خانه / نقد و بررسی کتاب / داستان و رمان خارجی / نقد رمان وداع با اسلحه اثر ارنست همینگوی
نقد رمان وداع با اسلحه اثر ارنست همینگوی

نقد رمان وداع با اسلحه اثر ارنست همینگوی

نقد رمان وداع با اسلحه A Farewell To Arms اثر ارنست میلر همینگوی

سبک نوشتاری همینگوی سبکی ساده و بی پیرایه است و فقط توصیف آنچه را که شخصیت هامی بینند یا عمل می کنند را بیان می کند.

به عبارتی دیگر از ویژگی نوشتاری وی : موجز بودن ، ساده و زبان عامیانه است.

برای نمونه بخشی از رمان وداع با اسلحه را می خوانیم :
(( من و کاترین از درهتل داخل می شدیم من به طرف میز دربان می رفتم و کلید را می گرفتم و کاترین جلو آسانسور می ایستاد و بعد توی آسانسور می رفتیم و آسانسور خیلی آهسته بالا می رفت و جلو هر طبقه ای صدای کوچکی می کرد و آن وقت به طبقه خودمان می رسیدیم و پسرک در را باز می کرد و همان جا می ایستاد و کاترین بیرون می رفت و من هم بیرون می رفتم و توی راهرو با هم می رفتیم و من کلید را توی در گذاشتم و در را باز می کردم و داخل می شدم و بعد گوشی تلفن را بر می داشتم و می گفتم یک شیشه کاپری سفید در یک سطل نقره ای پر از یخ بفرستد و آدم صدای یخ را روی دیواره ی ظرف از راهرو می شنید و پیش خدمت در می زد و من می گفتم لطفا همان جا بیرون در بگذارید ))

در این بخش Context یا پیش زمینه نوشتن رمان وداع با اسلحه را بررسی می کنیم :
ارنست میلر همینگوی متولد 1899 در اوک پارک ، وی در خانواده ای متوسط بزرگ شد و در سن هیجده سالگی به کانزانس سیتی می رود و در سال 1918 به صلیب سرخ پیوست و به عنوان راننده آمبولانس در جنگ جهانی شرکت کرد.

همینگوی در جنگ جهانی دو تجربه ی فوق العاده دارد : تجربه ی اولش ، زخمی شدن در جنگ که سنگرش را با خمپاره می زنند و او را به بیمارستانی در میلان انتقال می دهند و تجربه ی دومش نیز در همین جا اتفاق می افتد جایی که ارنست همینگوی در عشق اگنس ون کوروسکی پرستار گرفتار می شود در آن زمان همینگوی 19 ساله است و اگنس 26 ساله ، رابطه ی نامشروع همینگوی و اگنس تاثیر به سزایی بر او می گذارد تا جایی که زندگیش ادبیش را تحت الشعاع قرار می دهد و نمود این اتفاق را به وضوح در رمان وداع با اسلحه می بینیم جایی که تنها نام اشخاص تغییر می کند.

بر این اساس در سال 1996 فیلمی به اسم In Love & War به کارگردانی ریچارد آتنبرو ساخته شده است .

توضیحات تکمیلی :
همان طور که عنوان رمان مشخص می سازد وداع با اسلحه نگرانی اش در وهله اول با جنگ است ، یعنی فرآیندی که در آن فردریک هنری خود را از جنگ جدا و آن را به سلامت پشت سر می گذراند .

در این رمان سه عنصر اصلی : عشق ، جنگ و مرگ حضور دارند که در این راه همینگوی بخش های عاشقانه را با روایتی غیر عاشقانه بیان می کند که این خود تضادی جذاب است .

یکی از دلایلی که رمان وداع با اسلحه را از دیگر آثار همینگوی متمایز می کند پایان بندی کتابش است که همینگوی برای این امر 47 داستان متفاوت می نویسد که این خود نشانه ی حساسیت همینگوی در این اثرش است .

در سال میلادی جدید 2014 ، کتاب وداع با اسلحه با پایان بندی های متفاوت به صورت ضمیمه انتشار خواهند یافت .

خلاصه داستان :
هنری جوانی آمریکایی است که پس از آغاز جنگ ، داوطلبانه وارد ارتش ایتالیا شده است او در واحد بهداری مشغول است و کارش نظارت بر آمبولانس ها ی بیمارستان و صحرایی است .

