رابعه بلخی

علاقه مندی
ارسال به...
رابعه بلخی

رابعه بلخی از شاعران قرن چهارم هجری و نخستین زن شاعر پارسی گوی ایران زمین است که سخن او در لطافت و معانی دل انگیز و فصاحت و حسن تأثیر معروفست. شرح زندگانیش افسانه آمیز و همراه با خیالات داستان سازان است.

زندگی و روزگار رابعه بلخی

رابعه بلخی که عطار او را با نام زین العرب معرفی کرده در نیمه اول قرن چهارم هجری قمری( سال 301ه.ق- 291 خورشیدی و 914 میلادی) در بلخ و در خانواده یکی از فرمانروایان بلخ چشم به جهان گشود و در حالیکه کمتر از 30 سال سن داشت به دست برادرش به قتل رسید

رابعه بلخی
رابعه بلخی شاعره پارسی گوی قرن دهم میلادی

میگویند که کعب قُزداری پدر رابعه بلخی از امارت جویان عرب بود و از بلخ تا سیستان و قندهار کامرانیها داشت

افسانه سرایان گفته اند که دختر این کعب به بنده یی بکتاش نام از بندگان برادرش عشق ورزید و برادر به بدگمانی و تعصب او را کشت.

این داستان را که گویا مخلوق ذهن افسانه پردازانست رضا قلیخان هدایت به نظم کشید و نام آن منظومه را «گلستان ارم» نهاد

صوفیان نیز از داستان سازی نسبت به این شاعر لطیف سخن نیکوبیان غافل ننشستند و کوشیدند که عشق مجازی او را عشقی حقیقی جلوه دهند.

اما عوفی در لباب الالباب سخنی کوتاه درباره او آورده و گفته است که زنی عاشق پیشه و شاهد باز بود و به پارسی و تازی شعر می ساخت و او را به سبب آنکه در شعر خود ترکیب مگس رویین به کار برده بود بدین لقب خواندند.

مسلماً علت اشتهار او به عشقبازی و شیوع داستان معروف درباره او، محتوای غزلهای لطیف او به معانی دلپذیر عاشقانه و رواج آن در میان عارف و عامی است.

آرامگاه رابعه بلخی در باغ عمومی بلخ است و مورد بازدید و احترام دوستداران ادبیات فارسی است

آرامگاه رابعه بلخی در باغ عمومی بلخ
آرامگاه رابعه بلخی در باغ عمومی بلخ

اشعاری از رابعه بلخی

از رابعه بلخی هفت (به روایتی یازده) غزل و قطعه در دست است. گفته می شود تمامی اشعار وی بدست برادرش حارث معدوم گردیده و الباقی در گذر زمان از بین رفته ‌است.

الا ای با د شبگیری پیام من به دلبر بر
بگو آ ن ماه خوبان را که جان باد ل برابر بر

بقهر از من فگندی دل بیک د یدار مهرویا
چنان چون حید ر کرار در ان حصن خیبر بر

تو چون ماهی و من ماهی همی سوزم بتابد بر
غم عشقت نه بس باشد جفا بنها دی از بربر

تنم چون چنبری گشته بدان امید تا روزی
ززلفت برفتد ناگه یکی حلقه به چنبر بر

ستمگر گشته معشوقم همه غم زین قبو ل دارم
که هر گز سود نکند کس بمعشوق ستمگر بر

اگر خواهی که خوبانرا بروری خود به عجز آری
یکی رخسار خوبت را بدان خوبان برابر بر

ایا موذ ن بکار و حا ل عا شق گر خبر داری
سحر گاها ن نگاه کن تو بدان الله اکبر بر

مدارای ( بنت کعب ) اندوه که یار از تو جدا ماند
رسن گرچه دراز آید گذ ردارد به چنبر بر

شعر رابعه بلخی
شعر رابعه بلخی

زندگینامه رابعه بلخی با اجرای آرمان حافظی

زندگینامه صوتی رابعه بلخی – دیپ پادکست


داستان رابعه بلخی در الهی نامه عطار

عطار نیشابوری روایت زندگی افسانه ای رابعه را در قالب 428 بیت در الهی نامه شرح داده است

عطار در این روایت زندگی رابعه را از زمان مرگ پدرش تا مرگ تلخ رابعه و قتل او به دست برادرش را روایت کرده که یکی از منبع معتبر در شرح زندگی این شاعره بلند اوازه محسوب می گردد.

