داستان صوتی ضحاک ماردوش

علاقه مندی
ارسال به...
2 رای
1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars
5,00/5
Loading...
داستان صوتی ضحاک ماردوش

داستان صوتی ضحاک ماردوش قسمت چهارم از کتاب “گزیده داستان های شاهنامه” نوشته دکتر احسان یارشاطر

داستان صوتی ضحاک ماردوش را آنلاین بشنوید


داستان ضحاک ماردوش را بخوانید

ناسپاسی جمشید

سالیان دراز از پادشاهی جمشید گذشت. دد و دام و دیو و آدمی در فرمان او بودند و روز بروز برشکوه و نیروی او افزوده میشد، تا آنجا که غرور در دل جمشید راه یافت و راه ناسپاسی پیش گرفت

 يكايك بتخت مهی بنگرید
 بگیتی جز از خویشتن کس ندید
منی کرد آن شاه یزدان شناس
زیزدان بپیچید و شد ناسپاس

سالخوردگان و گرانمایگان لشکر و موبدان را پیش خواند و بسیار سخن گفت :

هنرهای جهان را من پدید آوردم، گیتی را بخوبی من آراستم، مرگ و بیماری را من برانداختم. جز من در جهان سرور و پادشاهی نیست. خور و خواب و پوشش و کام و آرام مردمان از من است و مرگ و زندگی همگان بدست من، اگر چنین است پس مرا باید جهان آفرین خواند. آنکه این را باور ندارد و نپذیرد پیرو اهریمن است

بزرگان و موبدان همه سر به پیش افکندند. کسی یارای چون و چرا نداشت، که جمشید پادشاهی زورمند و توانا بود و فره ایزدی پشتیبان او. اما

 چو این گفته شد فر یزدان از وی 
 گست و جهان شد پر از گفتگوی 

چون فره ایزدی از جمشید گسست در کارش شکست افتاد و بزرگان و نامداران درگاه از و روی برگرداندند و پراگنده شدند

بیست و سه سال گذشت و هر روز نیرو و شکوه جمشید کمتر میشد. هر چند بدرگاه کردگار پوزش میخواست کارگر نمیشد و بخت برگشتگی و هراسش فزونی میگرفت، تا آنکه ضحاک تازی پدیدار شد

داستان ضحاک با پدرش

انیمیشن داستان ضحاک: مرداس پدر ضحاک
مرداس پدر ضحاک

ضحاک فرزند امیری نيك سرشت و دادگر بنام “مرداس” بود. اهریمن که در جهان جز فتنه و آشوب کاری نداشت، کمر به گمراه کردن ضحاک جوان بست.

باین مقصود خود را بصورت مردی نیکخواه و آراسته در آورد و پیش ضحاک رفت و سر در گوش او گذاشت و سخنهای نغز و فریبنده گفت. ضحاك فريفته او شد.

آنگاه اهریمن گفت «ای ضحاک، میخواهم رازی با تو در میان بگذارم. اما باید سو گند بخوری که این راز را با کسی نگوئی»

 ضحاک سوگند خورد، اهریمن وقتی مطمئن شد گفت « چرا باید تا چون تو جوانی هست پدر پیرت پادشاه باشد؟ چرا سستی میکنی؟ پدرت را از میان بردار و خود پادشاه شو. همه کاخ و گنج و سپاه از آن تو خواهد شد »

ضحاک که جوانی تھی مغز بود دلش از راه بدر رفت و در کشتن پدر با اهریمن یار شد. اما نمیدانست چگونه پدر را نابود کند.

 اهریمن گفت « غم مخور، چاره اینکار با من است »

مرداس باغی دلکش داشت. هر روز بامداد بر میخاست و پیش از دمیدن آفتاب در آن باغ عبادت میکرد . اهریمن بر سر راه او در باغ چاهی کند و روی آنرا با شاخ و برگ پوشانید.

روز دیگر مرداس نگون بخت که برای عبادت میرفت در چاه افتاد و کشته شد و ضحاك ناسپاس بر تخت شاهی نشست

 فریب اهریمن

 چون ضحاک پادشاه شد اهریمن خود را بصورت جوانی خردمند و سخنگو آراست و نزد ضحاک رفت و گفت من مردی هنرمندم و هنرم ساختن خورشها و غذاهای شاهانه است»

ضحاك ساختن غذا و آراستن سفره را با و واگذار کرد.

اهریمن سفره بسیار رنگینی با خورشهای گوناگون و گوارا از پرندگان و چارپایان آماده کرد. ضحاک خشنود شد . روز دیگر سفره رنگین تری فراهم کرد و هم چنین هر روز غذای بهتری میساخت .

روز چهارم ضحاکِ شکم پرور چنان شاد شد که رو به جوان کرد و گفت « هر چه آرزو داری از من بخواه »

 اهریمن که جویای این فرصت بود گفت:

«شاها، دل من از مهر تو لبریز است و جز شادی تو چیزی نمیخواهم. تنها يك آرزو دارم و آن اینکه اجازه دهی دو کتف ترا از راه بندگی ببوسم »

ضحاك اجازه داد. اهریمن لب بر دو کتف شاه گذاشت و ناگاه از روی زمین ناپدید شد.

روئیدن مار بر دو كتف ضحاک

روئیدن مار بر دو کتف ضحاک
انیمیشن داستان ضحاک: ظهور ضحاک

بر جای لبان اهریمن دو مار سیاه روئید مارها را از بن بردوش ضحاک بریدند. اما بجای آنها بی درنگ دو مار دیگر روئید. ضحاک پریشان شد و در پی چاره افتاد.

این مطلب را هم ببینید
اتفاقات جالب در زندگی نویسندگان مشهور

پزشکان هر چه کوشیدند سودمند نشد. وقتی همه پزشکان در ماندند اهریمن خود را بصورت پزشکی ماهر در آورد و نزد ضحاک رفت و گفت:

« بریدن ماران سودی ندارد. داروی این درد مغز سر انسانست. برای آنکه ماران آرام باشند و گزندی نرسانند چاره آنست که هر روز دو تن را بکشند و از مغز سر آنها برای ماران خورش بسازند. شاید از این راه ماران سرانجام بمیرند. »

اهریمن که با آدمیان و آسودگی آنان دشمن بود میخواست از این راه همه مردم را بکشتن دهد و نسل آدمیان را براندازد.

گرفتار شدن جمشید

در همین روزگار بود که جمشید را غرور گرفت و فره ایزدی از او دور شد. ضحاك فرصت را غنیمت دانست و به ایران تاخت.

بسیاری از ایرانیان که در جستجوی پادشاهی نو بودند به او روی آوردند و بی خبر از جور و ستمگری ضحاك او را بر خود پادشاه کردند.

ضحاک سپاهی فراوان آماده کرد و بدستگیری جمشید فرستاد. جمشید تا صدسال خود را از دیده ها نهان میداشت اما سرانجام در کنار دریای چین بدام افتاد.

ضحاك فرمان داد تا او را با اره بدو نیم کردند و خود تخت و تاج و گنج و کاخ او را صاحب شد. جمشید سراسر هفتصد سال زیست و هر چند بفر و شکوه او پادشاهی نبود سرانجام به تیره بختی از جهان رفت.

جمشید دو دختر خوبرو داشت: یکی « شهرناز » و دیگری « ارنواز». این دو نیز در دست ضحاك ستمگر اسیر شدند و از ترس بفرمان او در آمدند.

ضحاك هر دو را بکاخ خود برد و آنان را با دو تن بپرستاری ماران گماشت، گماشتگان ضحاک هر روز دو تن را بستم میگرفتند و بآشپزخانه شاهی میآوردند تا مغزشان را طعمه ماران کنند. اما شهر نواز و ارنواز و آن دو تن که نیکدل بودند و تاب این ستمگری را نداشتند هر روز یکی از آنان را آزاد میکردند و روانه کوه و دشت مینمودند و بجای مغز او از مغز سر گوسفند خورش میساختند.

خواب دیدن ضحاک

ضحاک سالیان در از بظلم و بیداد پادشاهی کرد و گروه بسیاری از مردم بیگناه را برای خوراک ماران بکشتن داد. کینه او در دلها نشست و خشم مردم بالا گرفت .

یکشب که ضحاک در کاخ شاهی خفته بود در خواب دید که ناگهان سه مرد جنگی پیدا شدند و بسوی او روی آوردند. از آن میان آنکه کوچکتر بود و پهلوانی دلاور بود بر وی تاخت و گرز گران خود را بر سر او کوفت.

آنگاه دست و پای او را با بند چرمی بست و کشان کشان بطرف کوه دماوند کشید، در حالیکه گروه بسیاری از مردم در پی او روان بودند

ضحاك بخود پیچید و آشفته از خواب بیدار شد و چنان فریادی برآورد که ستونهای کاخ بلرزه افتاد. ارنواز دختر جمشید که در کنار او بود حیرت کرد و سبب این آشفتگی را جویا شد. چون دانست ضحاک چنین خوابی دیده است گفت باید خردمندان و دانشوران را از هر گوشه ای بخوانی و از آنها بخواهی تا خواب ترا تعبیر کنند .

ضحاك چنین کرد و خردمندان و خواب گزاران را بیارگاه خواست و خواب خود را باز گفت. همه خاموش ماندند جز يك تن که بی باک تر بود. وی گفت:

« شاها، تعبیر خواب تو اینست که روزگارت بآخر رسیده و دیگری بجای تو بر تخت شاهی خواهد نشست. «فریدون » نامی در جستجوی تاج و تخت شاهی بر میآید و ترا با گرز گران از پای در میآورد و در بند میکشد»

از شنیدن این سخنان ضحاک مدهوش شد. چون بخود آمد در فکر چاره افتاد. اندیشید که دشمن او فریدون است. پس دستور داد تا سراسر کشور را بجویند و فریدون را بیابند و بدست او بسپارند. دیگر خواب و آرام نداشت.

زادن فریدون

 از ایرانیان آزاده مردی بنام «آتبین» که نژادش بشاهان قدیم ایران و طهمورت دیوبند میرسید.

زن وی « فرانك» نام داشت. از این دو فرزندى نيك چهره و خجسته زاده شد. او را فریدون نام نهادند. فریدون چون خورشید تابنده بود و فر و شکوه جمشیدی داشت.

آتبین بر جان خود ترسان بود و از بیم ضحاک گریزان. سرانجام روزی گماشتگان ضحاک که برای مارهای کتف وی در پی طعمه میگشتند به آتبین برخوردند . او را به بند کشیدند و بجلاد سپردند

فرانك، مادر فریدون، بی شوهر ماند و وقتی دانست ضحاک در خواب دیده که شکستش بدست فریدون است بيمناك شد.

 فریدون را که کودکی خردسال بود برداشت و بچمن – زاری برد که چراگاه گاوی نامور بنام « برمایه » بود. از نگهبان مرغزار بزاری درخواست که فریدون را چون فرزند خود بپذیرد و بشیر برمایه بپرورد تا از ستم ضحاک در امان باشد.

این مطلب را هم ببینید
فیلم قیام کاوه آهنگر

خبر یافتن ضحاک

نگهبان مرغزار پذیرفت و سه سال فریدون را نزد خود نگاه داشت و بشیر گاو پرورد. اما ضحاک دست از جستجو بر نداشت و سرانجام دانست که فریدون را برمایه در مرغزار میپرورد.

گماشتگان خود را بدستگیری فریدون فرستاد فرانک آگاه شد و دوان دوان بمرغزار آمد و فریدون را برداشت و از بيم ضحاك رو بصحرا گذاشت و بجانب کوه البرز روان شد.

در البرز کوه فرانک فریدون را به پارسائی که در آنجا خانه داشت و از کار دنیا فارغ بود سپرد و گفت:

« ای نیکمرد، پدر این کودک قربانی ماران ضحاک شد. اما فریدون روزی سرور و پیشوای مردمان خواهد شد و کین کشتگان را از ضحاك ستمگر باز خواهد گرفت تو فریدون را چون پدر باش و او را چون فرزند خود بپرور »

مرد پارسا پذیرفت و بپرورش فریدون کمر بست.

آگاه شدن فریدون از نسب خود

 سالی چند گذشت و فریدون بزرگ شد. جوانی بلند بالا و زورمند و دلاور شد. اما نمیدانست فرزند کیست

چون شانزده ساله شد از کوه بدشت آمد و نزد مادر خود رفت و از او خواست تا بگوید پدرش کیست و از کدام نژاد است.

آنگاه فرانک راز پنهان را آشکار کرد و گفت:

«ای فرزند دلیر، پدر تو آزاد مردی از ایرانیان بود. نژاد کیانی داشت و نسبش پشت بپشت بطهمورث دیوبند پادشاه نامدار میرسید.

مردی خردمند و نيك سرشت و بی آزار بود. ضحاک ستمگر او را بدست جلادان سپرد تا از مغزش برای ماران غذا ساختند. من بی شوهر شدم و تو بی پدر ماندی.

 آنگاه ضحاك خوابی دید و اختر شناسان و خواب گزاران تعبیر کردند که فریدون نامی از ایرانیان بجنگ وی برخواهد خاست و او را بگرز گران خواهد کوفت.

ضحاک در جستجوی تو افتاد. من از بیم ترا به نگهبان مرغزاری سپردم تا بشیر گاو گرانمایه ای که داشت بپرورد. بضحاك خبر بردند. ضحاک گاو بیزبان را کشت و خانه ما را ویران کرد. ناچار از خانمان بریدم و ترا از ترس ماردوش ستمگر بالبرز کوه پناه دادم »

معرفی زنان نامدار شاهنامه: فرانک مادر فریدون

 خشم فریدون

فریدون چون داستان را شنید خونش بجوش آمد و دلش پر درد شد و آتش کین در درونش شعله زد رو بمادر کرد و گفت:

« مادر، حال که این ضحاک ستمگر روز ما را تباه کرده و اینهمه از ایرانیان را بخون کشیده من نیز روز گارش را تباه خواهم ساخت. دست بشمشیر خواهم برد و کاخ و ایوان او را با خاک یکسان خواهم کرد. »

فرانک گفت:

فرزند دلاورم، این شرط دانائی نیست. تو نمیتوانی با جهانی درافتی. ضحاك ستمگر زورمند است و سپاه فراوان دارد. هر زمان که بخواهد از هر کشور صد هزار مرد جنگی آماه کارزار بخدمتش میآیند. جوانی مکن و روی از پند مادر مپیچ و تا راه و چاره کار را نیافته ای دست بشمشیر مبر

بیم ضحاک

 از آنسوی ضحاک از اندیشه فریدون پیوسته نگران و ترسان بود و گاه بگاه از وحشت نام فریدون را بر زبان میراند. میدانست که فریدون زنده است و بخون او تشنه.

روزی ضحاک فرمان داد تا بارگاه را آراستند. خود بر تخت عاج نشست و تاج فیروزه بر سر گذاشت و دستور داد تا موبدان شهر را حاضر کردند.

آنگاه روی بآنان کرد و گفت شما آگاهید که من دشمنی بزرگ دارم که گرچه جوان است اما دلیر و نامجوست و در پی برانداختن تاج و تخت من است. جانم از اندیشه این دشمن همیشه در بیم است. باید چاره ای جست: باید گواهی نوشت که من پادشاهی دادگر و بخشنده ام و جز راستی و نیکی نورزیده ام تا دشمن بدخواه بهانه کین جوئی نداشته باشد. باید همه بزرگان و نامداران این نامه را گواهی کنند .»

ضحاك ستمگر و تندخو بود. از ترس خشمش همه جرأت خودرا باختند و بر دادگری و نیکی و بخشندگی ضحاك ستمگر گواهی نوشتند .


2 رای
1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars
5,00/5
Loading...

مقالات و نقدهای مشابه

مشاهده همه

جدیدترین کتاب‌های صوتی

مشاهده همه
دیدگاه ها

لطفا دیدگاهتان را بنویسید

ایمیل شما منتشر نخواهد شد

من ربات نیستم *در حال بارگیری کپچا پلاس ...

انیمیشن داستان های شاهنامه : انیمیشن داستان ضحاک

معرفی کتاب ویژه سردبیر

انیمیشن داستان ضحاک

در پنجمین قسمت از انیمیشن داستان های شاهنامه برای جوانان و نوجوانان، انیمیشن داستان ضحاک با عنوان ظهور ضحاک تقدیم دوستداران شاهنامه میگردد. داستان ضحاک یکی از بخش های شگفت انگیز شاهنامه است که درس های بسیاری در خود نهفته دارد جمشید؛ بزرگ‌ترین پادشاه اساطیری ایران زمین به لطف فرایزدی توانست سرزمین آریاییان را آباد سازد، در پایان عمر دچار عجب و غرور شد و بدین سان به کار خلق نمی رسید و ظلم و ستم مردمان را به ستوه آورد پس از آن بود که مردم …