روزی دوست پزشکش رینالدی را می بیند که به او می گوید به تازگی با پرستار زیبا رویی به نام کاترین بارکلی آشنا شده و عاشقش شده و از هنری می خواهد همراهش به ملاقات با او برود تا او از نظر کاترین فردی مهم تر به چشم آید .

دیدار آغاز می شود در آشنایی اولیه هنری و کاترین موضوع جنگ احاطه پیدا کرده است ، جنگی که هیچ یک دلیلی برای وارد شدن به آن ندارند

در بخشی هنری می گوید : (( همه چیز را نمیشه توجیه کرد )) و در ادامه گفت و گوهایشان تصور کاترین از دوست پسرش زمانی که از جنگ برمی گردد بسیار جالب و شنیدنی است :

(( فکر می کردم با شمشیر زخمی میشه یه دستمال سفید دور سرش می بندند و می آرنش یا شونه ش گلوله می خوره ، خلاصه یه طوری که منظره ش قشنگ باشه … خلاصه با شمشیر زخمی نشد بمب تیکه پاره ش کرد ))

دیالوگ ها درباره جنگ است تا جایی که کاترین می گوید : (( موضوع جنگ را بذاریم کنار)) ، هنری:(( خیلی مشکله دیگه هیچ کناری نمونده که جنگ رو اونجا بذاریم))

در پایان آن ملاقات رینالدی به هنری می گوید: (( کاترین تو را به من ترجیح میده کاملا پیداست .))

دیدارهای کاترین و هنری به زودی زیاد می شود تا زمانی که هنری به دروغ به کاترین می گوید دوستت دارم زیرا رابطه داشتن با این دختر را بهتر از فاحشه خانه ی افسران می داند کاترین نیز از این موضوع آگاه ست و به دروغ به هنری می گوید که دوستش دارد و حتی زمانی که هنری می خواهد به خط مقدم برود گردنبند سن آنتونی اش را به او می دهد و این درحالیست که هر دو شخصیت بی دین هستند .

هنری به جنگ می رود و مدت ها بعد ، اتریشی ها سنگرش را با خمپاره می زنند و او را به بیمارستانی در میلان انتقال می دهند کاترین از این موضوع با خیر می شود و در خواست انتقالی می دهد تا به میلان برود و پرستار آن بیمارستان شود .
در بیمارستان ، رینالدی به دیدن هنری می آید و می گوید که می خواهند به او ترفیع و مدال شجاعت بدهند ولی هنری اسقبال چندانی نمی کند پس از بهبودی نسبی هنری او با کاترین به خیابان ها می روند کنار ویترین مغازه ها می ایستند اسلحه می خرند ، لباس می خرند با هم مشروب می نوشند و به مسابقات اسب دوانی می روند و سپس به هتل می روند و کم کم عاشق می شوند و خود را نامزد همدیگر می نامند و در این روابط عاشقانه ای که دارند کاترین حامله می شود .

در این زمان هنری به شدت شراب می نوشد تا یرقان بگیرد ولی پزشک معالجش این موضوع را می فهمد و پرونده اش را به دادسرا می فرستد هنری مجبور می شود به جنگ برود و شب قبل از رفتنش با کاترین در هتل خداحافظی می کند.
اکنون هنری دو مدال شجاعت دارد و افسریست که با نیروهایش به مرز اتریشی ها می رود جایی که آلمان ها در کمین اند هنری راهه جدیدی پیدا می کند تا المان ها را دور بزند ولی نمی تواند و همراهانش کشته می شوند هنری فرار می کند و سعی می کند خود را به ایتالیا برساند که توسط پلیس های مرزی گرفتار می شود پلیس های مرزی کسایی بودند که سربازهای فراری را تیرباران می کنند هنری از این مهلکه فرار می کند و خود را به رودخانه می اندازد و روزهای بسیاری در راه است تا خود را به بیمارستان میلان برساند ولی متوجه می شود که کاترین دیگر در آنجا نیست.

به کمک یکی از دوستانش کاترین را پیدا می کند .
کاترین 3 ماهه حامله است . و وقتی کاترین از وضعیت هنری باخبر می شود به او می گوید که از هتل خارج نشود و برایش لباس تهیه می کند و بعد از ظهرها به دیدنش می آید شبی مرد هتل دار به اتاقشان می رود و می گوید فهمیده است که فردا صبح سربازان برای دستگیری هنری خواهند آمد .