بر اساس اشعار عطار در الهی نامه با عنوان حکایت امیر بلخ و عاشق شدن دختر او چنین آغاز می شود:

کعب قزداری فرمانروای بلخ، پسری به نام حارث و دختری زیبا به نام زین العرب (رابعه) داشت

امیری سخت عالی رای بودی
که در سر حدِّ بلخش جای بودی

بمردی و بلشکر صعب بودی
بنام آن کعبهٔ دین کعب بودی

امیر نیک دل را یک پسر بود
که در خوبی بعالم در سَمَر بود

نهاده نام حارث شاه او را
کمر بسته چو جوزا ماه او را

یکی دختر بپرده بود نیزش
که چون جان بود شیرین و عزیزش

بنام آن سیم بر زَین العرب بود
دل آشوبی و دلبندی عجب بود

جمالش مُلکِ خوبی در جهان داشت
بخوبی درجهان او بود کآن داشت

خرد در عشق او دیوانه بودی
بخوبی در جهان افسانه بودی

بلطف طبعِ او مردم نبودی
که هر چیزی که از مردم شنودی

شعر رابعه بلخی از زبان عطار نیشابوری
شعر رابعه بلخی از زبان عطار نیشابوری

رابعه دختری خردمند و دانا بود و که او را در شاعری همپای رودکی میدانند

پدرش کعب از امیران بلخ، او را خیلی دوست داشت و چون هنگام مرگش رسید، رابعه را به پسرش حارث سپرد تا همواره او را حمایت کرده و گرامی بدارد.

چون کعب درگذشت، پسرش حارث بر تخت فرمانروایی بلخ نشست و بنابر وصیت پدر، رابعه را بسیار گرامی میداشت

همه در نظم آوردی بیک دم
بپیوستی چو مروارید در هم

چنان در شعر گفتن خوش زبان بود
که گوئی از لبش طعمی در آن بود

پدر پیوسته دل در کارِ اوداشت
بدلداری بسی تیمار اوداشت

چو وقت مرگ پیش آمد پدر را
به پیش خویش بنشاند آن پسر را

بدو بسپرد دختر را که زنهار
ز من بپذیرش و تیمار میدار

زهر وجهی که باید ساخت کارش
بساز و تازه گردان روزگارش

که از من خواستندش نام داران
بسی گردن کشان و شهریاران

ندادم من بکس گر تو توانی
که شایسته کسی یابی تو دانی

چو هر نوعی سخن پیش پسر گفت
پذیرفت آن پسر هرچش پدر گفت

پدر چون شد بایوان الهی
پسر بنشست در دیوان شاهی

بعدل وداد کردن در جهان تافت
جهان از وی دم نوشیروان یافت

بخوبی و بناز و نیک نامی
چو جان می‌داشت خواهر را گرامی

جوان رعنایی به نام بکتاش پیشکار مورد اعتماد حارث بود که در قصر زندگی میکرد و به کارهای آن می پرداخت و خزانه دار کاخ بود

کنون بشنو که این گردنده پرگار
ز بهر او چه بازی کرد برکار

غلامی بود حارث را یگانه
که او بودی نگهدار خزانه

بنام آن ماه وش بکتاش بودی
ندانم تا کسی همتاش بودی

بخوبی در جهان اعجوبهٔ بود
غم عشقش عجب منصوبهٔ بود

در قصر باغ زیبایی بود که بکتاش هر روز در آن می گشت و به کارهای قصر می رسید

روزی رابعه از ایوان قصر در حال تماشای زیبایی های باغ بود که چشمش به بکتاش افتاد و با دیدن قامت و روی زیبای او، دل به عشق او باخت

