدین ترتیب ویل پیراهن را، زیرپیراهن و جوراب را درآورده و پاره پاره می کند. آخرین تکه که به تن گریزلدا مانده بود شورت ابریشمی بود.

ویل این تکه را با سبعیت و شتاب بیشتری از تن او درآورده و پاره پاره می کند. ویل، در مقابل دیگران گریزلدا را لختِ مادرزاد کرده، او را با خود به اتاق دیگری برده و با او رابطه جنسی نامشروع برقرار می کند؛ در حالیکه روزاموند، دارلینگ جیل و پلوتو از طریق در اتاق که باز است صداهایشان را می شنوند و همه چیز را می بینند.

فردا صبح آنروز همه برای خوردن صبحانه دور هم جمع می شوند ولی از اتفاقاتی که شب گذشته افتاده هیچ سخنی به میان نمی آید. ویل صبحانه اش را خورده و برای راه انداختن ماشینهای کارخانه، راهی آنجا می شود.

در طول راه عده زیادی از کارگران نیز به او ملحق می شوند. روزاموند، دارلینگ جیل و گریزلذا نیز به نزدیکیهای کارخانه می روند. مسئولین کارخانه برای جلوگیری از ورود کارگران به کارخانه تعدادی محافظ مسلح استخدام کرده بودند.

در ابتدا همه چیز به خوبی پیش می رود و کارگران موفق می شوند درهای کارخانه را باز کنند، تمام طبقات کارخانه را به اشغال خود درآورده و ویل موفق می شود ماشینها را به راه بیندازد. اما به ناگاه صدای تیری شنیده می شود و محافظین به کارگران شورشی حمله می کنند.

همهمه ای ایجاد شده، ویل تیر خورده و کشته می شود. روزاموند، دارلینگ جیل و گریزلدا وحشت زده در جلوی کارخانه جسد ویل را در حالی که توسط کارگران به بیرون حمل می شد، مشاهده کردند.

کارگران جسد ویل را در حالی که سه گلوله خورده بود به همراه روزاموند، دارلینگ جیل و گریزلدا به خانه شان می برند و قرار می شود فردای آنروز مراسم تدفین انجام شود.

این مطلب را هم ببینید
کتاب شکار یک سیاهپوست از ارسکین کالدول

فردا بعدازظهرِ آنروز مراسم تدفین به پایان می رسد و روزاموند، گریزلدا و دارلینگ جیل به همراه پلوتو نزدیکیهای غروب به روستای ماریون و مزرعه تای تای برمی گردند.

تای تای، بوک و شاو نیز در جریانِ کشته شدن ویل قرار می گیرند. بوک که به علت غیبت دو روزه گریزلدا به او شک کرده در هنگام شام با و و همچنین دیگر اعضای خانواده اش مخصوصا دارلینگ جیل مشاجره شدیدی می کند و علیرغم صحبت ها و نصایح چند ساعته تای تای بعد از شام، خانه را ترک می کند و کسی هم نمی فهمد که کجا می رود. 

تای تای مدتی صبر می کند به خیال اینکه بوک پس از چند دقیقه دیگر بازمی گردد، و چون در هوای خنک بیرون حالش جا می آید بهتر به حرفهایش گوش می دهد. ولی چون ساعت دوازده شده و از آمده بوک خبری نمی شود، همه می روند که بخوابند.

فردا صبح بوک به خانه باز میگردد و تای تای از بلاک سام و عمو فلیکس که در درون گودال مشغول حفر زمین هستند، می خواهد که راجع به اتفاقات شب گذشته چیزی از او نپرسند. بوک به آن دو برده سیاه ملحق شده و مشغول حفر زمین می شود.

در این هنگام از طرف جاده ماریون-آگوستا اتومبیل بزرگی گرد و خاک کنان نزدیک می شود. وقتی اتومبیل ایستاد، تای تای چند قدمی به طرف آن پیش رفت و یکدفعه دهانش از تعجب بازماند. این جیم لسلی بود که از اتومبیل پیاده شده و به طرف او می امد.

تای تای به هیچ وجه نمی توانست باور کند که جیم لسلی آنجا آمده باشد، زیرا از پانزده سال پیش به اینطرف نخستین مرتبه ای بود که وی بدانجا می آمد.

جیم لسلی از پدرش سراغه گریزلدا را می گیرد. تای تای که حدس می زند جیم لسلی برای چه کاری به آنجا آمده با گفتن اینکه آنها فعلا عزادار هستند، مانع رفتن او به داخل خانه می شود. تای تای که متوجه می شود قادر نیست جلوی جیم لسلی را بگیرد، فکر کرد که بهترین کار اینست که بوک و شاو را صدا کند و سه نفری مانع از رفتن جیم لسلی به درون خانه شوند.

رمان یک وجب خاک خدا نوشته ارسکین کالدول چنین آمده است که بوک با شنیدن صدای پدرش به آنجا می آید و از جیم لسلی می خواهد که در حیاط بماند یا به خانه اش برگردد. اما جیم لسلی از به زور وارد خانه می شود و در یکی از اتاقها گریزلدا را به همراه روزاموند و دارلینگ جیل در حالیکه از این فریادها وحشتزده و در حال گریه بودند، پیدا می کند. جیم لسلی با فریاد از گریزلدا می خواهد که به از خانه بیرون رفته و سوار ماشینش شود.

بوک که به دنبال جیم لسلی وارد اتاق شده، چند قدم به طرف دیوار می رود و تفنگی را که روی طاقچه آن است بر می دارد. این همان تفنگِ دولول شکاری بود که عمو فلیکس با آن از دِیو نگهبانی می کرد.

جیم لسلی به محض اینکه تفنگ را در دست بوک دید، به بیرون از خانه فرار کرده و به سمت ماشینش دوید. او هنگامی که به نزدیکی اتومبیل رسید، می توانست به راحتی سوار اتومبیلش شود و برود، اما اینکار را نکرد بلکه همانجا ایستاد و با مشتهای گره کرده بوک را تهدید کرد.

بوک به بیرون از خانه آمده و تفنگش را به سمت جیم لسلی قراول می رود و شلیک می کند. تیر اول به او نخورد. ولی در همین لحظه تیر دوم شلیک شد و جیم لسلی پس از چند ثانیه که سرپا ایستاده بود، خم شد و در زیر درخت بلوط نقش بر زمین گردید. در همین موقع گریزلدا، روزاموند و دارلینگ جیل از پشت در جیغی کشیدند.

تای تای دوباره چشمانش را بست و کوشید جزئیات وحشت آور آن منظره را از خاطرش دور سازد. امیدوار بود وقتی دوباره چشمانش را باز می کند، آن منظره وحشتناک به کلی از جلو نظرش محو شده باشد، ولی آن منظره تغییری نکرده بود.

تای تای از جایش بلند شد و به طرف حیاط دوید. بوک را به کناری زد و بالای سر پسرش خم شد و کوشید با وی صحبت کند. سپس او را از روی زمین بلند کرد و بطرف ایوان آورد. دخترها هنوز در آستانه در راهرو ایستاده و با دست صورتهایشان را پوشانده بودند. هر لحظه یکی از آنها جیغی می زد.

بوک روی پله ایوان نشست و تفنگ را جلوی پایش انداخت. جیم لسلی در آغوش پدرش جان داد.

تای تای به سختی از جایش بلند شد و بطرف حیاط راه افتاد در حالیکه با خودش زمزمه می کرد: «روی زمین من خون ریخته شد.»

گریزلدا و دارلینگ جیل پهلوی روزاموند زانو بر زمین زده و هر سه مات و بیحرکت مانده بودند. بغض در گلویشان گیر کرده بود.

مزرعه در نظر تای ویران و دلتنگ کننده آمد. توده های خاک رس و ماسه های زرد که بر روی هم انباشته شده بود، گودالهایی که جا به جا کنده بودند، زمینهایی که همانطور بدون کشت و زرع افتاده بود. همانطور که زیر سایه درخت بلوط ایستاده بود احساس کرد قوایش به تحلیل رفته و فرسوده شده است. دیگر از فکر اینکه در زیر مزرعه اش طلا خوابیده است، احساس نیرو و نشاطی در خود نمی کرد. او نمی دانست آن طلا را باید از کدام گوشه گیر بیاورد و نمی دانست چگونه قادر خواهد بود بدون نیرو و نشاط دنباله کاوش خود را بگیرد.

او می دانست حتما در آنجا طلا گیر می آید، برای آنکه در آن حدود چند تکه سنگ طلادار پیدا شده بود. ولی مردد بود که آیا قادر خواهند بود به جستجوی خود ادامه دهند و باز هم گودالهای بیشتری بکنند یا نه. در آن لحظه اینطور به فکرش رسید که دیگر فایده ندارد دوباره به کوشش و جستجوی خود ادامه دهد.

او در تمام عمرش یک فکر داشت و آن این بود که در خانواده اش صلح و صفا و محبت برقرار باشد. ولی حالا که کار بدانجا کشیده بود، دیگر هیچ چیز برایش اهمیتی نداشت. دیگر از آن پس هیچ چیز مهم نبود زیرا روی زمینش خونی ریخته شده بود، آنهم خون یکی از فرزندانش.

تای تای با افسردگی رو به شاو کرد و گفت برای آوردن دکتر یا مامور کفن و دفن به شهر برود و او نیز بلافاصله به راه افتاد. تای تای می کوشید چشمانش را از کف حیاط بلند نکند تا مجبور شود دوباره منظره غم انگیز و ویران ملکش را ببیند.

تا قبل از آنموقع هر وقت به توده های انبوه خاک که در اثر کندن گودالها روی مزرعه جمع شده بود می نگریست، در خود احساس هیجان و غروری می کرد، ولی اکنون از دیدن آنها دلش می گرفت و حالش دگرگون می شد. در آن بالاتر، آنجا که قطعه زمین تازه ای قرار داشت، سبزی و بوته ای به چشم می خورد. زیرا روی آنرا شن و ماسه های زردنگ نپوشانده بود.

دلش می خواست نیرویی داشت و می توانست دستهایش را دراز کند و سراسر زمینش را دوباره صاف و مسطح سازد و تمام سوراخها و گودالها را دوباره با خاکهای کپه شده پر کند. ولی خودش می دانست که خیلی ضعیف و ناتوان شده است و دیگر نیروی انجام چنان کاری را نخواهد داشت. از این فکر قلبش فشرده شد.

تای تای با توجه به اینکه هر لحظه ممکن است پلیس سربرسد، از بوک می خواهد که خود را جایی مخفی کند. بوک در پشت منزال از نظر غایب شد. تای تای هم چند لحظه بعد به دنبال وی آهسته روان شد. بوک از روی حصار پشت منزل پرید و به طرف قطعه زمین تازه ای که دور از خانه قرار داشت، به راه افتاد.

تای تای جلو حصار متوقف شد و جلوتر نرفت و همانطور روی حصار تکیه کرد و پسرش را که آهسته آهسته دور می شد، تماشا کرد.

در اینموقع به یادش آمد که جای زمین وقفی خدا را چند روز پیش به جلوی خانه منتقل کرده بوده است و یکدفعه متوجه شد که جیم لسلی نیز روی همان زمین کشته شده است. ولی بیشتر فکرش متوجه بوک بود.

فکر می کرد جای زمین وقفی را دوباره عوض کند به این ترتیب که هر کجا که پسرش ایستاد، همانجا را محل زمین مزبور قرار دهد. از این موضوع خیلی خوشحال شد و چشم به دنبال پسرش دوخت تا ببیند در کجا متوقف می شود که همانجا را محل زمین خدا قرار دهد

.. مدتی که گذشت دیگر نمی توانست پسرش را ببیند، زیرا او خیلی دور شده بود. برای همین برگشت . به طرف گودال بزرگ کنار خانه رفت.

تای تای وقتی چشمش به ته گودال افتاد، میل شدیدی در وی ایجاد شد که برود و شروع به کندن بکند. پشتش خمیده و زانوانش لرزان بود. پیر شده بود و دیگر نمی توانست آنقدر که لازم بود کار کند. مدتی دیگر به کلی از کار می افتاد. خم شد و بیلِ شاو را برداشت و شروع به برداشتن خاکها کرد. پهنای گودال زیاد شده بود و زیر پی خانه کاملا خالی شده بود و می بایست چند تای دیگر از درختهای جنگل ببرند و با قاطرها بیاورند و زیر دیوارهای خانه شمع بزنند. تای تای با خودش فکر کرد که لازمست فردا صبح بلاک سام و عمو فلیکس را با قاطر بفرستد تا شش هفت تکه الوار از جنگل بیاورند.

تای تای در افکار خودش غرق بود و متوجه نبود چه مدتی در آنجا مشغول کندن است که ناگهان صدای گریزلدا را شنید که می پرسید تفنگ کجاست.

تای تای سرش را پایین انداخت تا مجبور نشود به صورت گریزلدا نگاه کند و سپس گفت وقتی که بوک رفت قدم بزند، تفنگ را هم با خودش برد. از بالا کنار گودال هیچ صدایی شنیده نشد. تای تای سرش را بلند کرد که ببیند هنوز گریزلدا به او نگاه می کند یا نه. از گریزلدا خبری نبود، ولی او صدای گریه دارلینگ جیل و روزاموند را از گوشه حیاط می شنید در حالی که دلش می خواست هرچه زودتر شاو برگردد و در کندن گودال به او کمک کند.