مرد هتل دار قایق اش را به آن ها می دهد تا از مرز رد شوند و به سویس برسند. پس از 35 کیلومتر پارو زدن به سویس می رسند و هنری خود را یک توریست ورزشکار معرفی می کند که همراه دختر عمه اش برای ورزش های زمستانی به آنجا رفته اند آن ها پول کافی داشتند پس مشکلی برایشان پیش نیامد و ویزای موقت گرفتند.
اتاقی در مونترال اجاره می کند و روزها در کوهستان و عصرها در ایوان خانه و شب ها در اتاق خوابشان گفت و گو می کند.

هنری : (( بیا حالا ازدواج کنیم ))

کاترین : (( نه حالا بدجوریه شکمم پیداست من با این ریخت مث زن های شوهر دارم))

هنری:(( تو ریختت مث زن های شوهر دار نیست))

کاترین: (( چرا هست عزیرم این سلمونیه عزیزم پرسید بچه اولمونه یا نه، من دروغ گفتم ، گفتم نه ما دوتا پسر و دوتا دختر داریم ))

شبی کاترین احساس درد می کند که او را به بیمارستان می رسانند ولی عمل به دنیا آمدن بچه به طول می انجامد و مجبور می شوند عمل سزارین را انجام دهند.

نوزاد پسر به دنیا می آید هنری اجازه ملاقات با کاترین را می خواهد در آن زمان کاترین خونریزی کرده است و هنری برای اولین بار دعا می کند تا کاترین نمیرد و وقتی که وارد اتاق می شود به کاترین می گوید نوزاد پسر است کاترین احساس ضعف می کند و می گوید دارد می میرد .

پرستار او را از حرف زدن منع می کند در بیرون از اتاق پرستار به هنری می گوید نوزاد مرده است و از او می خواهد برای آرامش لحظه ای به کافه برود نوشیدنی بنوشد و غذا بخورد .

هنری پس از صرف شام و نوشیدنی بر می گردد.

هنری:(( از قرار معلوم خونریزی پشت خونریزی به او دست داده بود نتوانستند جلوش را بگیرند من توی اتاق رفتم و پهلوی کاترین ماندم تا هنگامی که مرد در تمام مدت بی هوش بود و جان دادنش زیاد طول نکشید.))

هنری پس از صحبت کردن با دکتر دوباره به اتاق کاترین می آید : (( ولی پس از انکه پرستاران را از اتاق بیرون کردم دیدم فایده ای ندارد مث این بود که با مجسمه ای خداحافظی کنم کمی بعد بیرون رفتم و بیمارستان را ترک کردم و زیر باران به هتل رفتم.))

بخش های پایانی این اثر به خوبی نمایانگر این بحث هستند که همینگوی داستان عاشقانه اش را به روایتی غیرعاشقانه بیان می کند و این خود نشان دهنده ی زندگی پوچ و واهی اشخاصی است که در جنگ بوده اند و اکنون زندگیشان متاثر از رویدادهای آن است .

تم Theme :
تم ها ایده های اساسی و اغلب جهانی مورد بررسی در یک اثر ادبی هستند .
واقعیت تلخ جنگ :
رمان توصیف استادانه و بی نقصی از خشونت ، درگیری و هرج و مرج ها در زمان صحنه ی عقب نشینی ایتالیایی ها به ما می دهد که به عنوان یکی از توصیفات عمیق و استادانه در ادبیات باقی مانده است .

در بخشی از رمان ، فردریک هنری ستوانی را که می خواهد از گروهش فرار کند را با تیر می زند این اتفاق با توجه به شخصیتی که ما از هنری شناخته ایم بسیار شوک آور است این کار هنری دو دلیل دارد :

اولی ، قتل در سرزمینی اتریشی ها می افتد و هنری مجبور است برای جلوگیری از فرار و کنترل اوضاع او را بکشد که این خود محصول جنگ است .

دومی ، به دلیل خشونت وافریست که هنری از خود نشان می دهد که ما در سراسر رمان با هنری خونسرد آشنا شده ایم .