به پیش قصر باغی بود عالی
بهشتی نقد او را در حوالی

ز پیش باغ طاقی تا بکیوان
نهاده تخت حارث پیش ایوان

این مطلب را هم ببینید
فرخی سیستانی

شه حارث چو خورشیدی خجسته
سلیمان وار در پیشان نشسته

مگر بر بام آمد دختر کعب
شکوه جشن در چشم آمدش صعب

چو لختی کرد هر سوئی نظاره
بدید آخر رخ آن ماه پاره

چو روی و عارض بکتاش را دید
چو سروی در قبا بالاش را دید

جهان حسن وقف چهرهٔ او
همه خوبی چو یوسف بهرهٔ او

بدان خوبی چو دختر روی اودید
دل خود وقف یک یک موی اودید

درآمد آتشی از عشق زودش
بغارت برد کلّی هرچه بودش

چنان آن آتشش در جان اثر کرد
که آن آتش تنش را بیخبر کرد

با گذشت چند ماه، رابعه از درد و رنج این عشق بیمار شد و درمان اطبایی که حارث به بالین خواهرش آورده بود بی نتیجه ماند

دلش عاشق شد و جان متّهم گشت
ز سر تا پا وجود او عدم گشت

ز بس آتش که در جان وی افتاد
چو آتش شد ازان سر از پی افتاد

علی الجمله ز دست رنج و تیمار
چنان ماهی بسالی گشت بیمار

طبیب آورد حارث، سود کی داشت
که آن بت درد بی درمان ز پی داشت

چنان دردی کجا درمان پذیرد
که جان درمان هم از جانان پذیرد

رابعه دایه ای داشت که با سیاست و حیله گری تلاش کرد تا راز بیماری دختر را دریابد که نهایتا رابعه راز خود را با دایه اش در میان می گذارد و از او می خواهد تا رابط عشق او و بکتاش شود.

رابعه سپس نامه ای عاشقانه و سرشار از محبت و دلباختگی به بکتاش می نویسد و آنرا به دایه می سپارد تا به دست یارش برساند

درون پرده دختر دایهٔ داشت
که در حیلت گری سرمایهٔ داشت

بصد حیلت ازان مهروی درخواست
که ای دختر چه افتادت بگو راست

نمی‌آمد مقرّ البتّه آن ماه
بآخر هم زبان بگشاد ناگاه

که من بکتاش را دیدم فلان روز
بزلف و چهره جانسوز و دلفروز

کنون سرگشتهٔ آفاق گشتم
که ز اهل پردهٔ عشاق گشتم

چنین بیمار و سرگردان ازانم
که می‌دانم که قدرش می‌ندانم

کنون ای دایه برخیز و روان شو
میان این دو دلبر در میان شو

برو این قصّه با او در میان نه
اساس عشق این دو مهربان نه

بگفت این و یکی نامه اداکرد
بخون دل نکونامی رها کرد:

الا ای غائب حاضر کجائی
به پیش من نهٔ آخر کجائی

دو چشمم روشنائی از تو دارد
دلم نیز آشنائی از تو دارد

اگر پیشم چو شمع آئی پدیدار
وگرنه چون چراغم مرده انگار

نوشت این نامه و بنگاشت آنگاه
یکی صورت ز نقش خویش آن ماه

بدایه داد تا دایه روان شد
بر آن ماه روی مهربان شد

چون دایه نامه رابعه را به بکتاش می رساند، درمی یابد که جوان رعنا هم سخت عاشق رابعه است

بکتاش از دایه می خواهد مراتب دلدادگی اش را به رابعه برساند و از بپرسد که برای این عشق چه باید کرد؟

چو نقش او بدید و شعر بر خواند
ز لطف طبع و نقش او عجب ماند

بیک ساعت دل از دستش برون شد
چو عشق آمد دل او بحر خون شد

چنان بی روی او روی جهان دید
که گفتی نه زمین نه آسمان دید

چو گوئی بی سر و بی پای مضطر
کُله در پای کرد و کفش بر سر

بدایه گفت برخیز ای نکوگوی
بر آن بت رَو و از من بدو گوی:

ندارم دیدهٔ روی تودیدن
ندارم صبر بی تو آرمیدن

مرا اکنون چه باید کرد بی تو
که نتوان برد چندین درد بی تو

اگر روشن کنی چشمم بدیدار
بصد جانت توانم شد خریدار

دایه با پیام دلدادگی بکتاش، نزد رابعه برمیگردد، رابعه از این عشق اشک شوق می ریزد اما کاری به جز گفتن شعر و غزل نمی داند و لذا هر روز برای یارش شعر سروده و به دست دایه اش برای او می فرستد

روان شد دایه تا نزدیک آن ماه
ز عشق آن غلامش کرد آگاه

دل دختر بغایت شادمان شد
ز شادی اشک بر رویش روان شد

نمی‌دانست کاری آن دلفروز
بجز بیت وغزل گفتن شب و روز

روان می‌گفت شعر و می‌فرستاد
بخوانده بود آن گفتی بر استاد

غلام آنگه بهر شعری که خواندی
شدی عاشق تر و حیران بماندی

تا بالاخره روزی بکتاش، رابعه را تصادفی در جایی می بیند و دست به دامن او می شود و از او طلب وصل میکند

رابعه با توجه به شرایط فرهنگی حاکم و برای حفاظت از بکتاش، خواسته او را رد کرده و به او نهیب می زند که برای حفظ جان خود باید این رابطه را تمام کنند

بکتاش سخت آزرده می شود و می گوید که اگر میدانستی آخر کار این است چرا با فرستادن آن همه شعر و غزل مرا به مرز جنون رساندی؟

رابعه پاسخش می دهد که:

از این راز آگاه نيستی و نمی دانی که آتشی که در دلم زبانه میکشد و هستیم را خاکستر می کند چه گرانبهاست. جان غمدیده جان من طالب هوسهای پست و شهوانی نیست. ترا همین بس که بهانه این عشق سوزان و محرم اسرارم باشی

پس از این سخن رابعه رفت و غلام را شیفته تر از پیش بر جای گذاشت

برین چون مدّتی بگذشت یک روز
بدهلیزی برون شد آن دلفروز

بدیدش ناگهی بکتاش و بشناخت
که عمری عشق با نقش رخش باخت

گرفتش دامن ودختر برآشفت
برافشاند آستین آنگه بدو گفت

که هان ای بی ادب این چه دلیریست
تو روباهی ترا چه جای شیریست

که باشی تو که گیری دامن من
که ترسد سایه از پیرامن من

غلامش گفت ای من خاک کویت
چو می‌داری ز من پوشیده رویت

چرا شعرم فرستادی شب و روز
دلم بردی بدان نقش دلفروز

چو در اول مرا دیوانه کردی
چرا درآخرم بیگانه کردی

جوابش داد آن سیمین بر آنگاه
که یک ذرّه نهٔ زین راز آگاه

مرا در سینه کاری اوفتادست
ولیکن بر تو آن کارم گشادست

چنین کاری چه جای صد غلامست
بتو دادم برون، اینت تمامست

بگفت این وز پیش او بدر شد
بصد دل آن غلامش فتنه تر شد

مشاعره رودکی و رابعه بلخی

رابعه بلخی
رابعه بلخی

عطار نیشابوری در ادامه اشعارش، از قول ابوسعید ابوالخیر حکایتی دیگر از رابعه بلخی را روایت میکند

ابوسعید می گوید که چون به بلخ رسیدم شنیدم که رابعه دختر کعب، عارف گشته و شعرهای عارفانه و عاشقانه می سراید

شعرهایی در سوز عشقی مجازی که منظورش شخص خاصی نبود اما همین اشعار عاشقانه برادرش را ناراحت کرده و به او بدگمان می شود

ز لفظ بوسعید مهنه دیدم
که او گفتست: من آنجا رسیدم

بپرسیدم ز حال دختر کعب
که عارف گشته بود او عارفی صعب

زسوز عشق معشوق مجازی
بنگشاید چنان شعری ببازی

نداشت آن شعر با مخلوق کاری
که او را بود با حق روزگاری

این مطلب را هم ببینید
منوچهری دامغانی

کمالی بود در معنی تمامش
بهانه بود در راه آن غلامش

بآخر دختر عاشق در آن سوز
بزاری شعر می‌گفتی شب و روز

برادر را چنان در تهمت افکند
که بر خواهر نظر بی حرمت افکند

چندی بعد بین حارث و دشمنانش جنگی درگرفت که در آن جنگ بکتاش دلاوری ها کرد اما در میانه جنگ مجروح شد و در محاصره دشمنان قرار گرفت و چون نزدیک بود جانش را بگیرند، ناگهان سواری روی پوشیده به قلب سپاه دشمن شتافت و بکتاش را نجات داد و سپس با همان سرعت ناپدید شد. او کسی جز رابعه نبود

وزان سوی دگر بکتاش مهروی
دودستی تیغ می‌زد از همه سوی

بآخر چشم زخمی کارگر گشت
سرش از زخم تیغی سخت درگشت

همی نزدیک شد کان خوب رفتار
بدست دشمنان گردد گرفتار

درآن صف بود دختر روی بسته
سلاحی داشت بر اسپی نشسته

به پیش صف درآمد همچو کوهی
وزو افتاد در هر دل شکوهی

بر بکتاش آمد تیغ در کف
وز آنجا برگرفتش برد با صف

نهادش پس نهان شد در میانه
کسش نشناخت از اهل زمانه

و بالاخره عطار نیشابوری ماجرای روبرو شدن رابعه بلخی و رودکی و مشاعره این دو شاعر بزرگ را روایت می کند

رودکی به قصد شرکت در جشنی عازم دربار پادشاه بخاراست و در مسیرخود در بلخ با دختری زیبا روبرو می شود و در گفتگوی آن دو، رابعه در پاسخ به هر بیت رودکی، بیتی زیباتر می سراید و در همین مشاعره رابعه راز عشق خود را در قالب اشعاری زیبا به رودکی اعتراف میکند

نشسته بود آن دختر دلفروز
براه و رودکی می‌رفت یک روز

اگر بیتی چو آب زر بگفتی
بسی دختر ازان بهتر بگفتی

بسی اشعار گفت آن روز اُستاد
که آن دختر مجاباتش فرستاد

ز لطف طبع آن دلداده دمساز
تعجب ماند آنجا رودکی باز

ز عشق آن سمنبر گشت آگاه
نهاد آنگاه از آنجا پای در راه

رودکی به دربار پادشاه بخارا می رسد که حارث هم برای سپاسگزاری از کمک پادشاه در جنگ گذشته، آنجا حضور دارد

پادشاه سامانی از رودکی میخواهد که برای حاضران شعری بخواند و رودکی هم بی خبر از تعصب حارث، ماجرای آن دختر شاعر و اشعار زیبایش را برای حاضران می خواند و بدین ترتیب حارث از راز خواهرش و پیشکارش بکتاش آگاه می شود

چو شد بر رودکی راز آشکارا
از آنجا رفت تا شهر بخارا

بخدمت شد روان تا پیش آن شاه
که حارث را مدد او کرد آنگاه

رسیده بود پیش شاه عالی
برای عذر حارث نیز حالی

مگر شاهانه جشنی بود آن روز
چه می‌گویم بهشتی بد دلفروز

مگر از رودکی شه شعر درخواست
زبان بگشاد آن اُستاد و برخاست

چو بودش یاد شعر دختر کعب
همه بر خواند و مجلس گرم شد صعب

شهش گفتا بگو تا این که گفتست
که مروارید را ماند که سُفتست

ز حارث رودکی آگاه کی بود
که او خود گرم شعر و مست می بود

ز سرمستی زبان بگشاد آنگاه
که شعر دختر کعبست ای شاه

بصد دل عاشقست او بر غلامی
در افتادست چون مرغی بدامی

زمانی خوردن و خفتن ندارد
بجز بیت و غزل گفتن ندارد

اگر صد شعر گوید پر معانی
بر او می‌فرستد در نهانی

اگر آن عشق چون آتش نبودی
ازو این شعر گفتن خوش نبودی

حارث که از راز عشق خواهرش آگاه می شود، ماجرا را از رابعه پنهان میکند و به دنبال بهانه ای میگردد تا خون او را بریزد

چو حارث این سخن بشنود بشکست
ولیکن ساخت خود را آن زمان مست

چو القصّه بشهر خویش شد باز
ز خواهر در نهان می‌داشت این راز

ولی پیوسته می‌جوشید جانش
نگه می‌داشت پنهان هر زمانش

که تا بر وَی فرو گیرد گناهی
بریزد خون او برجایگاهی

بکتاش نامه های رابعه را که سراپا از سوز درون حکایت می کرد یکجا جمع کرده و چون گنج گرانبها در محلی جای داده بود. رفیقی داشت ناپاک که به گمان گوهر سرش را گشاد و چون آن نامه ها را بر خواند همه را نزد شاه برد

حارث خونش به جوش آمده و بکتاش را به بند کشید و رفقیش را کشت و در چاه انداخت، سپس دستور داد تا رابعه را در حمامی ببرند و شاهرگهای دست وی را بزنند و در را با سنگ و آهن محکم ببندنند

دختر فریاد می کشید و آهسته خون از بدنش می رفت و دورش را فرا می گرفت و او انگشت در خون فرو می برد و غزل هايش را بر دیوار می نوشت تا آنکه جان سپرد

رفیقی داشت بکتاش سمن بر
چنان پنداشت کان دُرجیست گوهر

سرش بگشاد وآن خطها فرو خواند
به پیش حارث آورد و برو خواند

دل حارث پر آتش گشت ازان راز
هلاک خواهر خود کرد آغاز

در اوّل آن غلام خاص را شاه
به بند اندر فکند و کرد در چاه

در آخر گفت تا یک خانه حمّام
بتابند از پی آن سیم اندام

شه آنگه گفت تا از هر دو دستش
بزد فصّاد رگ اما نه بستش

در آن گرمابه کرد آنگاه شاهش
فرو بست از کچ و از سنگ راهش

بسی فریاد کرد آن سروِ آزاد
نبودش هیچ مقصودی ز فریاد

سر انگشت در خون می‌زد آن ماه
بسی اشعار خود بنوشت آنگاه

ز خون خود همه دیوار بنوشت
بدرد دل بسی اشعار بنوشت

چو در گرمابه دیواری نماندش
ز خون هم نیز بسیاری نماندش

همه دیوار چون پر کرد ز اشعار
فرو افتاد چون یک پاره دیوار

میان خون وعشق و آتش و اشک
بر آمد جان شیرینش بصد رشک

ببردند و بآبش پاک کردند
دلی پر خونش زیر خاک کردند

نگه کردند بر دیوار آن روز
نوشته بود این شعر جگر سوز:

نگارا بی تو چشمم چشمه سارست
همه رویم بخون دل نگارست

مرا بی تو سرآمد زندگانی
منت رفتم تو جاویدان بمانی

چو بنوشت این بخون فرمان درآمد
که تا زان بی سر و بن جان برآمد

بکتاش چون ماجرای مرگ معشوقش را شنید، خود را از بند رهانید و شبی به بالین حارث رفت و سر از تنش جدا کرد، بعد به مزار رابعه رفته و با دشنه بر قلب خود به معشوقش پیوست

بآخر فرصتی می‌جست بکتاش
که بخت از زیر چاه آورد بالاش

نهان رفت و سر حارث شبانگاه
ببرید و روانه شد هم آنگاه

بخاک دختر آمد جامه بر زد
یکی دشنه گرفت و بر جگر زد

ازین دنیای فانی رخت برداشت
دل از زندان و بند سخت برداشت

نبودش صبر بی یار یگانه
بدو پیوست و کوته شد فسانه

مقالات و نقدهای مشابه

مشاهده همه

جدیدترین کتاب‌های صوتی

مشاهده همه
دیدگاه ها

لطفا دیدگاهتان را بنویسید

ایمیل شما منتشر نخواهد شد

من ربات نیستم *در حال بارگیری کپچا پلاس ...

شاعران زن ایرانی در طول تاریخ

معرفی کتاب ویژه سردبیر

شاعران زن ایرانی در طول تاریخ

شاعران زن ایرانی در طول تاریخ| شعر در زبان و ادبیات پارسی پیوندی ناگسستنی با زندگی، افکار و دیدگاه های مردم ایران زمین داشته و دارد. ادبیات شاعرانه در طول تاریخ این سرزمین، همواره قامتی سرافراز داشته و با وجود همه رنج ها و نابسامانی هایی که در دوره های مختلفی تاریخی بر مردم گذشته است اما در هر برهه از تاریخ بلند این سرزمین، شعرا و ادیبان برجسته ای ظهور کرده که هر کدام شان بخشی از تاریخ و هویت و افتخار این سرزمین به شمار …