داستان سیاوش در شاهنامه ماجراهای گوناگونی نهفته است برای نمونه داستان سیاوش و سودابه در دسته بندی موضوعی داستانهای شاهنامه در دسته داستان های عاشقانه، اخلاقی و اساطیری قرار می گیرد و البته این داستان تنها عشقِ ممنوع در مجموعه داستان های عاشقانه فردوسی بزرگ است.

داستان سیاوش در شاهنامه قصه معصومیت و نیک اندیشی جوانی زیبا و برومند است که به هیچ گناهی و بی هیچ اشتباهی و به دلیل عشق ناپاک سودابه در معرض اتهام و آن آزمایشِ سختِ گذر از آتش برای اثبات پاکی خود و پس از آن رشک و حسادت و بدخواهی گرسیورز قرار گرفته و در عین پاکی و نیک اندیشی و پهلوانی خونش ریخته می شود.

مردمان این سرزمین داستان سیاوش و شهادت او را همواره به عنوان قصه ای غم انگیز و سراسر پند و اندرز به شکل های مختلف زنده نگهداشته و مراسم سوگ سیاوش در جای جای این سرزمین برگزار می شود و روزگاری سخت ترین سوگند پدران و مادران و بزرگان ما ، قسم به خون سیاوش بوده و هنوز هم هست.

عشق ناپاک سودابه و عشق پاک فرنگیس به سیاوش از جمله داستان های عاشقانه و اخلاق مدار شاهنامه هستند که مکر سودابه برای به دام انداختن سیاوش همتراز داستان یوسف و ذلیخا است.

داستان گذر سیاوش از آتش در شاهنامه از جمله داستان های اساطیری و پر رمز و راز فردوسی است که همتراز با داستان عبور ابراهیم از آتش شمرده می شود چرا که هر دو به حقانتیت خود ایمان داشته و کسی که بر حق باشد به اذن خداوند، از هر آزمایشی سربلند بیرون خواهد آمد.

داستان کشته شدن سیاوش با توطئه گرسیورز ناپاک و شیوه برخورد سیاوش با آن توطئه نیز از داستان های پهلوانی شاهنامه است

داستان سیاوش در شاهنامه

داستان سیاوش در شاهنامه
داستان سیاوش در شاهنامه

خلاصه داستان سیاوش در شاهنامه

سیاوخش (پهلوی) ، سیاوُش، سیاووش یا سیاورشَن (اوستایی) یکی از مهم‌ترین و محوری‌ترین از شخصیت‌های پهلوانی و اسطوره‌ای شاهنامه‌ی فردوسی که از پدری ایرانی و مادری تورانی به دنیا می‌آید

او فرزند کیکاووس شاه و از مادری کنیز از نژاد افراسیاب شاهِ توران است که در شاهنامه نام مادرش مشخص نشده است.

سیاوخش یکی از بزرگ‌ترین قهرمانان و شخصیت‌های حماسه ملی ایران است که گفته می شود اگر شاهنامه تنها سیاوش را در خود پرورده بود، باز هم گران‌قدر در خور ستایش بود

 داستان سیاوش و سودابه شاهنامه

داستان مادر سیاوش و زاده شدن وی

روزی توس، گیو و گودرز و چند پهلوان دیگر در حال شکار در نخچیرگاهی نزدیکی مرز توران هستند که در هنگام شکار با دختری زیبارو مواجه شدند که بخاطر خشم پدرش (گرسیورز برادر افراسیاب) به ایران گریخته‌بود.

توس و گیو بر سر اینکه این دخترزیبارو با کدامشان باشد اختلاف پیدا میکنند و داوری نزد کیکاووس‌شاه می برند اما کیکاووس اختیار انتخاب را به خود دختر میدهد و در میان شگفتی ، او خود کیکاووس را انتخاب میکند

بدین ترتیب کیکاوس او را به همسری برمیگزیند و حاصل این پیوند پسری زیبارو است که او را سیاوش به معنای دارنده‌ی اسب سیاه نر نامیدند.

به رسم شاهان آن زمان، ستاره شناسان بخت و آینده سیاوش را رصد میکنند و به شاه اطلاع میدهند که بخت آشفته ای دارد و چنین می شود که رستم دستان سیاوش را از دربار دور کرده و اورا با خود به سیستان می برد ، بزرگش میکند و آداب شاهی و پهلوانی را به او می آموزد .

تهمتن ببردش به زابلستان
نشستن‌گهش ساخت در گلستان
سواری و تیر و کمان و کمند
عنان و رکیب و چه و چون و چند
نشستن‌گه مجلس و میگسار
همان باز و شاهین و کار شکار
ز داد و ز بیداد و تخت و کلاه
سخن گفتن و رزم و راندن سپاه
هنرها بیاموختش سر به سر
بسی رنج برداشت و آمد به بر

چون سیاوش جوان برومندی شد از رستم اجازت خواست تا نزد پدر بازگردد. رستم پذیرفت و باهم به نزد کیکاووس‌شاه رفتند و شاه از آن‌ها استقبال گرمی کرد.

مدتی پس از بازگشت سیاوش ، مادرش رخت از جهان می بندد و او را به سوگ می نشاند.

خلاصه داستان سیاوش و سودابه

سیاوش به مدت هفت سال در دربار شاهنشاهی اقامت گزید و پس از آزمایشاتی سخت، توانایی و شخصیتش مورد توجه پادشاه قرار گرفته و کیکاوس چون او را شایسته یافت تخت و تاجی بدو داد.

اما بخت آشفته ی سیاوش اینبار با ماجرایی دیگر سراغش آمد. سودابه همسر کیکاووس ( دختر شاه هاماوران) از همان روز نخست چون سیاوش را دید ، دلباخته او شد و برای دستیابی به عشق ناپاک خود حیله های بسیار بکار بست که هر بار شکست خورد.

پس از مدتی سیاوش را با نیرنگ به شبستان خود دعوت کرد اما سیاوش نپذیرفت. شب بعد سودابه با نیرنگی تازه نزد کیکاووس رفته و از او خواست سیاوش را به شبستان زنان بفرستد تا به رسم آن روزگاراز میان خواهرانش یکی را به همسری برگزیند.

کاووس نیز به سیاوش فرمان داد به شبستان برود و او هر چند در ابتدا نپذیرفت اما چاره ای جز فرمانبرداری از پادشاه نداشت و به شبستان رفت

ویدیوی داستان سیاوش و سودابه شاهنامه
داستان سیاوش و سودابه شاهنامه

چون سیاوش به شبستان رفت ،سودابه پرده از عشق و دلباختگی خود بدو برداشت و سیاوش برای فرار از هوس ناپاک و پرهیز از خیانت به پدر، سودابه را گفت دخترش را به همسری برمی‌گزیند. سودابه نیز خبر را به شاه رساند و وی بسیار خوشحال شد.

پس از مدتی سودابه دوباره سیاوش را به شبستان فراخواند و بازهم از دلدادگی اش به او گفت و را تهدید کرد که اگر به خواسته‌اش نرسد نزد کاووس‌شاه رسوایش می‌کند اما چون بازهم به کام دل نرسید ناگهان با خشم و کین جامه از تن دریده و صورت خود را چنگ زد و با فریاد و فغان از شبستان خارج شد

وزان تخت برخاست با خشم و جنگ
   بدو اندر آویخت سودابه چنگ
بدو گفت من راز دل پیش تو 
بگفتم نهان از بداندیش تو
مرا خیره خواهی که رسوا کنی 
 به پیش خردمند رعنا کنی
بزد دست و جامه بدرّید پاک 
 به ناخن دو رخ را همی کرد چاک
برآمد خروش از شبستان اوی
 فغانش ز ایوان برآمد به کوی

سودابه خود خبر را به شاه رسانده و نزد او شکایت کرد که سیاوش قصد مرا کرده بود.

این مطلب را هم ببینید
 گناهان و فضیلت های اخلاقی در رمان های مشهور جهان

شاه بدن سیاوش را بویید و عطر سودابه را حس نکرد. از طرفی سودابه ادعا کرد باردار بوده و بخاطر این اتفاق فرزندش سقط شده اما ستاره‌شناسان به شاه گفتند جنینی که سودابه ادعا کرده فرزند وی نیست.

ویدیوی داستان سیاوش و سودابه

بازگشت به ابتدای نوشته داستان سیاوش در شاهنامه

داستان گذر سیاوش از آتش در شاهنامه 

اوج زیبایی داستان سیاوش در گذر سیاوش از آتشی است که با فتنه سودابه برپا شده است

اخبار ناپسند تهمت به سیاوش در سرزمین ایران پراکنده شد و کیکاوس بی خبر از مکرهای اهریمنی سودابه، بر پسرش خشم گرفته و سیاوش هم شاهدی نداشت تا از خود دفاع کند.

در نهایت شاه که نمی‌توانست قضاوت درستی از ماجرا داشته باشد برای آشکار شدن حقیقت، به پیشنهاد موبدان و به رسم دیرین از آتش کمک خواست.

به این صورت که فردی که ادعای راستی و درستی دارد باید وارد کوهی از آتش شود؛ اگر به سلامت از آن گذر کند پاکی و راستیش ثابت می شود و اگر بسوزد شاهدی بر ناپاکی اوست

سیاوش پیشنهاد گذر از آتش را پذیرفت.

کوهی از هیزم از جنگلها فراهم شد و آتش بزرگی بر پا کردند، زبانه های آتش و دود آسمان‌ را فرا گرفت و مردم با حیرت و شگفتی گرمای این آتش عظیم را احساس میکردند

سیاوش با جامه ای سپید و چهره ای متبسم و آرام ، سوار بر اسب وارد آتش شد و پس از گذشت دقایقی که بر حاضران بسیار دشوار گذشت ، در سلامت و تندرستی کامل از آن خارج شد.

شاه بسیار شادمان شد و چون به بیگناهی سیاوش پی برد قصد مجازات سودابه را داشت اما سیاوش پاک اندیش که دلش بر او سوخته بود از پدر تقاضای بخشش سودابه را کرد و شاه نیز پذیرفت.

چون مدتی از آن ماجرا گذشت، سودابه بازهم با نیرنگ و، پادشاه را بر علیه سیاوش شوراند و گوش کی کاووس را از بدی های سیاوش پر کرد و ذهن شاه را تاریک کرد تا اینکه روحش آشفته شد

داستان نبرد سیاوش با سپاه توران

در همین هنگام بود که افراسیاب، پادشاه توران، با سه هزار سرباز آماده جنگ با سرزمین ایران شدند.

وقتی خبر به شاه رسید بسیار غمگین شد، زیرا می دانست که باید ضیافت و دوستی را با نبرد عوض کند و بر افراسیاب خشمگین شد، او را سرزنش کرد، چرا که افراسیاب عهد خود را شکست و یک بار دیگر به سرزمین او حمله کرد.

اما سیاوش چون آن خبر را شنید، زمان را برای فرار از تهمت‌های سودابه و بدگمانی‌های شاه نسبت به خودش مناسب دید پس برای فرماندهی جنگ علیه افراسیاب اعلام آمادگی کرد.

کیکاووس ، رستم را برای همراهی با سیاوش فراخواند، پس شیپورهای جنگ به صدا درآمد و صدای پای سواران فضا را پر کرد. لشکریان به ترتیب از پیش کی کاووس گذشتند و پسرش سیاوش در رأس آنها سوار بود.

پس از مدتی استراحت در زابلستان، به سمت بلخ رفتند، دو لشکر روبروی هم آراسته شدند و جنگی داغ و دردناک آغاز شد و سه روز جنگ بی وقفه ادامه یافت، اما در چهارمین روز، پیروزی نصیب ایران شد

همان‌شب افراسیاب خوابی دید و وقتی تعبیرش را از موبدان پرسید این‌گونه گفتند که سیاوش بر توران ویرانی خواهد آورد و چگونه بر ترکان پیروز می شود و افراسیاب را نصیحت کردند که دیگر با پسر کی کاووس مبارزه نکند.

افراسیاب نیز بلافاصله برادرش گرسیوز دستور داد که از گنجینه‌های خود جواهرات گرانبها را بردارد و آن‌ها را از طریق جیحون به اردوگاه سیاووش برساند و برای او پیام فرستاد و گفت:

سلام، دنیا و روزگار از زمان ایرج دلاور که مظلومانه کشته شد آشفته است، اما حالا این چیزها را فراموش کنیم، با هم پیمان ببندیم و صلح در مرزهایمان حاکم شود.

پادشاه جوان از آن پیام شگفت زده شد. او به سخنان افراسیاب اعتماد نکرد و با رستم مشورت کرد .

رستم او را اندرز داد که هفت روز از گرسیوز پذیرایی کنند و در این میان در مورد پیشنهادات افراسیاب نیز بیندیشند.

روز هشتم گرسیوز به حضور سیاوش رسید و خواستار پاسخ شد و سیاوش گفت:

«ما در پیام تو تأمل کرده‌ایم و تسلیم درخواست تو می‌شویم، زیرا ما نیز خواهان خونریزی نیستیم

اما چون باید بدانیم که مکری زیر کلام تو پنهان نیست، از تو می‌خواهیم که افرادی را به عنوان گروگان نزد ما بفرستی.

صد مرد برگزیده توران که با خون افراسیاب هم پیمان شده اند تا ما آنها را به ودیعه سخنان تو نگه داریم».

سیاوش با این شرط صلح را پذیرفت اما وقتی رستم به همراه این خبر نزد کیکاووس آمد، شاه بسیار عصبانی شد و صلح را نپذیرفت، رستم را از ادامه همراهی سیاوش منع کرد و به سیاوش دستور بازگشت داد.

بازگشت به ابتدای نوشته داستان سیاوش در شاهنامه

داستان سیاوش و فرنگیس در شاهنامه 

پس از پذیرش صلح، سیاوش از سویی نمی‌خواست با اسفندیار پیمان‌شکنی کند و از سوی دیگر از بازگشت به دربار ایران و گرفتاری در دام نیرنگ های سودابه حذر داشت

در نتیجه گروگان‌ها را به توران بازگرداند و تنها از افراسیاب خواست که مرزهایش را بگشاید تا سیاوش از توران عبور کرده و در گوشه‌ای از این جهان پهناور برای خودش زندگی کند.

این مطلب را هم ببینید
داستان نبردهای شاهنامه فردوسی 3

اما افراسیاب با مشورت مشاور خردمندش پیران ویسه ، از سیاوش در دربار خود استقبال کرد و او را نزد خود نگاه داشت.

سیاوش به تدریج مورد اعتماد افراسیاب قرار گرفت و افزون بر آن سیاوش مورد احترام و مهر فراوان پیران ویسه نیز قرار گرفت و او دخترش جریره را به همسری سیاوش درآورد.

اما در این میان فرنگیس دختر افراسیاب در پی ملاقاتهایش با سیاوش در دربار پدر ، دلباخته پاکی و جوانمردی و برومندی او شده بود و چون پیران ویسه از این راز آگاه شد، خود پیشنهاد پیوند زناشویی سیاوش و فرنگیس را به افراسیاب داد.

در ابتدا افراسیاب راضی به این ازدواج نبود زیرا سالها پیش در خواب دیده بود که جوانی از نژاد کیقباد (جد سیاوش) توران را ویران خواهد کرد.

اما پیران ویسه او راضی کرد. سپس افراسیاب پادشاهی سرزمین‌های دریای چین را به سیاوش داد.

سیاوش به راه افتاد و در آن‌سوی دریای چین شهری به نام «گنگ دژ» ساخت اما موبدان طالع خوبی برای آن شهر نیافتند.

چندی بعد سیاوش شهری جدید بنا کرد که در آن پیکره هایی از شاهان و بزرگان ایران در یک طرف و شاهان و بزرگان توران در طرف دیگر برپاداشته بود

آوازه‌ی این شهر که سیاوخشگرد نام داشت در همه‌جا پیچیده بود.

افراسیاب وقتی آوازه این شهر را از پیران ویسه شنید گرسیوز را همراه هدایایی نزد سیاوش فرستاد.

در همان هنگام به سیاوش خبر رسید همسرش جریره پسری به دنیا آورده و نامش را «فرود» نهاد.

گرسیوز ناپاک هنگامی که آن شکوه و جلال را دید در دل کینه‌ی سیاوش را گرفت و چون به نزد افراسیاب بازگشت به بدگویی از او پرداخت کرد و به دروغ گفت فرستاده‌ای از ایران نزد سیاوش دیده و سیاوش قصد جنگ دارد.

افراسیاب نامه‌ای به سیاوش نوشت و او و فرنگیس را نزد خود فراخواند اما گرسیوز آن طرف و در نزد سیاوش نیز دروغ‌هایی گفت و او را از دیدار افراسیاب برحذر داشت .

افراسیاب که برنیرنگ و مکر گرسیوز آگاه نبود، از این نافرمانی سخت رنجید و با سپاهی گران به سوی سیاوشگرد حرکت کرد.

بازگشت به ابتدای نوشته داستان سیاوش در شاهنامه

کشته شدن مظلومانه سیاوش

وقتی سیاوش از این موضوع باخبر شد، به یاد پیشگویی موبدان افتاد که گفته‌بودند در جوانی کشته می‌شود. سپس به همسرش فرنگیس که باردار بود سفارش کرد نام فرزندشان را کیخسرو بگذارد.

سپس بدون سلاح و لشکر به سمت افراسیاب رفت و از او خواست که بی‌گناه خونش را نریزد اما بدگویی‌های گرسیوز نهایتاً نتیجه داد.

افراسیاب تمامی سپاهیان ایرانی سیاوش را کشت سپس دستور به قتل سیاوش داد و رهنمود‌های دیگران هم در وی اثر نکرد.

حتی فرنگیس دخترش نزد افراسیاب رفت و به او التماس کرد که از خون سیاوش بگذرد و خود را بدنام نکند اما افراسیاب دستور داد اورا زندانی کنند.

سپس گرسیوز خنجری آبگون به یکی از سپاهیانش به نام «گروی زره» داد و او سر از تن سیاوش جدا کرد.

وقتی خون سیاوش برزمین ریخت از آن محل گلی رویید که نامش «خون سیاوشان» است.

این گل همان «لاله‌ی واژگون» است که امروزه هم در بسیاری از مناطق ایران به همین نام یا «اشک سیاوش» مشهور است.

می‌گویند دلیل واژگونی گل این است که پس از مرگ سیاوش، سر خم کرده تا آرام آرام بر بی‌گناهی و مرگ غریبانه‌ی وی بگرید.

آیین «سوگ سیاوش»، سوگ سیاوشان یا «سووشون» آیینی‌ست که ایرانیان از دیرباز در سوگ کشته‌شدن سیاوش برگزار می‌کرده‌اند

پس از مرگ سیاوش، افراسیاب دستور داد موی فرنگیس را ببُرند و جامه بر تنش بدرّند و آنقدر اورا بزنند تا فرزندش سقط شوند.

وقتی خبر کشتن سیاوش به پیران رسید برای نجات فرنگیس به سیاوخشگرد شتافت و به التماس از افراسیاب اجازه گرفت از فرنگیس و فرزندش مراقبت کند.

چندی بعد فرزند فرنگیس به دنیا آمد. افراسیاب ابتدا عزم کشتنش را داشت اما پیران ویسه مانعش شد و کودک را نزد شبانان سپرد تا بزرگ شود.

بازگشت به ابتدای نوشته داستان سیاوش در شاهنامه

سوگ سیاوش در فرهنگ ایرانی

وقتی خبر کشته‌شدن سیاوش به ایران رسید همه‌ی ایران غرق در عزا شد.

رستم با شنیدن خبر از هوش رفت. بعد از ۷ روز عزاداری، رستم و سپاهیانش به نزد کاووس رفتند.

آیین هفت روزه سوگ برای مردگان در ایران شاید از همین اسطوره نشأت گرفته باشد.

رستم بسیار کیکاووس‌شاه را ملامت کرد و سودابه را عامل مرگ سیاوش دانست سپس :

تهمتن برفت از بر تخت اوی
سوی خان سودابه بنهاد روی

ز پرده به گیسوش بیرون کشید
ز تخت بزرگیش در خون کشید

به خنجر بدو نیم کردش به راه
نجنبید بر جای کاووس شاه

پس از آن لشکری عظیم از سپاهیان و دلاوران ایرانی به فرماندهی رستم و پسرش فرامرز گرد آمدند به کین‌خواهی سیاوش به توران تاختند .

پس از شکست افراسیاب و گرفتن انتقام از ناپاکان سیاوش کُش، به جستجوی کیخسرو پور سیاوش پرداختند

چون کیخسرو را یافتند او را به دربار فرستاندند که چند سال بعد به‌جای کیکاووس بر تخت پادشاهی ایران نشست.

عناصر انسانی و غیرانسانی متعددی در داستان سیاوش دست در كاراند تا فاجعه مرگ او را پدید آورند.

كشته شدن سیاوش به دست تورانیان باعث ایجاد نوعی سنت عزاداری در ایران شد كه به سوگ سیاوش معروف است و تاریخ آن به قبل از دوره زرتشت می رسد.

همچنین بر اساس داستان سیاوش در شاهنامه، رستم اولین سوگوار سیاوش بوده است.

شاهنامه خوانی داستان سیاوش 

در ابتدای این نوشته، برای دوستداران فایل های صوتی شاهنامه خوانی داستان سیاوش قرار داده ایم که امید است مورد پسند و استفاده واقع شود.

شاهنامه خوانی داستان مادر سیاوش

شرح داستان مادر سیاوش با اجرای دکتر امیر خادم

فایل صوتی شرح بزرگ شدن سیاوش

شرح داستان بزرگ شدن سیاوش و آموزش وی توسط رستم دستان با اجرای دکتر امیر خادم

شاهنامه خوانی داستان بازگشت سیاوش به دربار و عشق سودابه

ماجرای بازگشت سیاوش به دربار کیکاوس و شروع عشق سودابه به وی

شاهنامه خوانی داستان گذر سیاوش از آتش در شاهنامه 

شرح ماجرای گذر سیاوش از آتش

داستان سیاوش در شاهنامه: نبرد سیاوش با سپاه توران

شرح داستان فرماندهی سیاوش در جنگ با سپاه توران

دانلودرایگان کتاب صوتی داستان سیاوش شاهنامه

بازگشت به ابتدای نوشته داستان سیاوش در شاهنامه