رمان فقط به اینجا ختم نمی شود و به گونه ای پیش می رود که جنگ را نتیجه ی اجتناب ناپذیری و ناگزیری بودن جهان بی معنی می داند .

عشق و درد :
در بخش اولیه گفت و گوی هنری و کاترین ، کاترین غم از دست دادن دوست پسرش را بازگو می کند که دلایلش مشخص است او با این کار می خواهد احساس دردی و غمی که دارد را فراموش کند و هنری نیز با او همدردی کند در اصل این دو شخصیت می خواهند با بهانه ای به اسم دوست داشتن خود را درون رابطه ای موقت قرار دهند تا به آرامشی نسبی به وضعیتی که در آن گرفتار شده اند ، برسند.

و خیلی زود این دو به درگیر قواعد می شوند و خود را زن و شوهر می بینند تا جایی که هنری این عشق را بالاتر از ایثار و مدال افتخار می بیند و به خاطر این مسایل جانش را به خطر می اندازد و از جنگ فرار می کند. آنها به آرامش میرسند و سعی می کنند که این آرامش مرحمی برای دردهایشان در جنگ جهانی باشد .

هر چند آنها برای رسیدن به آرامش جسمی ، ذهنی ، عاطفی خود به سویس فرار کرده اند ولی باز فهمیدند که عشق واقعی هم در برابر سختی های زندگی ناتوان است.

سمبل ها Symbol :
مفاهیمی هستند که در قالب کاراکترها ، آمار و ارقام ، رنگ ها و فضاها برای نمایش دادن ایده های انتزاعی به کار می رود در این بخش دو نمونه سمبولیسم را در رمان بررسی می کنیم.

بارش باران :
بارش باران در سراسر اثر نمایش قدرتمند فروپاشی ناگزیر شادی در زندگی تفکر و عمل اشخاص است. که بارز ترین نمونه آن در خط آخر رمان روی می دهد. (( ولی پس از اینکه پرستارها را بیرون کردم دیدم فایده ای ندارد مث این بود که با مجسمه ای خداحافظی کنم کمی بعد بیرون رفتم و بیمارستان را ترک کردم و زیر باران به هتل رفتم ))

موهای کاترین :
در صفحه 151 کتاب این چنین آمده است : (( من دوست داشتم که موهایش را پایین بریزم و کاترین روی تخت خواب می نشست و تکان نمی خورد، جز اینکه ناگهان خم می شد و در حالی که من سرگرم بودم و با موهایش بازی می کردم ، مرا می بوسید و من گیره های زلفش را در می آورم و روی ملافه می گذاشتم و موهایش رها می شد و هم چنان بی حرکت نشسته بود به او نگاه می کردم و بعد دو گیره ی آخر را هم از موهایش می کشیدم و موهایش فرو می ریخت و او سرش را پایین می آورد و ما هر دو زیر موهای او پنهان می شدیم و مثل این بود که توی چادر یا پشت آبشار باشیم کاترین موهای زیبایی داشت و من گاهی دراز می کشیدم و او را تماشا می کردم که در پرتو نوری که از در می آمد زلف هایش را تاب می داد و بالا می زد موهایش حتی در شب هم می درخشید ، مانند درخشش آب ، پیش از آنکه سفیده ی سحر بدمد .))
موهای کاترین نمادی از انزوای زن و شوهری ست که در جنگ گرفتار شده اند . هنری و کاترین سعی می کنند به وسیله ی موهای کاترین خود را در این انزوا گرفتار و از آن لذت ببرند تا در کنارش از خود محافظت کنند . در زمانی دیگر ، وقتی که از جنگ فرار می کنند و به سوییس می روند تا در آرامش زندگی کنند، یاد می گیرند و می فهمند که عشق در برابر واقعیت های بی رحمانه ی زندگی ناتوان است تا زمانی که حتی دیگر موهای کاترین در برابر این مسائل خیلی شکننده و بی دوام است .

 

 

حتما ببینید

عبدالحسین زرین‌کوب

عبدالحسین زرین‌کوب

عبدالحسین زرین‌کوب در سال ۱۳۰۱ هجری خورشیدی در بروجرد متولد شد. زرین‌کوب ادیب، تاریخ‌نگار، منتقد ادبی، نویسنده، و مترجم برجستهٔ …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *